به گزارش افکار نیوز به نقل از روزنامه دنیای اقتصاد،به مناسبت ميلاد حضرت فاطمه (س)جشن گرفته اند و سالن ورزش آسايشگاه خيريه کهريزک مملو از جمعيت است.اما خبري از مادر بزرگ ها نيست و همه مردمي هستند که از بيرون براي ديدن مددجويان به آسايشگاه آمده اند.هر چه به اطرافم نگاه مي کنم ردپايي از هيچ مادربزرگ سالمندي نمي بينم گويي مادربزرگ ها ميهمان جشن روز مادر نيستند.

انگار نه انگار که ما زنده ایم

فاصله بین آسایشگاه مادر بزرگ ها و سالن ورزش آن قدر کوتاه است که صدای مراسم جشن را می توان از داخل آسایشگاه هم شنید. مقابل در آسایشگاه خانم مسنی نشسته. سلامم را بی جواب نمی گذارد و بعد ازسلام شروع می کند به درد دل کردن. گرم صحبت شده ایم که تعدادی خانم جوان و میانسال برای کمک نقدی به آسایشگاه از مقابلمان رد می شوند و به سمت مددکاری آسایشگاه می روند. پیرزن با دیدن این افراد صحبتش را قطع می کندو می گوید: «دیدی؟ یک نگاه هم به ما نمی کنند. همه شان می روند دفتر آسایشگاه پول می دهند و می روند. اصلا انگار نه انگار که ما زنده ایم. شاید باورت نشود ولی از بعد از عید تا به امروز کسی نیامده تا چند کلام باهم صحبت کنیم.»

ما این جا فراموش شده ایم

می پرسم چرا نرفتی جشن؟ چرا هر کدامتان تنها نشسته اید؟ بغضش را تبدیل به اشک می کندو درست وقتی که قطره اشک در چین و چروک های صورتش گم می شود می گوید: جشن می خواهم چه کار. یک ساعت این جا بنشین ببین یک نفر از این آدم ها به این جا سر می زند؟ همه شان با همان اتوبوس هایی که آمده اند برمی گردندو می روند. جشن و غیر جشن ندارد ما این جا فراموش شده ایم.

دوست دارد حرف بزند، درد دل کند و از دلتنگی هایش بگوید. ۳ سال است که تنها دخترش او رابه آسایشگاه آورده و در این مدت فقط دو بار به دیدنش آمده. به تنها دخترش حق می دهد که کمتر به دیدنش بیاید چون او هم مشکلات خاص خودش را دارد. با خواست خودش به کهریزک آمده ونخواسته دختر و دامادش گرفتار او باشند. باخوشحالی می گوید: دخترم زنگ زده و گفته امسال روز مادر با بچه ها می آید کهریزک.

پسرم را با کارگری درخانه مردم بزرگ کردم

پیرزن دیگری خودش را به سختی به جمع دو نفره مان نزدیک می کند. بی مقدمه شروع می کند به درد دل کردن. ۴ سالی می شودکه خانه اجاره ای اش را تخلیه کرده وسایل زندگی اش را فروخته و به آسایشگاه آمده است. ۵تا هم بچه دارد؛ سه پسر و دو دختر. در این ۴سال به اندازه تمام عمرش احساس تنهایی کرده است وحتی یک دوست هم در آسایشگاه ندارد.

می گوید آن قدر فکر و خیال دارم که حوصله حرف زدن با بقیه را پیدا نمی کنم. از همه بیشتر از پسر کوچکترش ناراحت است و دائم نفرینش می کند. پسری که پس از مرگ همسرش به تنهایی مسئولیت بزرگ کردنش را داشته است. با صدایی لرزان از پسری می گوید که به جای مراقبت از مادر او را به اجبار به آسایشگاه آورده و رهایش کرده است: «۶ سالش بودکه پدرش فوت کرد.

با کارگری در خانه های مردم بزرگش کردم. بیست سالش که شد ازدواج کرد وتمام پول هایم را گرفت و مرا به این جا آورد. در طول این ۴ سال حتی یک بار هم به من سر نزده است. فقط نفرینش می کنم و از خدامی خواهم کاری که بامن کرد بچه هایش با او و همسرش بکنند.»

۴سال است که روز مادر برایم مفهومی ندارد

می گویم دو روز دیگر روز مادر است و پسرت حتما به دیدنت می آید. لبخند تلخی بر لبانش نقش می بندد و می گوید: «۴سال است که روز مادر برایم مفهومی ندارد. هیچ کدامشان به دیدنم نمی آیند. فقط یکی از نوه هایم هر ماه به من سر می زند ولی از بچه ها هیچ خبری نیست.»

خودم پیشنهاد دادم مرا به آسایشگاه بیاورند ولی الان پشیمانم

یکی دیگر از مادربزرگ ها هم به جمع مان اضافه می شود. غصه تمام وجودش را گرفته، حس تنهایی و دلتنگی را می توان از

چهره اش خواند. عصا زنان خودش را به ما می رساند. می نشیند و دو دستش را می گذارد روی عصای چوبی اش. دلش هوای گریه داردو نمی خواهد غرورش را بشکند. حس غم انگیزی به آدم القا می کند. می پرسم چند سال است به این آسایشگاه آمده ای. سوالم دگرگونش می کند و هق هق کنان جواب می دهد؛ یک هفته.

تنها پسرش را دو ماه پیش از دست داده و نوه اش برای این که تنها نماند او را به آسایشگاه آورده است. می گوید: «خودم پیشنهاد دادم، ولی الان پشیمانم. دلم گرفته و دوست دارم برگردم سر خانه و زندگی ام»

نوه ام گفت اگر می خواهی برگردی باید در خیابان بخوابی

می گویم خب این که غصه ندارد برگرد. در جوابم می گوید از دار دنیا ۷میلیون تومان پول داشتم که ودیعه مسکن داده بودم و ۵۰۰هزار تومان حقوق بازنشستگی همسر مرحومم. همین یک هفته پیش بود که سرمایه ۷میلیونی ام را به نوه ام دادم تا در بانک سپرده بگذارد و خرج من کند ولی دیروز وقتی به نوه ام تلفن زدم و گفتم می خواهم برگردم، گفت: شرمنده است و نمی تواند پول ها را پس بدهد. نوه ام گفت: اگر بیایی بیرون مجبوری کنار خیابان بخوابی پس همان جا بمان. ۴۶۰هزار تومان از ۵۰۰هزار تومان حقوقم را هم به حساب آسایشگاه واریز می کنم و هر ماه فقط ۴۰هزار تومان برایم باقی می ماند. از دست نوه اش دلخور است.



موقع رفتن است و این مادر بزرگ ها بیشتر از جشن و مراسمی که آسایشگاه برایشان ترتیب داده بود از هم کلامی با من لذت برده اند. دعا می کنند و امیدوارند اگر در این چند روز خانواده هایشان به آن ها سر نمی زنند مردم ساعتی از تنهایی شان را پر کنند.

آرزو مي کنم که حداقل در اين روزها فرزندان اين مادران که خود را فراموش شده مي دانند سري به آنان بزنند. چه خوب است هر کدام از ما که مي توانيم سري به گوشه نشينان خانه سالمندان بزنيم، شايد ساعتي تنهايي شان را در همکلامي با ما فراموش کنند. مادراني که جواني و عشق و مهر بي کران خود را به پاي فرزندان خويش ريختند و امروز در حسرت نگاه پرمهر و محبت فرزندان چشم بر در آسايشگاه ها دوخته اند.