به گزارش افکارنیوز، سیدعلیرضا ستاری در وبلاگ شخصی‌اش، خود را بدین شرح معرفی کرده بود: «امدادگر هلال احمر که در روز عاشورای حسینی توسط کوفیان تهران مورد ضرب و جرح و پس از آن انواع شکنجه وحشیانه قرار گرفت و اینک … ولی خوشحال از سربلندی در برابر بهترین دوستش خدا، در این آزمون سخت». وی همچنین در جایی دیگری آورده است: «خسته ام از گرگ بودنها در لباس میش از نامردیها در لباس مرد از… صراطهای مستقیم.»

در ادامه یکی از شعرهایی سروده شده به نقل از وبلاگ شخصی‌اش می‌آید:

«چشم بد دور، عمرتان بسیار
کس نبیند ملالتان آقا»
«من نمردم تو خون دل بخوری
تخت باشد خیالتان آقا»
حاج عباس و آقا عزیز و حاج اصغر
مردهای زمانه‌اند آقا
دیگران هم یزیدیان هستند
فکر عذر و بهانه‌اند آقا
قلب من از وجودشان خون است
خون به قلب تو می‌کنند هنوز
من کوچک، بسیجی‌ات هستم
گر چه دور از تو بوده‌ام هر روز
از همین راه دور مشتاقم
از همین راه دور دلتنگم
تو ببین مثل ظهر عاشورا
با یزیدیان عصر می‌جنگم
چشم‌هایم فدای عباست
تشنه رد پای عباسم
آرزو کرده بوده‌ام آقا
کاش بودم به جای عباست
آرزویم روا شد و دیدم
مشک خالی چقدر سنگین است
مشک خالی و ساقی بی‌دست
آرزوهای عاشقی این است
«جسم تو کامل است ناقص نیست
می‌دهد عطر یک بغل گل یاس»
«دستت اما حکایتی دارد
رحم الله عمی العباس»

در شب سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی میهمان خانواده شهید سیدعلیرضا ستاری که در روز عاشورای سال ۸۸ از سوی فتنه گران مورد هجوم قرار گرفت و به عنوان افتخارآمیز «جانباز فتنه» نائل آمده بود، شدیم؛ جانبازی که چهار سال بعد از آن واقعه بر اثر جراحات شدید به شهادت رسید، جانبازی که پدرش بعد از جراحات پسرش دچار سکته شده است و اکنون در گوشه منزل دوران نقاهت را می گذراند، جانبازی که یک دختر ۷ساله دارد به نام نازنین فاطمه و یک پسر ۲ و سال هشت ماهه به نام امیرعباس، جانبازی که همسرش به دلیل تألمات روحی و گرفتگی صدا کمتر با ما سخن گفت، جانبازی که کارت جانبازی اش فقط یک ماه است که صادر شده، جانبازی که…



لطفاً کمی از آغاز زندگی علیرضا و نحوه گذران کودکی اش برایمان تعریف کنید؟

مادر شهید:

علیرضا سال ۶۰ متولد شد، بعد از خواهرش فرزند دوم من بود. از بچگی هر وقتی میخواستم به علیرضا شیر بدهم با وضو بودم و از آن لحظه اول شروع زندگی مان هم همیشه لقمه پاک و طیب در زندگی مان بود. علیرضا از بچگی ویژگی های بارزی نسبت به بچه های هم سن خودش داشت که یکی از آنها این بود که خیلی خوب طبق خصوصیات اخلاقی شان با آنها ارتباط برقرار می کرد و از یک روح سیال، بزرگ و با عظمت برخوردار بود، خیلی بخشش داشت و اگر از کسی ناراحت می شد خیلی راحت می گذشت.

خواهر شهید:علیرضا همیشه طرفدار حق بود. من خواهر کوچک ترشان هستم. از کوچکی یادم هست هروقت اتفاقی می افتاد که علیرضا در آن دخیل بود، همیشه طرف حق را می گرفت، هیچوقت ناحقی از علیرضا ندیدیم و از کسی هم نشنیدیم که مثلاً در فلان مسئله علیرضا حق را زیر پا گذاشت یا طرف حق را نگرفت. یکی دیگر از ویژگی های شخصیتی علیرضا این بود که خیلی صبور بود، بزرگترین اتفاق هم که برایمان می افتاد اولین کسی را که می توانستیم به او خبر بدهیم و به او پناه ببریم علیرضا بود، آرامشی به ما می داد که هیچ کس دیگری نمی توانست به ما دهد و این بخاطر دل بزرگ و صبر عظیمش بود.

پدر علیرضا به رحمت خدا رفته است؟


مادر شهید:نخیر، به خاطر مسئله علیرضا خیلی مریض هستند سکته کرده بودند و الان الحمدالله حالشان بهتر است.

در مورد کودکی علیرضا و شروع به تحصیل او هم بفرمایید در کدام مدارس ادامه تحصیل داد؟

مادر شهید:علیرضا بچه خیلی باهوشی بود، تا کلاس پنجم شاگرد اول یا دوم بود، یک سال مدرسه صنایع هواپیمایی رفت و دوره ۴ سال ابتدایی را در مدرسه علامه طباطبایی طی کرد، دوران راهنمایی اش در مدرسه نمونه امت و دبیرستان اش در مدرسه راهیان دانشگاه در رشته ریاضی فیزیک طی شد. علیرضا فوق العاده باهوش بود، در هر مقطعی یک شاگرد بارز بود و معمولا کارهای دشوار مدرسه را انجام می داد، چون من خیلی در مسئله رفتن به مدرسه و بازگشت از مدرسه شان دقیق بودم، وقتی با تأخیر می آمد، جستجو می کردم به مدرسه زنگ می زدم به مدرسه می رفتم و مثلا می دیدم در مدرسه دارد کارهای دفتری را انجام می دهد.

از اینکه مسئولیت بگیرد هیچ ابایی نداشت یعنی بزرگترین مسئولیت هم که به گردنش می گذاشتند به بهترین نحوی انجام می داد، مسئولیت پذیر بود و همیشه گرایش به حق داشت.

خودم از ۱۲ سالگی او را بردم در دامان بسیج انداختم گفتم بچه ام اینجا سالم می ماند و خودم هم حمایتش کردم و خودم هم بسیجی بودم و هر کجا که می خواست برود همیشه همراهش بودم. گفتم اگر در دامان ولایت بزرگ شوند خطری نمی تواند تهدیدش کند چون شخصیت اش زیربنایی ساخته می شوند؛ خب از کودکی خانواده روی آنها کار کرده بود ولی از سن ۱۲ سالگی که سن بحران پسربچه هاست او را در دامن بسیج انداختم و الحق و الانصاف هم خیلی خوب جواب داد.

بعد از دوران تحصیل در کدام دانشگاه مشغول تحصیل شد؟


مادر شهید:دانشگاه امیر کبیر در رشته عمران.

خواهر شهید:وسط درس مسئله جانبازی برایش پیش آمد و تحصیل اش متوقف شد.

قبل از حادثه روز عاشورای۸۸ شغل علیرضا چه بود؟

مادر شهید:علیرضا در کار ساخت و ساز و کارهای عمرانی بود، با دایی هایش همکاری داشت.

چه سالی ازدواج کردند؟

مادر شهید:در محل کار با همسرش آشنا شد و از طریق برادرم پیگیری شد، من به مادر همسرش گفتم که علیرضا هیچ چیز ندارد بجز یک موتور و یک موبایل؛ ولی با همین موتور و موبایل می رفت پروژه های عظیمی را پیدا می کرد که مثلا مصالحشان را بگیرند یا به عنوان مزایده در آن شرکت کنند. سال ۸۴ زندگی ساده شان را با یک اتاق در طبقه پایین منزل ما شروع کردند، بعد از دو سال هم دخترشان به دنیا آمد.

راجع به اتفاقات سال ۸۸ توضیح بفرمایید.

مادر شهید:شب تاسوعا جلسه ای رفته بود بعد از جلسه که آمد منزل، دیدم خیلی بی تاب است. می گفت با وجود اینکه آقا امام حسین(ع) حضرت اباالفضل(ع) را داشتند چطور آن مصیبت برایشان اتفاق افتاد؟ فردای آن شب با لباس هلال احمر رفته بود، عضو داوطلب هلال احمر بود و سالی سه چهار بار خون می داد و در فعالیت های داوطلبانه هلال احمر شرکت می کرد.

روز عاشورا در خیابان خوش وقتی که می بیند اغتشاشگران یک نفر بسیجی را گرفته اند و به قصد کشت کتک می زنند و حتی بنزین رویش ریخته اند که آتشش بزنند، علیرضا لباس هلال احمرش را درمی آورد و روی آن بسیجی می کشد و او را از مهلکه خارج می کند و می کشاند در کنار خیابان، در همین اثنا یک نفر از آن جمع صدا می زند که این فرد اطلاعاتی است؛

خواهر شهید:چون علیرضا ریش داشت، در ایام محرم ما هیچ وقت ایشان را بدون ریش ندیدیم. بخاطر شمایلی که داشت یک نفر از همان جمع فریاد می زند که این اطلاعاتی است و جمعیت به سویش هجوم می آورد که طبق تعریف خودش حدود ۳۰ نفر یا بیشتر بودند که محاصره اش می کنند و عمودی که بر سرش می زنند و…

روایت مجروحیت را از زبان خودش شنیده بودید؟


مادر شهید:علیرضا می گفت من دیگر فکر نکردم که باید بروم جلو یا بایستم، چون خیلی پیرو امام حسین(ع) بود تعریف می کرد که به این مسئله توجهی نداشتم. سریع جلو می رود و به این هم فکر نمی کند که ممکن است برای خودش چه خطرات و چه صدماتی ایجاد شود، می گفت کسی جرأت نمی کرد برود جلو، او که جلو رفت که آن بسیجی را نجات دهد شناسایی اش کردند و میله آهنی به سرش زدند و بر اثر این ضربات سه جای جمجمه اش آسیب دیده بود، بینایی چشم چپش را از دست داده بود، گونه ها و مهره کمرش شکسته بود و دچار ضایعه اعصاب و روان شده بود، چون علیرضا را بعد از آن ضربه می برند در خانه ای و بسیار شکنجه می کنند و بعد در خیابان رهایش می کنند، عده ای او را پیدا می کنند و به بیمارستان امام خمینی(ره) می برند.

هر کس از تلویزیون علیرضا را دیده بود نشناخته بود، ما هم که از تلویزیون دیدیم او را نشناختیم. وقتی با او مصاحبه می کردند، گفتم مثل اینکه این پسر من است علیرضا است، وقتی که اسمش را گفت ما متوجه شدیم او علیرضاست، ما ابتدا اصلا نشناختیم که خودش است.

خواهر شهید:وقتی که به بیمارستان رسیده بوده حتی دکتر جواز دفن اش را هم صادر کرده بوده و بعداز اینکه علیرضا چشمش را باز می کند دکتر به گریه می افتد می گوید پسر چه کسی تو را برگرداند، من جواز دفن ات هنوز در دستم است. قبل از به هوش آمدن علائم حیاتی نداشته است.

شما روز عاشورا کجا بودید و چطور از این اتفاق باخبر شدید؟


مادرشهید:ما سه روز از او خبر نداشتیم و فقط اخبار را پیگیری می کردیم ولی نمی دانستیم کدام بیمارستان است، بخاطر مسائل امنیتی دقیقا بیان نمی کردند.

وقتی او را برای شکنجه به آن خانه می برند بعد از چند وقت رهایش می کنند؟


مادرشهید:ما دقیقاً نمی دانیم، ولی قضایا را برای فرمانده شان گفته بود، می گفت وقتی ضربه به سرم خورد و به عالم بیهوشی رفتم، مقداری از صحنه روز عاشورا را به من نشان دادند و آنجا به من گفتند که تو نباید به این فکر کنی که چطور با وجود حضرت اباالفضل چنین مسئله برای امام حسین(ع) پیش آمد.

آنجا علیرضا می خواسته از دنیا برود و می گفت: مثل اینکه یک هاتف یا حضرت اباعبدالله(ع)(چون چهره را ندیده بود) به من گفت تو برو مواظب رقیه سه ساله ات باش، آن زمان نازنین فاطمه درست سه ساله بود.
خواهر شهید: علیرضا می گفت که من در عالم خواب همیشه وقتی «هل من ناصر» می شنیدم می گفتم «یا لیتنا کنا معک» و الان که فرصت شده به من گفتند که الان فرصت آن نیست برگرد برو مراقب رقیه سه ساله ات باش، از همان زمان علیرضا عوض شد، علیرضای شوخ طبع ما عوض شد، آرام شد هر سال محرم ما رفتارهای عجیبی را از علیرضا می دیدیم، شاید سه روز می شد که ما از علیرضا خبر نداشتیم وقتی می آمد حال خیلی عجیبی داشت.

همسر شهید:هیچوقت روز عاشورا سالم نبود، همیشه صورت و سینه اش زخم داشت، دو ماه محرم و صفر خودش را به این صورت نگه می داشت، خودش را فدا می کرد، یعنی اینقدر به صورتش سیلی می زد، خودش را جای حضرت فاطمه(س) قرار می داد، جای حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) می گذاشت، قبل از اینکه این بلا سرش بیاید هم واقعاً حسینی بود چه قبل از عاشورای۸۸ و چه بعد از آن، یعنی علیرضا محرم و صفر در حال خودش نبود، هر وقت علیرضا را می دیدیم زمزمه شعرهای حسینی بر لب داشت خودش شعر می گفت، از زبان خودش شعرهای هیئت را می خواند و واقعاً خودش را در آن حالت می دید.

خب بعد ازاینکه مطلع شدید علیرضا زنده است، چطور پیگیر وضعیت او شدید؟


مادر شهید:خواهرزاده هایم با ما تماس گرفتند و گفتند که علیرضا را ما در تلویزیون دیدیم، ما مطلع شدیم که زنده است. شکستگی سر، مهره کمر و بعداً سردردهای شدید و تاری دیدش عارضه هایی بود که بخاطر آن ضربه ها و شکنجه هایی که دیده بود برایش ایجاد شد.

علیرضا خیلی ناراحت بود از اینکه می گفت من ساعت هایی را کنار راهرو بیمارستان امام خمینی(ره) بودم و هیچ کس توجه نمی کرد که این جراحت ها بر من وارد شده، ولی بعضی ها را سریع می بردند، بعداً ما متوجه شدیم آنهایی که ایجادکننده اغتشاش هستند با هوچی گری سریع می روند برای درمان و اگر عمل نیاز داشتند انجام می شد، تا اینکه یکی از دوستانش او را دیده و رفته بود بیمارستان.

خواهرشهید:شبکه VOA آمریکا فیلم علیرضا را پخش کرده بود و گفته بود او را شناسایی کنید. بعداً درب خانه شان را که واقع در امام حسین بود آتش زدند و تا مدت ها نامه های تهدیدآمیز برایش می آمد، همیشه ترس این را داشت که وقتی نازنین یا همسرش بیرون می رود اتفاقی بیفتد و مورد آزار قرار گیرند، علیرضا در فشارهای روانی فوق العاده وحشتناک قرار داشت که او را پیر کرد و آنقدر ناراحتی روانی اش بالا گرفته بود که دچار ناراحتی های پوستی شدید و کچلی سکه ای شده بود که این بیماری تحت فشارهای روانی بالا اتفاق می افتد مدتی در بیمارستان بقیه الله بخش اعصاب و روان تحت نظر بود.

ایشان ورزشکار بودند؟

مادرشهید:بله علیرضا قهرمان بوکس، اسکی، شنا و کشتی بود و مدال آور بود و اسب سواری هم می کرد.

بعد از آن اتفاق، هلال احمر یا نهادهای دیگری مثل سپاه از او حمایت نکرد؟

مادرشهید:هیچ حمایتی از طرف هیچ کس نشد، درد این قضیه که از سال ۸۸ تا ۹۰ همراهش بود که ثابت شود این صدمات بخاطر آن جریان بوده، در جوابش می گفتند اصلاً مسئله ای به نام «فتنه» وجود نداشته که شما جانبازی می خواهید. فقط مشکلش را با فرمانده سپاه آقای عزیز جعفری در میان گذاشت و فقط او حامی علیرضا بود و حمایت اش کرد.

خواهرشهید:واقعا برادر من زجر جسمانی زیادی کشید. وقتی که جفا زیاد دید گلایه اش را نزد آقای عزیز جعفری برد و مشکلات دو ساله ای که درگیرش بود و مشکلاتی است که جانبازان دیگر هم دارند، را با ایشان مطرح کرد. در واقع بنیاد شهید و امور ایثارگران، خوب رسیدگی نمی کند و در ابتدا درصد جانبازی علیرضا ۷۰ درصد بود که با لطف دوستان بنیاد شهید ۳۰ درصد اش را هم گرفتند.

مادرشهید:مشکلی که وجود داشت این بود که اسم علیرضا در بنیاد جانبازان ثبت نشده بود با وجود اینکه از طرف سپاه به عنوان جانباز معرفی شده بود ولی بصورت رسمی اسم علیرضا را بنیاد ثبت نکرده بودند و این در مرحله درمان خیلی برایش هزینه آور بود. علیرضا وقتی دید که دستش به جایی نمی رسد گفت من می خواهم بروم پیش رهبر، ولی متأسفانه این آرزو برایش مهیا نشد، من خودم عاشق رهبرم، علیرضا کوچک بود که در بسیج ثبت نامش کردم، فیلمی در آرشیو تلویزیون موجود است که علیرضا دویده آن جایی که آقا نشسته، چهارزانو نشسته است جلوی آقا، این فیلم اش در آرشیو صداوسیما هست. ولی آخرین آرزویی که داشت انجام نشد و این روی دلش مانده بود.

جالب است اینجا پر از بنر تسلیت نهادها شده…

خواهرشهید:بله اگر دقت هم بفرمایید بنیاد شهید بنرهایی که فرستاده به عنوان جانباز فرستاده نه شهید!

همسرشهید:موقعی که علیرضا در بیمارستان بود از طرف بنیاد امروز و فردا می کردند که در مورد علیرضا صحبت کنند در مورد مشکلاتی که داریم و در مورد مشکلاتی که در منزل هست ولی هنوز این اتفاق نیفتاده است.

علیرضا در این مدت با توجه به صدمات شدید، به چه شغلی مشغول بود؟

مادر شهید:کاری که نمی توانست انجام دهد در این مدت مشغول درمان بودند، البته در کنار دامادمان در کارهای ساخت و ساز کمک می کرد ولی چون دائما سردرد داشت و باید می رفت سی تی اسکن می کرد و از نظر مالی دستش خالی شده بود، سعی می کرد با همان دفترچه بیمه ای که داشت امور درمان را در بیمارستان بقیه الله انجام بدهد. مرتب بخاطر سردرد و درد کمر و صورت آنجا می رفت، قرص های مسکّن بسیار قوی مصرف می کرد چون سه جای جمجمه اش صدمه دیده بود و در قسمتی از مغزش خون مردگی بود، یک چشمش هم را از دست داده بود و دیدِ این چشم، روی دید آن چشم اش هم تاأثیر گذاشته بود و نمره اش به ۶ رسیده بود و خیلی اذیت می شد، بارها می دیدیم که علیرضا با موتور تصادف کرده بعد می فهمیدیم که از سمت چشمی که نمی بیند مورد اصابت ماشین یا موتوری قرار گرفته یا مانعی بوده که ندیده است و در اثر آن برایش مشکل پیش آمده؛ خب اینها باید رسیدگی می شد یا نه؟

بنیاد جانبازان باید از او حمایتی می کرد یا حداقل از او دلجویی ای می کرد، مثلا پیگیر کارش می شد که شما نتیجه کارتان به کجا رسیده؟ آیا یک چنین دلجویی ای نمی توانستند برای او انجام دهند؟ کوچکترین کاری بود که می توانستند برای او انجام دهند. علیرضا از سال ۸۸ تا ۹۲ درگیر بیماری اش بود ولی یک ماه قبل از شهادت اش کارت جانبازی اش را دادند و این خیلی تأسف آور است که بعد از ۴ سال هیچ حمایتی از سوی هیچ نهادی نشد.

گویا از طرف شبکه VOA هم پیشنهادی برای سفر به ترکیه و مصاحبه علیه جمهوری اسلامی به او شده بود؟



مادر شهید:

بله پیشنهاداتی شد که برود خارج ولی نرفت چون حق را این طرف می دید و حسینی بود.
خواهر شهید: خیلی ها منتظر چنین فرصتی بودند و حتی با عکس یادگاری کمال سوءاستفاده را کردند که به اهدافشان برسند ولی علیرضا اصلاً به این مسائل فکر نمی کرد.

علیرضا بعد از جراحت و جانبازی باز هم در فعالیت های بسیج شرکت می کرد؟

مادر شهید:بله در بسیج فعالیت داشتند و فرماندهی های مختلفی داشت ولی نمی گفت، یک وقت می دیدم که گاهی سه روز یا چهار روز نیست. این مسائل باید از دوستانش در بسیج پرسیده شود. چیزی که برای من عجیب بود اینکه علیرضا با وجود بیماری ای که داشت بیماری کمری که داشت و باید به محض رسیدن به خانه پمادهای مختلفی روی کمرش می مالید و کیسه آب گرم می گذاشت و پایش را بالا می گرفت، عضو گروه تفحص بود و سه ماه تابستان می رفت جنوب برای تفحص شهدا.

همسر شهید:اگر کسی کوچکترین کاری برایش می کرد او سعی می کرد کار بزرگتری برایش انجام دهد. وقتی می رفت، کارهایی که می خواستند را برایشان انجام می داد. شغل رسمی نداشت ولی کاری که به ایشان واگذار می شد به بهترین نحو انجام می داد و مشکل ترین کارها را علیرضا انجام می داد و به عنوان بسیجی فعالیت می کرد.

کارهایی که می کرد همیشه برای دلش بود. می گفت من با امام حسین(ع) معامله کردم، من وقتی می بینم اینها آن کاری که به آنها واگذار شده را درست انجام نمی دهند پناه می برم به امام حسین(ع)؛ ما و امثال ما، زخمیِ بی مسئولیتی افرادی هستیم.

ما به کمک دوستان ان شاءلله سعی می کنیم در اولین فرصت این آرزوی شما و علیرضا که دیدار با رهبر انقلاب است، محقق بشود.

مادرشهید:من عاشق رهبری هستم. زمانی که علیرضا حدود ۱۸ سالش اش بود وقتی مشکلی برای مملکت پیش می آمد و رهبر در تلویزیون سخنرانی می کردند من خیلی بی تابی می کردم. علیرضا در آن سن خواب دید که عده ای از خانم ها در محضر آقا نشسته بودند و آقا من را نشان دادند و گفتند که ایشان دختر من هستند، از آن موقع مِهر و علاقه ای که به آقا داشتم چند برابر شد.

یعنی اگر رهبر یک روزی بگوید خانم ها باید در صحنه باشند من بدون هیچ درنگی اگر بگویم اولین نفر نیستم دومین نفر هستم. آرزوی علیرضا بود که دیداری با آقا داشته باشد و اشک می ریخت و شعر می گفت در این رابطه.

خواهر:شعری بود با این مضمون که از خدا می خواست «ای خدا من این فکر را نمی کنم که تو مرا رها کرده باشی، همه این اتفاقاتی که برای من می افتد یک سنگ محک است برای بالا رفتن من»، جالب است آن روزی که با علیرضا تماس گرفتند برای اینکه جانبازی ۷۰ درصدش را به ۴۰ درصد تقلیل دهند، وقتی تلفن را قطع کرد خندید و به من گفت آیه ای هست در قرآن که «تعز من تشاء و تذل من تشاء» این حکایت من شده، خدایی که بخواهد مرا بالا ببرد مرا بالا می برد کسی هم نمی تواند با درصد و عدد کاری که خدا بر عهده من گذاشت محک بزند.



روز ۹ دی، چند روز بعد از عاشورای سال ۸۸ بود، که علیرضا همچنان در بیمارستان بود، شما کجا بودید؟
مادرشهید: ۹ دی چند روز بعد از عاشورا بود. من از کسانی بودم که پیاده آمدم میدان انقلاب و آنجا با تمام وجود فریاد می زدیم و از رهبرمان پیروی می کردیم.

با افرادی که آن وقایع سال ۸۸ را به پا کردند چه صحبتی دارید؟

مادرشهید:حرف های زیادی گفته شد و این ها طبق صحبت آقا عمل نکردند، آقا به آنها خیلی فرصت داد. سران فتنه باید محاکمه شوند، قوه قضائیه چرا پیگیری نمی کند؟ الان چه کسی پاسخگوی وضعیتی است که برای ما اتفاق افتاده؟ یک خانم جوان و دو بچه، وقتی که یک خانمی چنین مشکلی برایش پیش می آید به راحتی نمی تواند در جامعه برود، دخترش ۷ سالش است می گوید اگر کسی اذیتم می کرد می گفتم بابام را می آورم ولی الان من به چه کسی بگویم، اگر چیزی می خواستم به بابام می گفتم الان به چه کسی بگویم؟

حالا ما تا بخواهیم این مسائل را برایش روشن کنیم و جا بیندازیم و تا بخواهد باتوجه به بچگی خودش این را درک کند، مشکل مضاعفی است؛ خب آنها این مشکل را بوجود آوردند. فقط بچه من نیست، مثل بچه های من که یتیم هستند خیلی هستند، آنهایی که مسبب فتنه بودند باید جوابگو باشند، چرا نمی آیند معذرت خواهی کنند، چرا نمی آیند موضع شان را مشخص کنند؟ چرا اینقدر دل رهبر را خون می کنند؟ این غائله برای چه به پا شد؟

ما از نظر اقتصادی، مالی، اجتماعی از هر نظری ضربه های بدی بخوردیم، حالا این درگیری ای که اینها ایجاد کردند، بیایند معذرت خواهی کنند و به ملت بگویند ما اشتباه کردیم ما را ببخشید، هیچوقت نمی توانیم از کسانی که مسبب این مسئله بودند بگذریم، الان پدر این بچه باید در این ساعت در خانه باشد و از این حق محرومش کردند.