به گزارش افکارنیوز، سرهنگ جانباز «علی قمری» تنها بازمانده‌ی ۱۹ نفر از افسران گردان دژ خرمشهر است، که در آغاز تهاجم همه‌جانبه عراق علیه کشورمان، به‌عنوان فرمانده منطقه در کنار همرزمانش مشغول به دفاع از حریم کشور بود؛ گردانی که باید طبق قاعده نظامی ظرف ۴۸ ساعت با یک گردان تازه‌نفس تعویض می‌شد، با کمک نیروهای مردمی(بسیجی و پاسدار) و تجهیزات محدودی که داشت، از سر وطن‌پرستی، غیرت و مردانگی ۳۴ روز در مقابل متجاوز افسارگسیخته ایستادگی کرد.

سرهنگ قمری که دوره‌های آموزشی نظامی ازجمله تکاوری کوهستان، رنجر، چترباز، چریک، گریلا، جنگ‌های نامنظم را در بالاترین سطح حرفه‌ای گذرانده و به‌عنوان استادی مجرب به هزاران نفر نیز این آموزش‌ها را ارائه داده است، دارای افتخاراتی همچون ۵۱ سال خدمت صادقانه در ارتش، ۹۸ ماه خدمت در جبهه، حضور در عملیات‌های مختلف و مجروحیت و جانبازی است.
اگر خیانت بنی‌صدر نبود ارتش نمی‌گذاشت خرمشهر اشغال شود
وی که پیش از انقلاب در رسته تکاوری به استخدام ارتش در آمد، عضو تیم تیراندازی سِنتو بوده، و هر ساله با حضور در مسابقات تیراندازی این سازمان که در سطح نظامیان کشورهای آمریکا، انگلیس، آلمان و ایتالیا برگزار می‌شد، هم در بخش انفرادی و هم به همراه تیم ایران چندین بار عنوان اول را کسب کرده است.

این فرمانده دوران دفاع مقدس از معدود تکاورانی بود که پیش از وقوع جنگ تحمیلی، میدان نبرد را تجربه کرده بود، ایشان در سال ۱۳۵۴ و در پی درخواست کمک شاه عمان، به‌عنوان فرمانده تکاوران ایرانی جهت حل وفصل مناقشات منطقه‌ای با گروهی از تکاوران به کشور عمان عزیمت کرده و نقش موثری را در برقراری امنیت در آن کشور ایفا می‌کند.

سرهنگ قمری جزو اولین اساتید ارتش و هم‌دوره شهید سرلشکر آبشناسان است، که در طول خدمت خود بیش از ۵۰ هزار نفر از نیروها بسیجی، پاسدار و سرباز و ارتشی را آموزش داده است.

وی معتقد است از زمان حضور خود در منطقه خرمشهر ضمن سر و سامان دادن به اوضاع منطقه، تمامی تحرکات دشمن بعثی را رصد کرده، چندین بار به‌صورت داوطلبانه جهت اجرای عملیات شناسایی به داخل خاک عراق نفوذ کرده، و گزارش‌های متعددی از آمادگی صدامیان برای حمله به ایران، و حضور گسترده یگان‌های زرهی و توپخانه‌ای دشمن بعثی در نزدیکی مرزهای ایران را در مقاطع مختلف زمانی به مسئولان ذی‌ربط ارائه داده است. به گفته سرهنگ قمری، تمامی اسناد این مکاتبات در لشکر ۹۲ زرهی خوزستان موجود است.

مقاومت جانانه سرهنگ قمری و نیروهای دلاور دژ خرمشهر باعثشد تا صدام پس از گذشت هفت روز از آغاز رسمی جنگ، ۸ نفر از فرماندهان خود را به علت هدر دادن نیرو، هزینه، وقت و عدم پیشروی قابل توجه در مقابل اندک نیروهای ایرانی، اعدام کند.

سرهنگ قمری کمک رزمی مردم در مقاومت ۳۴ روزه خرمشهر را ارزشمند، اما کم تاثیر عنوان کرد و در این رابطه گفت: عدم آموزش نظامی مردم باعثشده بود تا امر دفاع از خرمشهر تاثیر چندانی نداشته باشد؛ مثلا خودم شاهد بودم که دو نفر از نیروهای مردمی، سلاح آر. پی. جی. را روی سینه خود قرار داده و پیش از اینکه متوجه هشدار ما بشوند، آن را به سوی تانک‌ها شلیک کردند، و بدین نحو شهید شدند.

وی مهمترین دلایل عدم کمک رسانی به نیروهای مقاومت خرمشهر را خروج اختیارات از دست ارتش و تمرکز آن در نزد سیاسیونی همچون بنی صدر خائن عنوان کرده و می‌افزاید: اگر خیانت بنی صدر در توزیع تجهیزات و تزریق نیرو به مدافعان خرمشهر نبود، حتی یک وجب از خاک این شهر به اشغال صدامیان در نمی‌آمد.

سرهنگ قمری ۷۳ ساله که ۵۱ سال است لباس ارتش را بر تن دارد، در خصوص وضعیت جسمانی خود می‌گوید: " سرخ رگ، و سیاه‌رگ‌های پای چپم منصوعی، و از نوعی پلاستیک است. از ناحیه ریه شیمیایی هستم، و چشم چپم مصنوعی است. تاکنون جهت تخلیه ترکش سه مرتبه مورد جراحی قرار گرفته‌ام.

خدا را شاکرم که هنوز سرپا هستم، و روزانه ۱۰ کیلومتر پیاده‌روی و ورزش دوچرخه سواری را انجام می‌دهم. امسال هم بعد از اخذ تائیدیه پزشک، برای اجرای عملیات چتربازی در ۲۹ فرودین سالروز گرامی‌داشت ارتش اعلام آمادگی کردم، که متأسفانه به علت نامساعد بودن هوا این موضوع منتفی شد. "

روح بزرگ مجاهدین فی سبیل‌الله اینگونه در جسم نمی‌گنجد و آن را به تحرک و تکاپو می‌اندازد.

وی که بسیاری از دوستان، یاران و همرزمان خود را در دوران دفاع مقدس، به‌ویژه مقاومت ۳۴ روزه خرمشهر از دست داده است در حین این گفتگو بارها بغض راه گلویش را بسته و اشک بر چشمانش جاری می‌شود.

متن زیر بخشی از گفت‌وگوی تفصیلی با این چریک پیر و بَبر دوران دفاع مقدس است.

از وضعیت ارتش و نیروهای مرزی ایران در آن دوران(پیش از جنگ تحمیلی) بگویید؟

گردان دژ از سال ۴۹ به‌واسطه برخی تحرکاتی که عراق داشت در ۸ کیلومتری نوار مرزی جنوب کشور حضور پیدا کرده بود و صدام نیز به خاطر این جریان که ارتش نباید در نوار مرزی استقرار باشد از ایران در سازمان ملل شکایت کرد. اما از آنجا که قدرت ایران در صحنه بین‌المللی بیشتر بود این اعتراض به جایی نرسید.

عراق در اواخر سال ۵۴ رودخانه کوتینال را ایجاد کردند، که این کارِ خوبی بود و ای کاش ما این کار را از شلمچه تا کوشک انجام می‌دادیم. آنچه که باعثشد در فرآیند جنگ تحمیلی ما نتوانیم بصره را به تصرف خود در بیاوریم همین کانال پرورش ماهی بود، که یک کیلومتر عرض و ۲۲ کیلومتر طول داشت، و به انواع اقسام استحکامات در اطراف خود مجهز شده بود.

**تا قبل از آغاز رسمی جنگ ۹۱ گزارش مبنی بر کمبود نیرو و تجهیزات به مسئولان ارائه دادم

از چهار ماه قبل از آغاز رسمی جنگ لشکر ۹۲ زرهی، در شوش، اندیمشک و دشت عباس مستقر شده بودند؛ حتی تیپ ۳۷ زرهی شیراز دو گردان را در منطقه داشت، دو گروهان از خرم‌آباد هم مستقر بودند.

گردان دژ هم که از ۱۰ سال قبل در منطقه حضور داشت، بنده در تاریخ دوم فروردین ۱۳۵۹ فرمانده منطقه شلمچه تا کوشک شدم، که در آن دوره به کمک نیروها، نارسایی و کمبودها را احصا کردیم و به فرماندهان و مسئولین ذی‌ربط اطلاع دادیم. من تا قبل از جنگ خبر نابسامانی‌‌ها و کمبودها را در قالب ۹۱ گزارش به اطلاع مسئولان رساندم. گزارش‌هایی درباره کمبود نیرو، تجهیزات، و خودرو که به مسئولان لشکر ارائه می‌شد.

آن زمان فرماندهان ارتش از خود اختیاری نداشتند و قدرت بیشتر در دست سیاسیون متمرکز بود؛ مثلا در همان اوایل انقلاب، تیمسار مدنی لیست نیازها را ارائه داده بود، که برخی به او تهمت طاغوتی بودن زده بودند، و همین باعثشد که ایشان خدمت حضرت امام رسیده و گفت " من نمی‌توانم فرماندهی کنم، چون پرسنل از من می‌خواهند و من توانایی پاسخگویی به آنها را ندارم "؛ این بود که ایشان استعفا دادند و رفتند.

**منافقین ذهنیت مردم را نسبت به ارتش خراب کرده بودند

چرا ارتش نیروهای مردمی را جهت مقابله با متجاوز مسلح نمی‌کرد؟

توجه داشته باشید که منافقین در این مدت بیکار ننشسته بودند و کار را به جایی رساندند که در روز هفتم جنگ هنگامی که گردان‌های ۱۳۱،۱۳۸، ۱۴۸، لشکر ۲۱ حمزه می خواستند برای کمک به جبهه ها، از لویزان خارج شوند، مردم جلوی پادگان ها را گرفته و اجازه نمی دادند و می گفتند؛ شما می خواهید بروید کودتا کنید، در حالی که دشمن ۸۰ کیلومتر داخل مرزهای ما شده بود، و دلیل آن چیزی نبود جز سوء تبلیغات منافقین کوردل که به این ترتیب به مردم ساده ناآگاه خط اشتباه می دادند تا به جبهه ها لطمه بزنند. که ارتش برای این موضوع در یک روز ۸ اعلامیه صادر کرد و کار به جایی رسید که حضرت امام دستور داد که اجازه بدهند تا این گردانها از لویزان خارج، و عازم منطقه شوند.

یقینا وقتی که چنین وضعیتی حاکم بود، ارتش نمی توانست به لباس شخصی ها اعتماد کند، چون در میان آنها منافقین حضور داشتند و اگر مسلح می شدند مطمئنا مشکلات اساسی بوجود می آوردند.

زمانی که وارد منطقه شدید، وضعیت نیروهای نظامی و انتظامی به انضمام تحرکات عراق را چطور دیدید؟

خب وقتی که من روز اول وارد منطقه شدم و به رصد وضعیت نیروها و تسلیحات پرداختم دیدم که پرسنل درجه دار واقعا کم هستند و غالبا به مراکز و شهرهای خود منتقل شده بودند و سربازان وظیفه آموزشهای رزمی را ندیده بودند، لذا نحوه استفاده از موشک بازوکا، توپ ۱۰۶ و آرپی جی را ظرف یک هفته به آنان آموزش دادم، قبل از من دو فرمانده به منطقه رفته بود یکی ۸ روز و دیگری یازده روز دوام آورده بود چون وضعیت انظباط رفتاری خیلی بد بود به‌ طوری که و مدت یک سال و نیم فرمانده نداشتند و فقط یک سرپرست به نام استوار کریمی در آنجا مشغول رتق و فتق امور بود.

مثلا افسر درجه دار باید شب را در پادگان دژ می ماند اما به خانه اش می رفت و ترک پست می کرد و هنگامی که به او تذکر می دادم، می گفت من از اصفهان انتقالی گرفتم و به شهر خودم آمدم تا شب را در کنار خانواده ام باشم نه در پادگان! و البته بعد از وضعیت به گونه ای بود که من با توجه به تبحر و تخصصی که داشتم بچه ها بعد یک هفته واقعا بعنوان فرمانده قبولم کردند، وگرنه من هم دنبال بهانه بودم که از منطقه به جای دیگر منتقل شوم اما چون داوطلبانه آمده بودم، تلاش لازم را در جهت ساماندهی امور کردم.

برای اینکه بهتر نسبت به شرایط نامساعد نیروها در آن دوره آگاه شوید از کردستان برایتان می گویم، مثلا هنگامیکه سرباز را بیدار می‌کردیم، از خواب بیدار نمی شد! وقتی پافشاری می کردیم بلند می شد و تهدید به تیراندازی می کرد.

**سربازان فرماندهان را تهدید به تیراندازی می کردند و یا انگ طاغوتی بودن می زدند

من و شهید صیاد شیرازی و شهید اشراف خودمان راه می افتادیم به سمت دشمن و می گفتیم بگذارید سرباز بخوابد. اما وقتی که می دیدند سرزمین به دست کومله می افتد و فرماندهان جلوتر از آنها به مقابله با دشمن می روند، سریع دنبال ما می آمدند و یا اینکه اگر حرفی می زدیم که به مذاقشان خوش نبود و یا دعوت به انضباط نظامی می کردیم سریعا انگ طاغوتی بودن را به فرمانده می زدند و به این ترتیب شروع به تهدید کرده و فضا را مخدوش می کردند. متاسفانه یک چنین وضعیتی در نیروها حاکم شده بود.

**اگر امام را قبول دارید باید دستوراتش را مبنی بر نظم و انظباط اجرا کنید

مثلا سرباز با بیرژامه و دنپایی وارد منطقه می شد، به آنها می گفتم مگر امام خمینی را قبول ندارید؟ در پاسخ می گفتند چرا، ایشان را قبول داریم، سپس می گفتم اگر اینطور است پس چرا دستورش را اجرا نمی کنید!؟ من یکی که خیلی در اینجا تحمل و استقامت کردم و بعد رفتیم با ژاندارمری ارتباط برقرار کردیم، دیدیم وضعیت آنها هم خیلی خرابتر است مثلا یک پاسگاه باید ۳۷ سرباز داشته باشد ۴ الی ۵ سرباز داشت.

وضعیت استقرار نیروها به این صورت بود که دژها دو کیلومتر از مرز عقب تر بودند، ژاندارمری در نوار مرزی با فاصله ۵۰ الی ۶۰ متر قرار داشت، که با رایزنی هایی که با مسئولین استان از جمله آقای غرضی و فرمانده لشکر جناب ملکان، کردیم به هر پاسگاهی یک توپ ۱۰۶ و دو سرباز آموزش دیده دادم، چون عراق داشت تدارک جنگ را می دید می خواستم بدین ترتیب اگر به سمت ما حرکت کردند، حداقل برای چند دقیقه جلوی متجاوز را بگیرند و در این مدت ما آماده بشویم جلوی آنها بایستیم تا زمانیکه نیروهای کمکی از راه می رسند، دشمن پیشروی چندانی نکرده باشد.

**به پیشنهاد فرمانده ژاندارمری فرمانده منطقه شدم

فرمانده ژاندارمری منطقه سرگرد کاشانی بود ایشان ۱۵/۰۴ / ۵۹ آمد گفت جناب قمری شما را بعنوان فرمانده منطقه تعیین کردیم، گفتم شما از من ارشدتر هستید و من این مسئولیت را با وجود حضرتعالی نمی پذیرم، گفتند از زمانی که شما به منطقه آمدید بچه های ما امیدوار شدند و نظم بوجود آمده از تدبیر شما بوده است. خلق عرب کمتر تردد می کند و منطقه سروسامان گرفته است. در تاریخ ۱۵/۴ وارد قرارگاه جنوب شدم فرمانده ناخدا جوادی بود شهید جهان آرا و ۳۳ نفر از برادران پاسدار ایرج دستجردی که بچه ارومیه بود، در آنجا حضور داشتند.

گفتم من از امشب اسم شب تعیین می کنم، خلق عرب زیاد هستند و ستون پنجم از میان آنها عبور می کند، لذا باید منطقه تحت نظارت و کنترل درمی آمد، اولین اسم عبور را تهران، ژ۳،۱۱ گذاشتم. شب ۱۷/۴ / ۵۹ ساعت ۷ غروب از ژاندارمری سپاه و…افرادی برای گرفتن اسم ش ب آمدندو از آن روز امنیت داخلی برقرار شد. چون ستون پنجم بیشتر شب ها را برای جاسوسی انتخاب کرده بودند و در شب اقدام می کردند.

** ۷ شهید و ۱۷ مجروح پیش از آغاز رسمی جنگ

وضعیت به گونه ای بود که تا قبل از آغاز جنگ من ۷ شهید و ۱۷ مجروح دادم، ایشان به این ترتیب شهید شد، ۴ تا هم از بچه های خودم از ارتش بودند که به شهادت رسیدند، تا روز ۱۶ شهریور راننده خودم به شهادت رسید، دانشجوی پزشکی بود جوانی خوش سیما قد رشید و گاهی اوقات به دانشجویان میگم که من تا به امروز جوانی به آن رشیدی و رعنایی ندیدم، شایان دزفولی ۱/۶ خدمتش تمام شد، اما ایستاد و از کشورش دفاع کرد تا به شهادت رسید.

حاج آقا کعبی که الان مسئول عقیدتی پادگان دژ هست آن دوره بچه خرمشهر بود و هفده سال داشت، ایشان در آن ۳۴ روز مقاومت در کنار ما بود و با کمک بچه های محل مهمات و تسلیحات را در اختیار نیروهای مدافع قرار می دادند، که سال ۶۳ وارد حوزه علمیه شد و در حال حاضر هم ۲۵ سال هست که بعنوان رئیس عقیدتی همان پادگان مشغول به فعالیت است.

**برای حفظ جان نیروهایم تا اعماق خاک عراق نفوذ کردم

در پانزدهم تیر ۱۳۵۹ گزارش دیگری را به با این مضمون به مرکز نوشتم، «من دورهای مختلف شناسایی و تکاوری را دیده ام چرا جهت اطلاعات بیشتر از دشمن نباید نفوذ کنیم و متوجه تحرکات و بشویم، و ظرفیت های مقابله را ایجاد کنیم من داوطلبانه می روم، و در ذیل آن آوردم، این سربازانی که اینجا هستند امانت خانوداه اشان هستند و اگر جنگ بشود که صدرصد خواهد شد با این امکانات ضعیفی که ما داریم اینها همه از بین خواهند رفت، اما من در پیشگاه خدا نمی توانم جوابگوی اینها باشم، اگر بچه خودم بودند، مسئولیت شان با من بود اما امروزما در قبال خانواده های این عزیزان مسئولیم زیرا امانت های خود را در اختیار ما گذاشتند».

**شهید اسماعیل زارعیان نابغه جنگ و دفاع مقدس بود

۱۶/۴ / شهید اسماعیل زارعیان وقتی که فهید من می خواهم جهت کسب اطلاعات به داخل عراق نفوذ کنم به من گفت که با من خواهد آمد، ایشان همدوره امیر دادبین فرمانده نیرو زمینی بود، این شهید نابغه بود و یقینا اگر در هر ارگان دیگری بود در تمام خیابانهای ایران و جهان عکسش را نصب می کردند، از بس که این مرد شجاع و با شهامت بود.

از پنج کیلومتری سمت شلمچه بر روی سیم خاردار تشک سربازی انداختیم، و از روی آن عبور کردیم و دو نفر را پای سیم خاردادر گذاشتم، یکی جناب سروان جنابی و دیگری جناب سروان خیرایی یکی دکتری اقتصاد داشت و دیگری فوق لیسانس زبان انگلیسی داشت و هرکدام پنچ تا هشت سال را در آمریکا تحصیل کرده بودند و هر دوی آنها در این مقاومت ۳۴ روزه خرمشهر شهید شدند. این دو شهید بزرگوار هم می خواستند که با ما در عملیات اطلاعات شناسایی شرکت کنند، که من اجازه ندادم و گفتم که مملکت به شما نیاز دارد و باید در آینده استاد دانشگاه شوید، و به کشور خدمت کنید. و به آنها گوشزد کردم که من هم الان دارم با اختیار خود می روم و اگر در جریان این عملیات اسیر و یا کشته بشوم، ارتش فردا حقوق و مزایایی خانواده من را قطع می کند، چون بدون اجازه و برای حفظ جان بچه های مردم که امروز در امانت من هست می خواهم این کار را انجام بدم.

به هر ترتیب ساعت ۴ صبح به همراه اسماعیل وارد خاک عراق شدم، به محض اینکه چند قدم جلو رفتم روبروی خود، چشمم به یک تانک افتاد، که با دیدن آن جا خوردم و چند قدم عقب نشستم، اسماعیل پشت سرم بود، من جلو می رفتم و قدم شماری می کردم و اسماعیل گره می زد هر صد و بیست و پنج قدم یک گره چون صد متر محسوب می شود.

صدمتر جلوتر از تانکها به نفربر های دشمن رسیدیم که در کنار هم قرار داشتند و در هر صد و پنجاه متر یک کانکس نگهبانی بود، که افراد مست در آن بودند اسماعیل به من گفت، از جلوی کانکس ها برویم، ممکن است ما را دستگیر کنند، که گفتم اینقدر مست هستند که اگر ما داخل کانکس هم برویم فکر می کنند که عراقی هستیم.

**مشاهده خمسه خمسه‌ها در نوار مرزی

۸۰ متر جلوتر رفتیم، توپخانه دشمن را دیدیم، که کوپه کوپه کنار هم گذاشته شده بودند. برای اولین بار خمسه خمسه را در اینجا مشاهده کردم، خلاصه ۲۶ گردان توپخانه عراق را شناسایی کرده و اسم هایش را نوشتیم، چون هر گردان توپخانه جلوی لوله اولین توپ خود اتیکت گذاشته بود، از این حیثمعلوم بود که چند گردان توپخانه در آن بخش وجود دارد، که دو تا اتیکت آنرا را برداشتیم با خودمان آوردیم، تا اگر گزارش‌هایمان را نپذیرفتند اتیکتها را نشانشان دهیم.

آمدم گزارش شرح واقعه را دادم، فردای آنروز می خواستند من را خلع درجه کنند، که چرا بدون اجازه به داخل خاک عراق رفتی!

من از این بابت ناراحت شدم و به نشانه اعتراض گفتم از این منطقه می روم، لباسم را به نشان اعتراض از تن درآوردم و به سمت خرمشهر راه افتادم، دادند و به هر ترتیب با بعد که دیدند اینطور شد به سرعت تغییر موضع دادند و گفتند اشتباه شده و برگرد سر پستت.

پس ببینید ارتش و نیروهای آن در نوار مرزی همه کار را انجام دادند اما این سیاسیون بودند که اجازه ورود نیرو به خط را نمی دادند و نمی خواستند تحرکات عراق علیه ما را بپذیرند.

شما ببینید اگر با اصرار مقام معظم رهبری شهید قاسمی فرمانده تیپ دوم لشکر ۹۲ زرهی در آن برهه وارد کارزار نشده بود سقوط سوسنگرد قطعی بود، که ایشان بدون اجازه بنی صدر کار خود را انجام داد خوب وضع این بود.

با ارزیابی وضعیت موجود در داخل خرمشهر و حومه ی آن به این نتیجه رسیدیم، که باید نیروهایی به کار گرفته شوند تا وضعیت پنهانی و آتش زیر خاکستر منطقه را به مسئولان جمهوری اسلامی ایران خبر بدهم، همچنین ما می توانستیم با دادن هدایای بیشتر به مرزداران عراقی از آنهاد اطلاعات بگیریم آنها حتی زدن جاده و فعل وانفعالات پشت مرز را کتمان می کردند در صورتیکه ما با نفوذ به داخل عراق با چشم خودمان جاده سازی و سنگر سازی آنها را دیده بودیم.

در بین مطالبی که گفتید به دوستی با نفرات برخی پاسگاه‌های مرزی عراق اشاره کردید، لطفا در این رابطه توضیح دهید؟

در تمام مدتی که ما با عراقی‌ها صبحانه مشترک می خوردم به این صورت بود که ما به طرف پاسگاه‌های آنها می رفتیم و آنها حتی یکبار هم به طرف پاسگاه‌های ما نیامدند و این مسئله به روشنی نشان می داد که عراقی ها اجازه ندارند به سمت ما بیایند ولی در بین آنها هم افرادی بودند که به ایران علاقه داشتند و تلویحا به ما می فهماندند که جنگ نزدیک است و احتمال تعویض نیروهای مرزی می رود.

در روز اول شهریور وقتی برای صرف صبحانه به سمت پاسگاه عراقی ها رفتیم سرباز نگهبان به ما ایست داد " قف، قف " و اسلحه اش را به طرف ما گرفت، آنروز سرباز شهیدی به همراه ما بود، سرباز شهیدی، فردی بود که دایی اش افسر عراقی بود، او از سرباز عراقی درباره دایی اش سوال کرد که وی در پاسخ گفت: همه عناصر نگهبانی عراق دیشب عوض شده اند و اینها نیروهای جدیدی هستند که تازه وارد این منطقه شده اند، با شنیدن این مسئله فهمیدم که عراق به برنامه خود سرعت داده و ساعت و روز حمله آنها نزدیکتر شده است. بلافاصله این مسئله را به مقامات بالا اطلاع دادم و اعلام خطر کردم.

رفتیم پیش آقای غرضی استاندار خوزستان و درخواست ۸۰ خودرو کردیم، ایشان گفت: شما لشکری هستید و ما کشوری، لذا نمی توانیم خودروها را در اختیار شما قرار دهیم.

**ماجرای تطمیع فرماندهان ایرانی قبل از شروع جنگ / وطن پرستی فرمانده عراقی که پدرش ایرانی بود

ستون پنجم در منطقه فعال بود و گرا را به دشمن می دادند، پنج ساعت بعد از شروع جنگ یک بلند گو گذاشتند و فریاد می زدند جناب سروان قمری جناب سروان زارعیان چرا می جنگید بیایید با پرسنل تان خودتان را معرفی کنید، چرا خودتان را به کشتن می دهید یک ساعت دیگه همه شما نابود می شوید رهبر خلق عرب صدام حسین هر چیزی که بخواهید در اختیارتان قرار می دهد، حتی به شما کمک می کند تا به هر کشوری دوست دارید بروید.

سرهنگ رکن سه عراق فرمانده پاسگاه مومنی عبدالمجید نامی بود که بچه خرمشهر بود یعنی پدرش خرمشهری بود و مادرش از نجف اشرف، ۸ ماه بود که افسر پاسگاه مومنی عراق شده بود ما تا اول شهریور ۵۹ با این ایرانی وطن پرست رابطه داشتیم، ایشان مورخه ۱۶ تیر ۵۹ یعنی ۷۵ روز مانده به جنگ به من گفت جناب سروان صدام در تدارک حمله به ایران است و من بلافاصله اینها را گزارش می کردم، این مرد بچه عراق بود و پدرش خرمشهری، اما خون و غیرت ایرانی در رگهایش جاری بود و می گفت من ۸ ماه است که این پست را گرفته ام، صدام می خواهد به ایران ما حمله کند، من به پدرم گفتم استعفا می دهم و به ایران می روم، من نمی خواهم به کشورم حمله کنم. به ایران برمی گردم و در همان خرمشهر خودمان زندگی می کنم، و همزمان پسر عموی عبدالمجید در آشپزخانه سرباز من بود که وقتی جنگ شروع شد من او را از آشپزخانه خارج کردم چون جنگ بود و باید همه ملاحظات امنیتی را در نظر می گرفتیم و آشپزخانه هم از اهمیت برخوردار بود، زیرا یک امکان داشت بچه ها را مسموم کنند و اندک نیروهای ما هم در آن شرایط از بین بروند، لذا جای ایشان را به کسی دیگری دادم. که بعد ها متوجه شدم که ایشان هم واقعا با ما بود و مردانه در کنار ما ایستاد و از کشور دفاع کرد و من بعدها به خاطر این کار از وی حلالیت طلبیدم.

همانطور که می دانیم صدام حسین در ۲۶ شهریور ۵۸ بعد از سخنرانی که در جمع فرماندهان خود داشت، قرارداد مشترک ۱۹۷۵ ایران و عراق را پاره کرد و گفت من با عقد این قرارداد به خلق عرب لطمه زدم و حالا می خواهم آبروی از دست رفته را اعاده کنم، و این جریان سرآغاز جنگ ایران و عراق شد.