چه عاشقانه به مسلخ می رود لاله ، چه مظلومانه در گلو به خون غسل داده میشود ناله ، چه قیمت پیدا میکند آب، افزون تر از خون، این حکایتی ا ست از صد هزاران روز پیشین ، از جدال عشق و ایمان و آزادگی با کفر و جهل و نفاق ...
آن ظهر سوزانی که لشگر پلیدی راه را بر سواران عشق و رستگاری بست. لحظه ها در گذر بودند، نه …! لحظه ها می گریختند، می گریختند از هیبت غوغای دلدادگی و محشر عا شقی و شیدایی، آری لحظه ها می گریختند از روبرو شدن با پاکی و قدا ست بنشسته در خیمه ها، هر لحظه افزون می شدند مردما نی که پشت به آفتاب و رو به تاریکی یافتن نوررا مدعی بودند غافلان بودند چشم داشتند و نمی دیدند، گوش داشتند و نمی شنیدند. در دیگر سوی، ایستاده بر بلندای حقا نیت… ماه تا بان آل رسول، مظهر آمرزش، ندای رهایی و آزادی سر میدهد … آیا کفایت نمی کرد " هل من نا صر ینصرنی "، آن گمشدگان بیراهه را در آن ورطه آزمون؟ آنان زادگان نفرت بودند و زمین و زمان را خجل کردند از بودن و دیدن آن واقعه، آری آنان بودند تا آتش دوزخ را دلیلی با شند.
براستی چه می جستند در باغ گلوی نهال شش ما هه جز چیدن میوه صبر و قرار حسین(ع) … چه صبور است عدالت، مرثیه داغ عطش سرود جاری در نهر های خشک لبان کودکان صدا قت بود مهریه مام سلطان عشق، قطره قطره قطره در حرم سوزان جهل قبیله ظلم به تاراج میرود. بی آب، بی وضو، تیمم با خاک بهشت، آری نماز عشق را دیدند اهل ملک و ملکوت، زیباترین سجده بر مسیر قبله بندگی، قنوتی بی د ست ایستاده بر سجاده یقین و وفاداری، به قا مت(ا لف) آزادگی، مشکی بی آب اما دلی چون دریا و رویی سپید وتا بان چون
مهتا ب، دیدند رشادت را، دیدند ایمان را، دیدند بازی عاشقی با خدا را در صحنه هنرنمایی سالار عشق، در قامتی بی اندازه جوان، شهادت چه رعنا ترجمه شد … اینجا کربلا ا ست… رقص آتش و سایه بازی دود، پرواز خاکستر، همهمه سم ها، شیحیه مستا نه کفر وپیچش بی رحم طنین طبل غارت در گوشهای بی گو شواره … حکایتی که می سوزا ند و به آتش می کشد خیمه دلها را … راه گم کرده گان، غل و زنجیرها را بر دست و پای کاروانیان حقیقت میزنند جامه اسارت را بر هیات معصومیت می پوشا نند و طعنه می زنند.

ای اهل عالم، ای اهل فراموشی، ای اهل بی وفایی در پیش این غافله خورشید بر سر نیزه ا ست … بنگرید با حقیقت چه کردید، بنگرید با حسین بن علی(ع) چه کردید. ای اهل عالم، ای اهل فراموشی، ای اهل بی وفایی، مصباح بی بدیل هدایت را در دل تاریکی رها کردید و خود در بستر ظلمت به خواب نیستی فرو رفتید.

چگونه سقوط درآغوش دره جهل را به صعود برقله رهایی و معرفت ترجیح دادید؟ ظهری که تیغ، پاسخ عشق بود و آتش، جواب عطش، ظهری که دست وفاداری بریده شد و گلوی معصومیت دریده، ظهری که خیمه آرامش، شعله کشید به دست اهل عصیان … عا شورا حدیثظهری ا ست که تیغ جهل و نا مردمی بر گلوی مردانگی وآزادگی، افتان و خیزان در رفت و آمد ا ست. تا تنفس رستگاری تنها چند نفس ما نده بود و سر انجام… عشق، بی سر در گودال غرق بوسه فرشتگان شد. از لابلای نیزه ها عطر بهشت می آید از عرش صدای نوحه می آید.

نوای اذان بغض آلودی از ملکوت به گوش میرسد، دیگرکاروان حسین(ع) سرور و سالار ندارد دیگر خیمه های بنی هاشم سقای علمدار ندارد از این پس جهان می ما ند و داغ یتیمی، جهان می ما ند و بغض بی ا نتهای شرم، از این پس جهان می ما ند و کام تلخ بی وفایان و وحشت بی پایان ظالمان.. از این پس جهان می ما ند و یک صحرا غفلت، یک بیا بان حسرت در پی یافتن سایه آرامشی و قطره ای زلال آمرزش… درشام غریبان کوی تنهایی، غم دخترانه ای شمع امید را در دستان دعا، در کنج شکسته خرابه دل، عاشقا نه روشن کرده و انتظار می کشد صدای پای صبح صادق را، کی میرسد از راه روز حساب … کی می آید آن عزیز فاطمه(س) تا نسیم نفس مسیحا ئی اش داغ سینه هایمان را التیام بخشد دلها به یاد آن وعده الهی آرام می گیرد: که صالحان وارثان زمین اند و امروز در دیگر سوی تصویر آنان که دشت سینه هایشان عرض کربلا است و نبض نبض قلبهایشان لحظه های عاشورا اما نتی در قاب زیبای تکلیف در دستان خود دارند، اینان زادگان ایمان و عشق اند که سرا فرازا نه در صحن کاخ د نیا پرستان، نوای " لبیک یا مولا " را سر مید هند. اینان راه یافته گانند، دیده بان فرزانه یشان تا رسیدن به روز موعود در پیش این قافله است. قافله ای که به استقبال می رود طلوع خورشید عدالت را… تا دوباره بخت به روی جهان بخندد و عالم زنده گردد … ما نیز همچنان صبوری میکنیم تا روز موعود … ما نیز همچنان منتظریم تا روز ظهور… تا قیام عدالت موعود …

امیر جلالی
اول محرم الحرام ۱۴۳۲ - هفدهم آذرماه ۱۳۸۹