سرویس مذهبی افکار نیوز- باز شکاری پادشاه از کاخ شاه فرار کرد و به خانه پیرزنی پناه برد که آرد الک می کرد تا برای فرزندانش نان بپزد. وقتی پیرزن باز را در آن حالت دید، دلش به رحم آمد. او را گرفت و نوازشش کرد، سپس پایش را بست و پرها و ناخن هایش را کوتاه کرد. او همچنان که این کار را انجام می داد، می گفت: «نا اهلان از تو خوب مراقبت نکرده اند، زیرا پرها و ناخن هایت بلند شده است.»

باز بیچاره در دست پیرزن اسیر شده بود و از طرف دیگر شاه و سپاهیان تمام روز به دنبال او بودند. هنگام غروب پادشاه با لشکریانش به دربار بر می گشت که باز را در خانه پیرزن در میان خاک و دود دید. شاه با دیدن باز که شکوه دربار را از دست داده و گرفتار بدبختی شده بود، اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: «این سزای توست که بی وفایی کردی و از نعمت من فرار کردی.» پادشاه این را می گفت و باز را نوازش می کرد. باز به شاه نگاه می کرد و با زبان بی زبانی می گفت: «گناهکارم و از اینکه از درگاه تو فرار کردم پشیمانم.»

منبع: مثنوی معنوی