به گزارش افکارنیوز، مجید واشقانی یکی از بازیگران خوب کشورمان است که بیش از یک دهه در تلویزیون فعالیت داشته و تجارب زیادی در این زمینه کسب کرده است. مجید که با «مسیر انحرافی» بعد از مدت ها تا حدودی به حق خود رسید و به عنوان پدیده جدید تلویزیون نام خود را سر زبان ها انداخت، این روزها با سریال «کمین» یک بار دیگر مهمان خانه های ما شده است. گرچه چندی پیش سریال «ماتادور» هم از او پخش شد سریالی که حدود ده سال پیش از تلویزیون پخش می شد و مخاطبین زیادی هم داشت و آقا مجید با بازی در آن سریال به مردم معرفی شد. به بهانه بازپخش «کمین» به سراغ واشقانی و خانواده محترمش رفتیم تا دقایقی با هم گپ بزنیم.

این روزها سریال «کمین» با بازی تو از شبکه «آی فیلم» در حال پخش است. از حال و هوای آن روزها برایمان بگو.

فکر می کنم سال ۷۹ بود که از دفتر آقای «احمد حامد» تماس گرفتند و گفتند آقای کرامتی تصمیم دارند سریال جدیدشان را کلید بزنند و از من خواستند برای مذاکره به دفترشان بروم. وقتی به دفتر رفتم، با آقای کرامتی صحبت کردم و خیلی زود با هم به توافق رسیدیم و قرارداد حضور در این سریال را امضا کردم. این کار اگر چه کار اول من به حساب می آمد، اما برای حضور در آن مبلغ خوبی به عنوان دستمزد به من داده شد. «کمین» را خیلی دوست دارم. اینکه توانستم بین آن همه بازیگر معروف و حرفه ای کار کنم و دیده شوم، برایم یک شانس مطلق به حساب می آمد، اما نمی دانم چه حکایتی است که هر وقت من در یک سریال تلویزیونی بازی می کنم، ساعت پخش آن با پخش یک سریال پر بیننده دیگر همزمان می شود. «کمین» با اینکه سریال خوبی بود، اما با پخش «پس از باران» همزمان شده بود و فکر می کنم به همین دلیل این سریال یک مقدار زیر سایه «پس از باران» گم شد. در هر صورت فکر می کنم «کمین» تجربه خوبی برایم بود که متاسفانه نتوانستم در ادامه به خوبی از آن بهره برداری کنم. خودت خوب می دانی که بعد از معرفی شدن در یک کار، یک سری اتفاقات حین و بعد از پخش سریال ضروری و مهم است، مثل مصاحبه با رسانه های مختلف که متاسفانه من این کارها را بلد نبودم و وقتی با انبوه تماس های رسانه ها مواجه شدم، یکسری از به اصطلاح اساتید به من گفتند با مجلات صحبت نکن تا کلاس کاری ات را حفظ کنی! این نوع حرف ها و راهنمایی های به اصطلاح روشنفکری ضرر زیادی به من زد و باعثشد نتوانم از شانسی مثل «کمین» درست استفاده کنم.

خاطره ای از این سریال داری که برایمان بگویی؟

همانطور که گفتم «کمین» به نوعی اولین کار حرفه ای من بود و به همین دلیل خاطرات زیادی از آن به یادگار دارم. در یکی از صحنه ها که سکانس پر جنب و جوشی بود، ضربه پای محمود جعفری عزیز باعثشد من از چند پله به پایین سقوط کنم و پایم بشکند. این شکستگی پا باعثشد چند روز سخت را سپری کنم و مجبور بودم با پای شکسته جلوی دوربین بازی کنم.

تو در این کار نقش پسر «عنایت بخشی» را بازی می کردی، کار با او چطور بود؟

اولین بار که قرار بود جلوی آقای بخشی بازی کنم، خیلی استرس داشتم و به نوعی خودم را باخته بودم. استاد بخشی که متوجه این موضوع شده بودند من را آرام کردند و با صحبت هایی که با من انجام دادند اعتماد به نفس زیادی به من تزریق کردند و همین موضوع باعثشد از همان ابتدا رابطه بسیار خوبی با هم داشته باشیم.

زمانی که در این سریال بازی می کردی موفقیتی که امروز به آن دست پیدا کردی را تصور می کردی؟

راستش من از «کمین» انتظار یک اتفاق را داشتم که به دلایل مختلفی این اتفاق نیفتاد و از این بابت خیلی متضرر شدم. البته من به اتفاقات زندگی ام احترام می گذارم و قطعاً در آن زمان خدا نخواسته که برایم اتفاقی بیفتد. اما امروز هم هنوز به چیزی که آرزویم است نرسیده ام. امیدوارم خدا کمکم کند و به جایی که در ذهنم هست و فکر می کنم استحقاق رسیدن به آن را دارم، برسم.

خانواده ات با حضورت در عرصه بازیگری مخالفتی نداشتند؟

بازیگری آرزوی من بود و برای آن خیلی وقت گذاشتم. اما پدر و مادرم وقتی می دیدند وقت و عمرم در حال گذر است، نگران و گاهی ناامید می شدند که البته در این زمینه به آنها حق می دهم. امروز تمام تلاشم این است که برای سرافرازی پدرم و دلخوشی مادرم کاری انجام دهم. تمام تلاشم را می کنم تا بتوانم گوشه ای از زحمات آنها را جبران کنم و شک ندارم خدا مرا در این راه تنها نخواهد گذاشت. این داستان بین من و خدا خیلی جدی است و اگر یک خواسته از خدا داشته باشم، همین سرافرازی و دلخوشی پدر و مادرم است که امیدوارم به آن برسم.

زمانی که به عرصه بازیگری وارد شدی، خانواده ات نسبت به این حرفه چه تصوری داشتند و امروز تصورشان چقدر تغییر کرده است؟

راستش این است که پدر و مادرم، آن اوایل تصور و شناخت روشنی از بازیگری نداشتند. پدرم نظامی بود و دنیای بازیگری با دنیایی که پدرم در آن بود خیلی تفاوت داشت. با این تفاسیر او همیشه به خواسته های من و خواهرم احترام می گذاشت و ما را حمایت می کرد. زمانی که به کلاس بازیگری می رفتم، علی رغم هزینه بالایی که کلاس ها داشت، اما پدرم هزینه ها را تقبل می کرد. امروز اما آنها امیدوارتر شده اند و همیشه من را دعا می کنند و هنوز هم نگران هم هستند. من تا یک زمانی فکر می کردم هر چه دارم، به خاطر استعداد و توانایی های خودم است، اما از یک جایی به بعد، فهمیدم این طور نیست و با خودم گفتم، مجید یادت باشه، تو بدون خانواده ات هیچی نیستی!

در مصاحبه های مختلف روی «خانواده دوستی» تاکید کرده اید. این «خانواده دوستی» از کجا ناشی می شود؟

ما خانواده پر جمعیتی نیستیم ولی همیشه در کنار هم بوده ایم و حس خوبی بین ما جریان داشته! با این تفاسیر به نظرت می شود این خانواده را دوست نداشت؟ این خانواده است که به من انرژی می دهد و دعاهایشان همیشه بدرقه راهم بوده است.

خانواده برای ازدواج به تو اصرار نمی کنند؟

خیلی زیاد. مخصوصاً مادرم! اما یک سری شرایط باید مهیا شود که هنوز نشده! خودم هم دوست دارم هر چه زودتر ازدواج کنم چون اصولاً عاشق خانواده هستم و می خواهم زودتر خانواده تشکیل دهم. امیدوارم این اتفاق به زودی بیفتد تا پدر و مادرم هم که نگران این موضوعند، خوشحال شوند.

تعریفت از خانواده خوشبخت چیست؟

احترام، از خودگذشتگی، شوق دیدار تک تک اعضای خانواده، عشق، محبت، و در نهایت حس آرام بودن و دلگرمی! اینها ویژگی های یک خانواده خوشبخت است. خانه ای که برای رفتن بهش دلت تنگ شود، خانه ای است که جنس دیوارهایش از محبت است و هیچ قدرتی از بیرون نمی تواند آن را خراب کند.

از بازی در «ماتادور» راضی بودی؟

با اینکه نقدهای مختلفی در مورد «ماتادور» نوشته شد، اما به شخصه معتقدم سریال خوبی بود. من در این سریال نقش متفاوتی را تجربه کردم. البته می توانست بهتر از این هم باشد اما به خاطر حواشی که در اطراف کار وجود داشت، این اتفاق نیفتاد. «ماتادور» در کل برای من یک اتفاق مثبت بود.

برنامه ای برای ورود به سینما نداری؟

چرا باید برای ورود به سینما برنامه ای نداشته باشم؟ بازی در سینما برای هر بازیگری یک اتفاق بزرگ تلقی می شود و من هم از این قاعده مستثنی نیستم. وجود ارتباط و شانس و خیلی چیزهای دیگر در کنار برنامه داشتن، برای ورود به سینما مهم است، اما من برای رسیدن به آرزوهایم علاوه بر اینکه حرفه ای کار می کنم، خدا را محور کارها می دانم و بابت هر چیزی که تقدیرم باشد، از خدا تشکر می کنم. برای رسیدن به آرزوهایم دعای پدر و مادرم را گواه می گیرم و از خدا می خواهم من را به آرزوهایم که خیلی هم بزرگ هستند، نزدیک کند و برساند.

حرفی مانده که برایمان بگویی؟

این مصاحبه به دلیل حضور خانواده ام گفتگوی خاصی است. حرف هایی که امروز گفتم را یادت باشد، من یک روز به تمام آرزوهایم می رسم. نمی دانم چه وقتی این اتفاق خواهد افتاد، اما شک ندارم که می رسم و تمام خوشحالی ام از این است که راه رسیدن به این آرزوها را پیدا کرده ام. تنها دلیلی که باعثامیدواری ام شده، عشق به خانواده ام است و شک ندارم خدا من را تنها نمی گذارد.

خانواده سبز/ شماره ۳۸۵ و ۳۸۶/ ميثم رحيميان/ صفحه ۱۶