به گزارش افکارنیوز، هجوم نیروهای عراقی به خوزستان بعد از ۳۱ شهریور۱۳۵۹ از محورها و معابر متعدد و با به کارگیری نیروهای زرهی و مکانیزه مجهز، باعثتصرف بخش‌های وسیعی از استان زرخیز خوزستان شد؛ به طوری که دشمن تا چند کیلومتری دزفول و اهواز پیشروی کرد. دشمن متجاوز در اوائل جنگ تحمیلی از طریق تنگ چزابه و جاده مرزی جفیر با بهره‌گیری از ۲ لشکر پیاده و پیاده - مکانیزه به بستان حمله کرد و با اشغال بستان و ۷۰ روستای اطراف آن عده‌ای از اهالی این شهر را شهید و به اسارت خود درآورد و جنایات بی‌شماری را نیز در این منطقه مرتکب شد.

در جبهه‌های میانی خوزستان، نیروهای بعثی با تصرف شهر بستان حمله خود را به منظور قطع جاده اهواز - دزفول ادامه داده و قسمتهای وسیعی از دشت عباس را به تصرف خود درآوردند و در پایین رودخانه کرخه متوقف و مستقر شدند. در محور جنوبی رودخانه کرخه، پس از تصرف بستان و ادامه پیشروی خود، شهر سوسنگرد را نیز به تصرف در آوردند.

در شمال رود کرخه نیز با تصرف ارتفاعات الله اکبر پادگان نظامی دشت آزادگان مورد تهدید قرار گرفت، اما در جبهه میانی بستان و مناطق گسترده‌ای از استان خوزستان علی رغم اجرای چندین عملیات کوچک و بزرگ تا مهر ماه ۶۰ این مناطق همچنان در تصرف دشمن بود؛ اگر چه رزمندگان اسلام قبل از فتح نهایی بستان، حملات و فداکاری‌هایی را در باز پس گیری این مناطق از خود نشان دادند. به عنوان مثال در تاریخ ۱۵/۱۰ / ۵۹ نیروهای تیپ همدان و برادران سپاه مواضع سد کننده ای در مقابل دشمن به وجود آورده و با هجوم به آنها باعثمتلاشی شدن ۲ تیپ و انهدام تعداد زیادی از تانک‌های بعثیان گردیدند.

در ادامه این نبردها در تاریخ ۳۱/۲ / ۶۰ ارتفاعات الله اکبر پس از هفت ماه به دست رزمندگان اسلام افتاد و نیروهای دشمن با تحمل تلفات و خسارات سنگین تا ۱۲ کیلومتری بستان عقب نشینی کردند. سرانجام در تاریخ یکشنبه هشت آذر ۶۰ به هنگام ظهر، شهر بستان و ۷۰ روستای تابعه آن به تصرف رزمندگان اسلام درآمد و تا تاریخ ۲۲/۹ / ۶۰ منطقه عملیاتی طریق القدس به طور کامل از لوثدشمن اشغالگر پاکسازی شد. عملیات طریق القدس از چنان اهمیتی برخوردار بود که امام خمینی(ره) در پیام تبریک خود آن را «فتح الفتوح» نامیدند.

پس از انجام موفقیت آمیز عملیات ثامن الائمه در شرق رودخانه کارون توسط نیروهای ایرانی که منجر به شکستن حصر آبادان شد و در حقیقت مرحله اول عملیات آزاد سازی خرمشهر محسوب می‌گردید، بررسی برای استفاده از موفقیت این عملیات هم در منطقه خرمشهر و هم در منطقه بستان و غرب دزفول آغاز گردید وبا توجه به ویژگی‌های منطقه بستان تقدم تلاش به این منطقه داده شد. انتصاب شهید علی صیاد شیرازی به فرماندهی نیروی ارتش سبب نزدیکی بیشتر ارتش و سپاه شد و این امکان به وجود آمد که فرماندهان سپاه و ارتش استراتژی عملیاتی جدیدی را طراحی کنند.

عملیات «طریق القدس» اولین مرحله از این استراتژی محسوب می‌شد. ویژگی اصلی عملیات طریق القدس، گذشتن از زمین‌های رملی غیر قابل عبور در شمال منطقه عملیاتی بود که سبب غافلگیری دشمن گردید. با موفقیت در محور شمالی، موقعیت نیروهای عراقی مستقر در محور جنوبی نیز متزلزل شد و عملیات در این محور هم به پیروزی رسید.

در این عملیات کلیه اهداف تأمین شد. شهر بستان و تنگه مهم چزابه آزاد شد و پس از گذشت ۴۲۰ روز از شروع جنگ، رزمندگان توانستند در منطقه عمومی سوسنگرد و بستان در مرز مستقر شوند. همچنین تصرف چزابه سبب شد که اتصال قوای دشمن در غرب کرخه و غرب کارون گسسته شود. به این ترتیب توان ارتش عراق در جنوب تجزیه شد و زمینه مناسب برای پیروزی عملیات فتح المبین پدید آمد. در این عملیات لشکر ۹ عراق نیز آسیب فراوان دید.

با توجه به اهمیتی که منطقه عملیاتی طریق القدس برای دشمن بعثی داشت، بعد از یورش و تصرف این منطقه توسط رزمندگان و آزاد سازی شهر بستان و ارتفاعات الله اکبر و غرب سوسنگرد دشمن متجاوز تقریباً مهم ترین جاده مواصلاتی و تدارکاتی ارتش خود را در این منطقه که در داخل خاک ما ایجاد کرده بود، از دست داد.

عملیات طریق القدس در منطقه عمومی سوسنگرد به سمت بستان و با هدف انهدام قوای دشمن و باز پس گرفتن و آزادسازی شهر بستان و به عقب راندن دشمن متجاوز و تلاشی در جهت فاصله انداختن بین جبهه شمالی و جنوبی عراق در منطقه خوزستان صورت گرفت. این عملیات که در تاریخ ۸آذر ۱۳۶۰ در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد با رمز یا حسین(ع) در منطقه شمال و جنوب رود کرخه نور انجام پذیرفت، دومین عملیات کلاسیک و سنگین مدافعان اسلام بود.

منطقه عملیاتی طریق القدس از حساسیت زیادی برخوردار بود؛ به طوری که شهر بستان که با تعداد زیادی روستا در تصرف و اشغال دشمن به سر می‌برد، در قلب این منطقه بوده و مرکز فعالیتهای جاسوسی دشمن و مرکز لجستیکی جبهه میانی دشمن بود، لذا حساسیت منطقه را بالا برده بود. از طرفی با قطع مهم ترین راه تدارکاتی و مواصلاتی دشمن که کلیدی برای آزاد سازی تنگ چزابه به شمار می رفت، بیش از پیش بر اهمیت ایم منطقه افزوده می‌شد، لذا فتح بستان که شخص صدام روی آن تبلیغات زیادی به راه انداخته بود، باعثقطع امید دشمن در این منطقه یعنی جنوب غربی خوزستان شد.

با پیروزی در عملیات موفقیت‌آمیر «طریق القدس» نتایج بسیاری به دست آمد، رمز عملیات یا حسین(ع) بود که این نبرد با هدف آزاد سازی شهر بستان و تامین مرز و دسترسی به هورالهویزه در منطقه عملیاتی غرب شهرستان سوسنگرد و منطقه عمومی بستان ساعت ۳۰ دقیقه بامداد ۸/۹ / ۶۰ به مدت ۱۴ روز صورت گرفت.

طی این عملیات بستان به آزادسازی رسید، و نتایجی همچون قطع ارتباط بین نیروهای دشمن در شمال غربی و جنوب غربی خوزستان(جاده فکه جفیر)، آزاد سازی ۷۰ روستای منطقه و ۵ پاسگاه مرزی، تصرف و تامین تنگه چزابه، تامین مرز مشترک و دسترسی به هورالهویزه، پاکسازی ۸۰۰ کیلومتر مربع از لوثوجود دشمن به دست آمد. همچنین ۱۸۰ دستگاه تانک و نفربر، ۲۰۰ دستگاه خودرو، ۱۳ فروند هواپیما و چهار فروند هلی کوپتر از تجهیزات دشمن منهدم شد. ۴۵ گردان و گروهان از ۱۲ تیپ و نیروهای کماندویی لشکر ۵ مکانیزه از هم پاشیده شده و در کل تعداد کشته و زخمی های دشمن بیش از ۳۵۰۰ نفر بود.

سپاه پاسداران و ارتش جمهوری اسلامی ایران در این نبرد عنائمی همچون ۱۰۰ دستگاه تانک، ۱۵۰ دستگاه بولدوزر و ماشین آلات مهندسی، ۱۹ قبضه توپ ۱۵۲ میلی متری، ۷۰ دستگاه نفربر، ۷۰ قبضه ضد هوایی، مقدار بسیار زیادی از انواع سلاح و مهمات، ۲ قبضه شلیکا همراه با خودرو مربوطه و ۲۵۰ دستگاه خودرو به دست آمده است.

روایت «عملیات طریق‌القدس» و آزادسازی «بستان» از زبان «قاسم سلیمانی»


کتاب «نبردهای پیروز» کتاب «نبردهای پیروز» حاصل مصاحبه عباس میرزایی، نویسنده کتاب با بیش از ۱۱۰ نفر از رزمندگان شرکت‌کننده در عملیات ثامن الائمه(ع) و نزدیک به ۱۴۰ مصاحبه با رزمندگان حاضر در عملیات طریق القدس است. فرماندهی لشکر ۴۱ ثارالله در این نبردها را سردار قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس به‌عهده داشته و به همین دلیل بخشی از روایت این کتاب مربوط به خاطراتی است که از زبان وی بیان شده‌ است.

در بخشی از این کتاب عملیات طریق‌القدس به روایت رزمندگان حاضر از جمله قاسم سلیمانی روایت می‌شود. سلیمانی که فرماندهی این عملیات را برعهده داشت، در این عملیات مجروح شد. وی در بخشی از این کتاب به روایت حوادثآن روز و چگونگی مجروحیت خود و چند تن دیگر از رزمندگان می‌پردازد که به شرح ذیل است:

به چند نکته باید توجه شود مأموریت گردان(کرمان) شکستن خط نبود. مأموریت گردان اهواز شکستن خط بود و ما باید پس از پاک‌سازی و شکستن خط اول توسط حسین کلاه‌کج به خط دوم دشمن حمله کنیم و از آنجا به سمت پله سابله برویم به همین دلیل در کانال در انتظار سقوط خط اول بودیم که بعداً به‌سرعت به سمت خط دوم حرکت کنیم. چون خط ما زیر آتش بود و عموماً هیچ سنگری وجود نداشت برای مصون ماندن و سرعت عمل در کانال کوتاه جلوی خط بودیم که سه بار من به اتفاق شهید محمد حسینی و مجتبی هندوزاده قبل از عملیات شناسایی کرده بودیم.

حسین کلاه‌کج، فرمانده گردان بلالی اهواز:


نیروها دو شاخه شده و از دو جناح مختلف وارد عمل شدند. از یک جناح گروهان شهید باهنر. به فرماندهی برادر شهید جاسم نادری و معاونت اصغر امینی به خط دشمن حمله بردند و از جناح‌های دیگر گروهان‌های شهید بهشتی و شهید رجایی عمل کردند. فرماندة گروهان بهشتی نیز شهید ناصر چراغعلی بود که در همین عملیات به شهادت رسید. گروهان شهید باهنر که در جناح راست کانال عمل می‌کرد موفقیتی نداشت و تعدادی از برادران این گروهان در میدان مین شهید شدند و علت آن هم اشتباه بلدچی این گروهان بود که نیروها را صحیح جلو نبرده بود.

محمدباقر منتظری، رزمنده کرمانی، عضو شناسایی که بعد از اشتباه بلدچی گروهان شهید باهنر، آنها را پشت خاکریز دشمن رسانده است می‌گوید: اهوازی‌ها از من خواستند آنها را تا پشت خاکریز دشمن ببرم. حرکت کردیم. به خاکریز رسیدیم و خاکریز را نشان دادم. عملیات شروع شده بود فرصت پاک‌سازی میدان مین نبود. مسئول اهوازی‌ها سه نفر از بچه‌ها را صدا کرد. قرار شد به نوبت روی مین بروند تا راه باز شود.

محمدمهدی شفازند:

پشت میدان مین و سیم‌خاردار در آن تاریکی صدای پچ‌ پچ می‌آمد. جلوتر که رفتم بچه‌های اهواز را دیدم که با بعضی از بچه‌های خودمان بحثمی‌کردند. ظاهراً فرصتی برای باز کردن معبر نبود، اگر عراقی‌ها ما را آنجا می‌دیدند با تیربار همه را از بین می‌بردند. اهوازی‌ها قصد داشتند روی میدان مین بروند تا راه برای عبور گردان باز شود، بچه‌هایی مثل مهدی حجت و بقیه هم اصرار می‌کردند که ما روی مین می‌رویم. آن شب رزمندگان گروهان شهید باهنر از گردان بلالی اهواز فرصت انتخاب آگاهانه شهادت را به پرسنل گردان اعزامی از کرمان ندادند.

مجتبی مؤذن‌زاده:


ناگهان فریاد یاحسین(ع) به گوش رسید و متعاقب آن صدای انفجار بلند شد. بچه‌های اهواز روی مین رفته بودند. راه باز شد. بالاخره فرمان حرکت دادند. معبر باز شده بود. از سیم‌خاردار رد شدیم. هر دو تا سه متر، یکی از بچه‌های اهوازی افتاده بود. وضع دلخراشی بود. کنار یکی از آنها نشستم. قصد داشتم او را عقب بیاورم. اجازه نداد. تأکید کرد که به‌سرعت خودت را به خاکریز برسان. حرکت کردم. به‌سرعت ادامه دادیم. مجروحان که هنوز شهید نشده بودند روی زمین مانده بودند. در آن تاریکی پاهای قطع شده، دست‌های قطع شده به چشم می‌خورد. مجروحان ذکر می‌گفتند و گاهی ناله می‌کردند.

محمدمهدی شفازند:


یکی از این نیروهای اهوازی از ناحیة شکم صدمه دیده بود. سوراخ بزرگی در شکمش ایجاد شده و روده و امحاء و احشایش بیرون ریخته بود. با همین وضع به یکی از نبشی‌های میدان مین تکیه داده و تکبیرگویان بچه‌ها را به پیشروی تشویق می‌کرد. هر کس ایشان را می‌دید محال بود کُپ نکند. یکی از بچه‌ها اعتقاد داشت خدا ایشان را با این وضع زنده نگهداشت، تا این صحبت‌ها را بکند تا نیروها از میدان عبور کنند.

شفازند رزمنده‌ای که بعداً دکتر علوم آزمایشگاهی شد و آن شب این صحنه را از نزدیک مشاهده کرده، معتقد است از نظر پزشکی امکان زنده ماندن چنین مجروحی برای مدت کوتاه وجود دارد، چون رگ‌ها به مغز و به قلب متصل هستند. قلب و مغز کار می‌کنند پس شخصی که احشایش از بین رفته، می‌تواند مدتی زنده بماند. رزمندگان گردان ابوالفضل(ع) پس از عبور از میدان مین به خاکریز نخست عراقی‌ها رسیدند.

قاسم سلیمانی:


در همان ساعت اول نیروهای تیپ کربلا که تازه تأسیس شده بود، گردان نجف‌آباد به فرماندهی شهید اکبری و گردان اهواز به فرماندهی حسین کلاه‌کج و نیروهای تیپ تازه تأسیس عاشورا در مگاسیس و امام‌زاده زین‌العابدین موفق نشده بودند. با زمین‌گیر شدن گردان اهواز، مرتضی قربانی از من خواست که این کار را انجام بدهم. تیربارهای دشمن بی‌وقفه شلیک می‌کردند و برای لحظاتی امکان پیشروی را از پرسنل گردان گرفتند.

نبرد طریق‌القدس در محور جنوب کرخه به اوج رسیده بود. عراقی‌ها قصد نداشتند حتی به یک نفر از رزمندگان خودی اجازه عبور از خاکریزشان را بدهند. هر لحظه یکی از افراد گردان روی زمین می‌افتاد. علاوه بر تیربارها، دشمن با انواع و اقسام سلاح‌های کوچک و بزرگ منطقه را می‌کوبید. اینک تعداد شهدای گردان ابوالفضل به مرز بیست نفر رسیده بود.

غلام فخاری، رزمنده هرمزگانی و فرمانده یکی از گروهان‌ها:


در آن زمان که حدود ساعت ۳۰ دقیقة بامداد بود کسی به کسی نبود. مجروحان بدون سر دهها متر حرکت می‌کردند. خیلی‌ها بدنشان دچار شعله‌های آتش شده بود و در حال سوختن به این طرف و آن طرف می‌رفتند. در شرایطی که تیربارها امکان پیشروی را از نیروهای گردان سلب کرده بودند و با گذشت زمان بر تعداد شهدا و مجروحان گردان افزوده می‌شد، حمید ایرانمنش(چریک) خودش را به قاسم سلیمانی رساند تا نظر وی را در مورد تدبیری که برای خاموش کردن تیربارها اندیشه بود، بداند.

قاسم سلیمانی از لحظه آغاز عملیات به اتفاق بی‌سیمچی‌ها سوار بر یک دستگاه نفربر ارتش، گردان‌های کرمان را هدایت می‌کرد. نفربر در سنگری که برایش احداثکرده بودند ایستاده بود. دقایقی بعد از عبور گردان ابوالفضل(ع) از خاکریز خودی، وقتی عراقی‌ها رزمندگان را در کانال زیر آتش گرفتند، همین که خبر شهادت تعدادی از افراد گردان به وسیله بی‌سیم به سلیمانی رسید، وی به راننده نفربر دستور حرکت داد.

قاسم سلیمانی:


هم‌زمان با مقاومت دشمن و عدم توفیق نیروهای اهواز در شکستن خط(وقتی) که بنا شد ما وارد عمل شویم، بچه‌ها به دلیل آتش شدید دشمن زمین‌گیر شده بودند و هر لحظه به تعداد شهدا و مجروحان اضافه می‌شد. در این لحظه من به راننده نفربر گفتم که از خط عبور کند. راننده تردید داشت. با او با تحکم برخورد کردم. او به سمت خط دشمن که سقوط نکرده بود راه افتاد. نفربر به موازات بچه‌ها در دشت می‌رفت. با حرکت نفربر که اولین وسیله‌ای بود که(با وجود اینکه) هنوز خط شکسته نشده بود از خاکریز عبور کرد و با صدای آن دشمن آتش‌ها را متوجه نفربر کرد. من به گروهان حمید چریک رسیدم که پشت سیم‌خاردار دشمن و گروهان اول خط‌شکن ما بود.

حسین آبادیان، بی‌سیمچی همراه سلیمانی:


بلدوزر خاکریز را شکافت و با نفربر از خاکریز عبور کردیم. حدود پانصد تا ششصد متر جلو رفتیم. حاج قاسم با فرماندهان کرمانی مرتب در تماس بود و از اوضاع و احوال آنها سؤال می‌کرد. در همان حال گلوله‌های خمپاره و موشک‌های هدایت‌شونده از اطراف ما می‌گذشت یا به زمین می‌خورد. سلیمانی نمی‌توانست نیروهایش را در آن شرایط و زیر یکی از شدیدترین گلوله‌باران‌های دشمن تنها بگذارد و در اتاقک امن آهنی نفربر بنشیند. بنابراین، وقتی رانندة نفربر که یک درجه‌دار از لشکر ۱۶ زرهی قزوین بود، نتوانست در تاریکی شب جلوتر برود از نفربر بیرون پرید.

قاسم سلیمانی:


نفربر روی مین رفت و شنی‌های آن پاره شد و از حرکت افتاد. من با بی‌سیمچی‌هایم پیاده شدیم. تقریباً صد متر در دشت به سمت بچه‌ها رفتم تیربارها امان نمی‌داد. فرصت خوابیدن نبود. می‌دویدم. ابری بودن هوا بر تاریکی آن افزوده بود و فقط در نور تیربارها و منورها برای لحظاتی می‌توانستم ببینم.

حسین آبادیان:

نفربر پی. ام. پی ایستاد. حالا نمی‌دانم چرا ایستاد ولی در هر حال ایستاد. در را باز کردیم و بیرون آمدیم. حاج آقا سلیمانی، من و اکبر برهانی بیرون آمدیم و حرکت کردیم راننده و بقیة خدمة پی. ام. پی که ارتشی بودند بیرون نیامدند. حاج آقا سلیمانی مشغول هدایت عملیات بودند که ناگهان انفجار مهیبی روی داد. اصلاً نفهمیدم گلوله کجا خورد و چه شد ولی صدای وحشتناکی داشت. همان انفجار مرا بلند کرد و به طرف نفربر پرت شدم چون در باز بود افتادم داخل نفربر. از نفربر خودم را بیرون کشیدم. اثری از آقای سلیمانی نبود. دیگر او را ندیدم. انفجار اکبر برهانی را در جهت مخالف نفربر پرت کرده بود. در آن تاریکی شب او را داخل گودالی پیدا کردم. از درد ناله می‌کرد. به سویش رفتم و حالش را پرسیدم گفت: «پایم قطع شده» چراغ‌قوة کوچکی همراهم بود. نور آن را روی پایش انداختم. به‌شدت صدمه دیده بود. پایش از زانو به بالا کاملاً خُرد شده بود.

قاسم سلیمانی:


در همین لحظه، یک گلوله خمپاره کنارم منفجر شد. من افتادم. این دقیقاً چسبیده به سیم‌خاردار دشمن بود. اساساً فاصله خط ما با دشمن هفتصد متر تا یک کیلومتر بود و سیم‌خاردار در صد متری خاکریز دشمن قرار داشت. با انفجار خمپاره من پرت شدم. اول متوجه نبودم از چه ناحیه‌ای زخمی شده‌ام. قدری احساس خنکی در ناحیه شکم داشتم. بلند شدم. دوباره افتادم. تاریک بود. فقط بچه‌ها را در کانال می‌دیدم و بی‌سیم‌چی‌هایم معلوم نبودند.

خون زیادی از من رفته بود. نمی‌خواستم بگویم زخمی شده‌ام و روحیه بچه‌ها را تضعیف کنم. حمید ایرانمنش خودش را به من رساند و اصرار داشت خودم را نزدیک معبر برسانم و بر کار آنها نظارت کنم. ولی گفتم نمی‌توانم بیاییم. خودت برو و هر کار می‌توانی بکن. فکر کنم فهمید که حالم خوب نیست. خداحافظی کرد و رفت. به او گفتم برو به اکبر(محمدحسینی) بگو شما باید کار بچه‌های اهواز را تمام کنید.

اول از ناحیه شکم زخمی شدم. بعد معلوم شد کبدم پاره شده است. در سه نقطه پارگی شدید در شکم داشتم. در شب دیگر کسی مرا نتوانست پیدا کند. چون در مسیر کانال نیفتاده بودم. تا صبح دوبار دیگر در همان محل پشت سیم‌خاردار زخمی شدم یک بار از ناحیه دست و بار دیگر از ناحیه پا. نزدیک صبح که چند بار بیهوش شدم و به هوش آمدم دیدم کسی مرا صدا می‌کند. هوا روشن شده بود. اول فکر کردم در عالم رویاست. حال خوشی داشتم. آن وقت‌ها من خیلی قوی بودم. اول مرا به پشت خط خودی بعد به بیمارستان دهلاویه بردند.

اکبر مهاجری:

خبر رسید حاج قاسم زخمی شده. پرسیدم کجاست؟ گفتند زیر یک پی. ام. پی. یک گروه برداشتم و حرکت کردم. وقتی رسیدیم گفتند ایشان را منتقل کردند عقب. با سیمرغ آبی آمدم سوسنگرد و سراغ حاجی را گرفتم. اعزام شده بود اهواز. خودم را به بیمارستان نادری رساندم. تعداد زیادی مجروح کف بیمارستان افتاده بودند. حاج قاسم را آنجا دیدم. ترکش به ناحیة چپ بدن و دستش خورده بود.

قاسم سلیمانی:


مجروحان زیاد بودند. من هم خیلی آرام بودم و صدایی نمی‌کردم. تا بعدازظهر هیچ درمانی روی من نشد. اکبر مهاجری نزدیکم بود. خون همة شکمم را پر کرده بود. احساس خفگی می‌کردم. آن وقت نمی‌دانستم ریه‌ام هم زخمی شده است. به اکبر گفتم من دارم تمام می‌کنم و خداحافظی کردم. با توجه به شلوغی بیش از حد بیمارستان نادری و حضور ده‌ها مجروح در اتاق‌ها، راهرو و محوطه خارج بیمارستان، مهاجری و محمد گرامی به‌سرعت سلیمانی را به بیمارستان شرکت نفت اهواز بردند و او را خارج از نوبت وارد اتاق عمل کردند.

اکبر مهاجری:

بیمارستان نادری شلوغ بود. معلوم نبود چه موقع فرصت رسیدگی به حاجی را پیدا می‌کردند. وضع حاجی هم وخیم به نظر می‌رسید. به اتفاق گرامی که همراهم بود یک برانکارد از ماشین خودمان آوردیم و بدون آنکه با کسی هماهنگ کنیم حاجی را روی برانکارد گذاشتیم و کف ماشین خواباندیم و به بیمارستان شرکت نفت بردیم. آنجا لباسش را درآوردیم و لباس اتاق عمل تنش کردیم و یک‌راست به اتاق عمل بردیم. دکتر اتاق عمل اول اعتراض کرد که شماها که هستید؟ ولی بعداً کوتاه آمد و بلافاصله حاجی را عمل کرد. وقتی از اتاق عمل خارج شد در همان بیهوشی عملیات را هدایت می‌کرد. سلیمانی پس از مداوای اولیه به بیمارستان قائم مشهد اعزام شد. وی تا پایان عملیات طریق‌القدس در بیمارستان دوران نقاهت را می‌گذارند.

قاسم سلیمانی:

آن وقت مجروحان وخیم را به استان‌ها می‌فرستادند. مرا و تعدادی مجروح دیگر را به بیمارستان قائم مشهد فرستادند. آنجا سه بار عمل جراحی بر روی من انجام دادند با این همه برای دستم کاری نکردند. آتل هم به دستم نبود. چون شدت جراحت در شکمم بود. بعداً چند مجروح دیگر گردان را به آنجا آوردند.

حسین دهقانی، دیگر رزمنده کرمانی که در بیمارستان قائم بستری بود: مرا ابتدا به اهواز و سپس به مشهد بردند. مشهد در بیمارستان قائم بستری بودم با برادر سلیمانی در یک اتاق بودیم. ایشان از ناحیة دست و شکم آسیب دیده بود. آسیب ناحیه شکم زیاد عمیق نبود ولی دستش را علاوه بر باند با فنرهای طبی بسته بودند. آسیب دستش یک کم شدیدتر بود. حمید ایرانمنش پس از صحبت با سلیمانی خودش را به خاکریز نخست دشمن رساند. وی اراده کرده بود، تیرباری را که مستقیماً روی رزمندگان گردان شلیک می‌کرد، خاموش کند. چند دقیقه بعد تیربار برای همیشه از کار افتاد.

حسین کلاه‌کج، فرمانده گردان بلالی اهواز:


نیروهای پیاده دشمن روی خاکریز اول و نیروهای زرهی آنها روی خاکریز دوم مستقر بودند و برادران بسیجی در تاریکی شب به این‌ها برخورد می‌کنند. ما تعدادی از نیروها را برای پاک‌سازی سنگرها فرستادیم تا سنگرهای خاکریز اول را پاک‌سازی کنند. این نیروها بچه‌های گردان برادر جاسم نادری و شهید باهنر بودند. افراد دشمن با نارنجک دستی به‌شدت مقاومت می‌کردند. در این لحظه باز هم از گردان کرمان کمک خواستم. آنها به روی خاکریز آمدند و من آنها را به سمت چپ که تیربار دشمن قرار گرفته بود و جسورانه مقاومت می‌کرد فرستادم تا آن را خفه کنند.

موسی یدالهی، رزمنده اعزامی از میناب:


همراه برادران غلام فخاری، حسن ذاکری، هاشم جلالی، علی صابری و محمد مریدی و عده‌ای دیگر در لحظة اول وارد خاکریز دشمن شدیم. یکی از برادران عزیز از شهرستان میناب به نام علی‌رضا شاکری بر اثر گلوله مستقیم دشمن به شهادت رسید.

محمدمهدی شفازند:


خط شکسته شد. به هر سنگری می‌رسیدیم یک نارنجک داخل سنگر پرت می‌کردیم و جلو می‌رفتیم. عراقی‌ها شگرد داشتند در سنگرها پنهان می‌شدند وقتی هوا روشن می‌شد از پشت به بچه‌ها شلیک می‌کردند. عراقی‌ها در این محور به‌شدت مقاومت کردند. تانک‌های دشمن رزمندگان گردان را زیر آتش گرفتند.

علی محمدی:

شروع کردیم به آرپی‌جی‌زدن. یک تانک مرتب شلیک می‌کرد. خیلی دلم می‌خواست بزنمش. یکی از بچه‌ها فریاد زد: «بابا این را بیا بزنیم» هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد بیاید. آتشی که این یک تانک می‌ریخت عجیب بود به‌قدری شلیک کرده بود که لولة تانک جرقه می‌زد. مثل چیزی که توی کوره می‌گذارند. سه چهار نفر با آرپی‌جی رفتیم چپ و راست خوابیدیم. هر چه زدیم زورمان نرسید. اگر این یکی می‌شکست ما می‌رفتیم دیگه خط ۲ و ۳ را می‌شکستیم. خوب نشد.

پیام حضرت امام خمینی به مناسبت پیروزی رزمندگان در عملیات طریق القدس

بسم الله الرحمن الرحیم

ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم.

تلگراف های شریف که بشارت پیروزی قوای مسلح شجاع را بر قوای شیطانی آمریکایی صدامیان که با هجوم ظالمانه خود فتح قادسیه را به مغزهای تهی از ایمان به غیب وعده می دادند، واصل گردید. اتکا به مسلسل و تانک، و غفلت از خداوند قادر و جنود الهی، انسانها را به ورطه هلاکت و فضاحت می کشاند. آنان که رمز پیروزی را مجهز به جهاز شیطانی و میگ ها و میراژ ها می دانند و ایمان به غیب و خداوند قادر را به حساب نمی آورند و دم از پیروزی قادسیه می زنند و رمز پیروزی مومنان صدر اسلام را باز نیافته اند و قدرت ایمان وشهادت طلبی را نمی فهمند. باید با شکست مفتضحانه روبه رو شوند و گوشمالی الهی ببینند. اینان از پیروزی های صدر اسلام که پیروزی خون بر شمشیر و قوای جهنمی بود باید عبرت بگیرند.

مردم ایران و ارتش و سپاه و بسیج و سایر قوای نظامی و غیر نظامی برای حفظ اسلام و کشور اسلامی و رسیدن به لقاء الله دفاع می کنند. و فرق است بین این عزیزان و آن گول خوردگان که برای مقاصد پلید آمریکا و وابستگان آن به جنگ برضد اسلام و قرآن مجید برخاسته اند. آنچه برای اینجانب غرور انگیز و افتخار آفرین است. روحیه بزرگ و قلوب سرشار از ایمان و اخلاص و روح شهادت طلبی این عزیزان که سربازان حقیقی ولی الله الاعظم ارواحنا فداه هستند. «و این است فتح الفتوح».

من به ملت ایران و به فرماندهان شجاع قبل از اینکه پیروزی شرافتمندانه و بزرگ خوزستان را تبریک بگویم. وجود چنین رزمندگانی را که در دو جبهه معنوی و صوری و ظاهر و باطن از امتحان سرافراز بیرون آمده اند تبریک می گویم. مبارک باد بر کشور عزیز ایران و بر ملت شریف، رزمندگانی چنین قدرتمند و عاشقانی چنین محو جمال ازلی و سربازانی چنین دلباخته که شهادت را آرزوی نهایی خود و جانبازی در راه محبوب خود را آرمان اصیل خویش می دانند. افتخار بر رزمندگانی که جبهه های نبرد را با مناجات خویش و راز و نیاز با محبوب خود عطر آگین نمودند فخر و عظمت بر جوانان عزیزی که در راهی قدم برداشته و پاسداری از مکتبی می کنند که شکست ناپذیر و سرتاپاپیروزی است. وننگ برآنان که در راهی جان خود را هدر می دهند و عرض و آبروی خود را می برند که پیروزی شان شکست و زندگی شان ننگ آفرین است. اینجانب از فرماندهان محترم و رزمندگان عزیز قوای مسلح نظامی و انتظامی، ارتش و سپاهی و بسیج مستضعفان و ژاندارمری و شهربانی و عشایر محترم و نیروهای نامنظم و مردمی تشکر و قدردانی می کنم. درود بر شما و همه آنان که برای اسلام و کشور عزیز خود حماسه آفریدند. از خداوند تعالی پیروزی نهایی رزمندگان اسلام و سلامت و سعادت همگان را خواهانم.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

روح الله الموسوی الخمینی