به گزارشافکارخبر، سال ۶۶ آغاز دور جدیدی از جنگ‏هاى دریایى میان قواى نظامى جمهوری اسلامی ایران و ناوگان متجاوز خارجى بود؛ جنگی که در ادبیات سیاسى با نام «جنگ اول نفت‏کش‏‌ها» شناخته می‏‌شود. مسؤولیت اصلى عملیاتى در این میدان، بر عهده نیروى دریایى سپاه پاسداران بود و روش عملیاتى سپاه بر استفاده از قایق‏‌هاى کوچک تندرو موسوم به «عاشورا» و «طارق» تکیه داشت.

اولین کاروان از نفتکش های کویتی آن هم با پرچم آمریکا و اسکورت کامل نظامی توسط ناوگان جنگی این کشور در تیرماه سال ۱۳۶۶ به راه افتادند. در این بین، دولت آمریکا عملیات سنگینی را در ابعاد روانی، تبلیغی، سیاسی، نظامی و اطّلاعاتی جهت انجام موفّقیت آمیز این اقدام انجام داده بود.

در این کاروان، نفتکش کویتی «اَلرَّخاء» با نام مبدل «بریجتون» حضور داشت که در بین یک ستون نظامی، به طور کامل، اسکورت می شد. این نفتکش، در فاصله ۱۳ مایلی غرب جزیره فارسی، در اثر برخورد با مین های دریایی منفجر شد به طوریکه حفره ای به بزرگی ۴۳ متر مربّع در بدنه آن ایجاد گردید.

اما نقطه اوج این جنگ، طرح حمله به بندر نفتى «رأس الخفجى» عربستان و عملیات علیه ناوگان دریایی ارتش آمریکا بود که «ناو گروه‏هاى قرارگاه نوح نبى(ع)» به فرماندهى شهید «نادر مهدوى» اجرای آن را برعهده گرفت.

در جریان این «عملیات شهادت‏ طلبانه» در تاریخ ۱۶ مهر ۱۳۶۶ که موجب سرنگونی یک فروند هلی‏‌کوپتر آمریکایى شد، اکثر اعضاى این ناو گروه به شهادت رسیدند.

متن زیر، بخش دوم روایت این عملیات از زبان «کریم مظفری» است که در این عملیات حاضر بود و به دست آمریکایی‌ها اسیر شد:

مغرب که شد، همگى پیاده شدیم و کنار ساحل نماز مغرب و عشایمان را خواندیم. پس از نماز، نادر مهدوى سخنرانى کوتاهى کرد. بعد باهم روبوسى کردیم. من گفتم: نادر! معلومه می‏خواى به کشتنمان بدى!

- نه، طبق مأموریت پیش می‏ریم.

- خدا رحم کنه… چه خوابى برامون دیدى معلوم نیست!

نصرالله هم گفت: ببینم میتونى کارى کنى که امروز جسدمون رو برگردونن بوشهر.

در دل همه چیزى بهمان الهام شده بود. تا آن روز آن همه ماموریت آمده بودیم؛ اما کسى این قدر درباره مرگ صحبت نکرده بود. در این وقت، آقاى محمدشاهى - ناخداى لنج - شربتى برایمان درست کرد. بچه‏ ها گفتند: بخورید که شربت شهادت میخورید!

شب ساعت ۷ بود که مهدوى فرمان حرکت داد. چندى قبل از این، هواپیماهاى عراقى به جزیره فارسى حمله کرده و رادار جزیره را زده بودند. از این نظر از جزیره فارسى که دور می ‏شدیم، دیگر خدا بود و خودمان. هیچگونه ارتباط رادارى با بوشهر یا جزیره فارسى نداشتیم.

مقصد، ۱۲ مایلى پشت جزیره فارسى بود. آنجا آبراه بین‏ المللى بود و کشتى‏ هاى خارجى که براى دولت‏هاى عربى کالا مى ‏بردند از آنجا نفت بار مى ‏زدند. به کنار اولین بویه که رسیدیم، مهدوى برایمان جلسه توجیهى گذاشت.

- اینجا بویه است. اینجا جزیره عربى است. اینجا هم عربستان و کویت است. اگر در راه مشکلى پیش آمد باید به جزیره فارسى برگردیم. اگر نتوانستیم، باید به طرف سکوى «فروزان» یا سکوهاى دیگر برویم.

حرکت کردیم و به منطقه رسیدیم. دوباره نادر گفت: جمع شید، کارتون دارم.

جمع که شدیم نادر گفت: قایق موشکى به سمت بویه برود، ناوچه، وسط است و قایق شفیعى آخر باشد. شما را با رادار چک مى ‏کنم و باهاتون ارتباط دارم.

سپس گفت: هلى کوپترهاى آمریکایى در اینجا مرتب در حال پرواز هستن. غالبا جزیره یا کشتى ‏هاى ما رو مى ‏زنن ما در این ماموریت باید این هلى کوپترها رو بزنیم و بندازیم.

تازه آن موقع بود که فهمیدیم براى چه کارى آمده ‏ایم. من تا آن وقت در حملات زمینى زیادى شرکت کرده بودم. همچنین از نزدیک شاهد بمباران‏ هاى فراوانى در خارک بودم. اما این اولین بارى بود که در چنین ماموریتى شرکت مى‏ کردم؛ ماموریتى رو در رو با هلى‏ کوپترهاى آمریکایى؛ رو در روى شیطان.

حرکت کردیم و از هم جدا شدیم. در این وقت بود که من براى اولین بار موشک استینگر را با چشمان خود دیدم. فورا گفتم: گوشى؟

کریمى گفت: تو که جیگر منو خون کردى! صبرکن.

- بابا، گوش من خرابه. گوشى لازم دارم. راستش یکى از گوشام رو تو عملیات از دست دادم.

- صبر کن شلیک بکنم، بعد بهت می‏دم‏.

- بعد از مردن سهراب، دواى بیهوشى رو مى ‏خوام چه کار؟

- آقاى محمدیا به بچه‏ ها گوشى بده.

من دیدم محمدیا موشک‏ انداز استینگر را از کارتن‏ اش بیرون آورد، یک تکه ابر را پاره کرد و به دست من داد و گفت: این هم گوشى!

شهید مهدی محمدیا

با تعجب گفتم: این چیه؟

- گوشى!

- این چه جور گوشیه دیگه؟

- تو بذار داخل گوشت. این آمریکایى اصل است!

به شوخى گفتم: اگر مى ‏فهمیدم این گوشى رو مى ‏خواهید بدید، همان بوشهر پیاده ‏تان مى ‏کردم!

- الان هم دیر نشده. مى ‏خواهى پیاده کن.

- نه، کارت رو بکن.

ابر را داخل گوشم چپاندم. در این وقت نادر تماس گرفت و گفت: آماده‏ اید؟

- تو رادار چیزى مى ‏بینم. داریم مى ‏ریم به طرفش.

حرکت کردیم و حدود یک کیلومتر از نادر جدا شدیم. با دوربین دید در شب نگاه کردم و دیدم چند فروند هلى‏ کوپتر آمریکایى دارند در منطقه پرواز مى ‏کنند.

کار استینگر چنین بود که تا آماده مى‏ شد، به مجرد آنکه هدف را در تیررس خود مى ‏دید، به صورت اتوماتیک شلیک مى ‏کرد و گلوله به طرف هدف مى‏ رفت. البته با دست هم مى ‏شد شلیک کرد.

هوا گرم بود و شب بر سر تا سر دریا حکمرانى مى‏ کرد. آسمان ظالمانى بود.

با نصرالله شفیعى تماس گرفتم و گفتم: در چه حالى؟

- در خدمتیم! شما چطورى؟

- ما داریم مى ‏ریم سمت هدف، اما استینگر جواب نمى‏ دهد. هدف در تیررس ‏اش نیست.

در همین حال، یک فروند هواپیما از بالاى سرمان عبور کرد. به کریمى گفتم: ظاهرا هلى کوپتره.

- نه، این هواپیماى مسافربرى یا جنگیه.

نادر تماس گرفت و گفت: چى شد؟

- هیچى، هدف دم به تله نمى ‏ده.

در بى ‏سیم، من و نادر و نصرالله همدیگر را به اسم کوچک صدا مى ‏زدیم و همیشه همین ۳ نام بود که مرتب در بی‏سیم‏ ها تکرار مى ‏شد؛ غافل از اینکه آمریکایى ‏ها و ناوهاى آنها، مکالمات ما را ضبط مى ‏کنند و گوش مى ‏دهند. البته این را بعدا فهمیدم.

نادر گفت: کریم! چه کار کردید؟

- نادر! استینگر نمى‏ گیرد، فاصله دوره.

موشک‌انداز استینگر بر دوش یکی از رزمندگان سپاه

تا هلى ‏کوپتر را مى‏ دیدیم، به طرفش مى ‏رفتیم و چون موفق به زدنش نمى‏ شدیم، سر جاى اولمان باز مى‏ گشتیم. دائم هلى کوپترها در آسمان منطقه در حال پرواز بودند. مرتب مى ‏آمدند و مى‏ رفتند. ظاهرا بو برده بودند که ما آنجا هستیم. به طرف هلى ‏کوپتر که مى ‏رفتیم مسیرش را تغییر مى‏ داد و به جاى دیگرى مى ‏رفت.

بار دیگر نزد نادر برگشتیم. نادر گفت: مى ‏دونید جریان چیه؟ ظاهرا مى ‏دونن ما چى کار مى‏ خوایم بکنیم. شما باید برید تو مسیر تا هلى ‏کوپتر از ناو بلند شد بتونید بزنیدش.

من در سمت چپ ناوچه نادر بودم و نصرالله در سمت راست. این دفعه البته طناب نبسته بودیم؛ همینطور کنار هم پهلو گرفته بودیم. آب به طرف پشت جزیره فارسى جریان داشت. ما کم کم از بویه داشتیم فاصله مى ‏گرفتیم. حدود ۱۰۰ الى ۲۰۰ متر فاصله داشتیم.

ساعت حدود ۹ شب بود. شفیعى در قایقش دراز کشیده بود و استراحت مى‌‏کرد. نادر روى نقشه کار مى ‏کرد. من هم به ناوچه تکیه داده بودم و بیژن را نگاه مى ‏کردم بیژن داشت رادار را نگاه مى ‏کرد. رسولى هم با دوشکا ور مى ‏رفت. کریمى و محمدیا هم موشک را روى دوش گذاشته و آماده عملیات بودند. استینگر برخلاف آرپى جى بود. وقتى موشک آن شلیک مى ‏شد باید دوباره مى‏ رفت مرکز و پر مى‏ شد و یکى دیگر از کارتن بیرون مى ‏آوردند.

ناگهان صداى خفیفى مثل صداى ویز ویز زنبور به گوشم خورد. بلافاصله به بیژن گفتم: بیژن، یه صداى ویزویزى داره میاد.

- پشه است!

- شوخى ندارم. سرتون رو بالا کنید ببینید این صداى چیه؟

از بیژن پرسیدم: نگاه کن تو رادار، ببین کسى از طرف جزیره به سمت ما مى ‏آد؟

- نه.

- به هر حال یک صدایى مى ‏آد.

- من تو رادار چیزى ندارم.

- تو رادار نباید هم داشته باشى. رادار ما سطحیه.

به نادر گفتم: بلند شو، صدایى داره مى ‏آد.

وقتى همه باهم بلند شدیم تا ببینیم چه خبره، صدا شدیدتر شد. هنوز چند لحظه بیشتر سپرى نشده بود که ناگهان هلى‏ کوپتر بزرگى را روى سرمان دیدیم که موشکى به طرفمان پرتاب کرد. موشک آمد و خورد به قایقى که نصرالله شفیعى در آن بود. من با آرنج دسته موتور را فشار دادم عقب و از ناوچه جدا شدیم.

علاوه بر موشک، هلى کوپتر شروع کرد به تیرباران ما. موشک دوم از روى سر ما رد شد و داخل آب فرو رفت. به دنبال آن بودیم که هلى کوپتر را بزنیم. آنقدر هیجان زده بودم که حتى نگاه نکردم که چه بر سر قایق نصرالله آمده. به کریمى گفتم: على یارت.

کریمى سریع چرخید و موشک را شلیک کرد. در کمال ناباورى و شگفتى، موشک استینگر به هلى کوپتر آمریکایى خورد و آن را در هوا منفجر کرد. نور ناشى از انفجار، همه جا را روشن کرد و صداى مهیبى برخاست و قطعات متلاشى شده هلى کوپتر مثل باران بارید روى آب.

شهید بیژن گُرد

ناخودآگاه از ته حلق، فریاد صلوات و الله اکبر همه بلند شد. از ترس و شادى، بدنمان مثل بید مى ‏لرزید.

توسلى و گُرد فریاد زدند: دومى.

داشتیم استینگر بعدى را آماده مى‏ کردیم که قایق ما از چند طرف مورد حمله قرار گفت. قایق مان یک عدد دوشکا داشت. دیدم که قایق شفیعى شعله‏ ور است و دارد مى ‏سوزد. در این وقت ناوچه نادر با دوشکا به طرف هلى ‏کوپتر تیراندازى کرد. در این غوغا حشمت‏ الله رسولى نیز داشت از صحنه درگیرى فیلمبردارى مى ‏کرد و محمدیا زیر بغل کریمى را گرفته بود تا کریمى شلیک کند. هنوز کریمى موشک استینگر دوم را شلیک نکرده بود که موشکى از طرف هلى ‏کوپتر بعدى آمد و به سینه قایق ما اصابت کرد. قایق نصف شد و هرکس به جایى پرت شد و داخل آب افتاد و خودم دیدم که آقاى محمدیا در جا شهید شد.

کریمى بر اثر موج انفجار به داخل آب افتاد؛ رسولى هم همینطور. من هنوز در گودى جایگاه سکان بودم. در قایق حدود ۴۰۰-۵۰۰ لیتر بنزین اضافى بود. یک گلوله به باک بنزین اصابت کرد و آن را به اطراف پاشید. من دیدم کشتى شعله ور شد. شعله از زیر پایم شروع کرد به زبانه کشى. آتش تمام بدنم را فرا گرفت. فقط تلاش کردم آتش را از صورتم دور کنم.

من، بیژن، نادر و آبسالان حتى جلیقه نجات نیز نپوشیده بودیم. یادم آمد که چقدر مسئولان تاکید مى ‏کردند که از حوضچه که بیرون مى ‏روید حتما جلیقه نجات بپوشید؛ اما ما سهل‏ انگارى کرده و نپوشیده بودیم. در آن موقع با خودم فکر مى ‏کردم که دفعه بعد به جاى یکى، سه تا مى ‏پوشم!

لحظه به لحظه بر شدت آتش افزوده مى ‏شد و من با دست تلاش مى ‏کردم آتش را از صورتم دور کنم. نفسم داشت مى ‏گرفت و حال کسى را داشتم که دارد خفه مى‏ شود.

از میان سه قایق، فقط قایق تندرو مهدوى سالم مانده بود و مى ‏توانست به راحتى از مهلکه بگریزد و جان سالم به در برد. عده ‏اى از بچه‏ هاى قایق شفیعى هم خود را به قایق طارق مهدوى رسانده و سوار بر آن شده بودند. مى‏ دانستم که نادر مهدوى تا همه زخمى ‏هاى شناور در آب را جمع نکند، از سرجایش تکان نخواهد خورد. مهدوى همین‏طور که سعى مى ‏کرد در آب افتاده ‏ها را نجات دهد، با دوشکا بدون هدف به آسمان شلیک مى ‏کرد.

هلى‏ کوپترهاى آمریکایى تقریبا بى صدا بودند و تشخیص آنها تا زمانى که بالاى سر آدم قرار نداشتند، مشکل بود. با این وجود، نادر براى دور کردن آنها، مدام به طرفشان شلیک مى‏ کرد.

هر لحظه دود و آتش بیشتر مى ‏شد. ناچار خودم را از قایق جدا کردم و به دریا انداختم. به این خیال بودم که جلیقه نجات پوشیده‏ ام؛ اما تا توى آب افتادم، رفتم زیر آب. خود را بالا کشیدم و شروع کردم به شنا کردن. در این وقت دیدم ناوچه دارد به طرفم مى ‏آید. آبسالان از بیرون خودش را به کنار ناوچه آویزان کرده بود و حسابى هم وحشت‏ زده مى‏ نمود.

ناوچه به سرعت به طرفم مى ‏آمد. فهمیدم که بیژن گُرد که سکاندار بود، مرا روى آب ندیده و عن قریب است که ناوچه، مرا زیر بگیرد. داد و فریاد کردم؛ اما صداى ناوچه و به خصوص تیراندازى دوشکا به اندازه‏اى زیاد بود که کسى صدایم را نشنید. بیژن تلاش مى‏ کرد هلى‏ کوپترهاى آمریکایى را که به طرف هرچیزى در آب شلیک مى ‏کردند دور کند تا بتواند ما را نجات دهد. وقتى وضع را چنین دیدم، شتابان و با زحمت زیاد شناکنان خود را از مسیر ناوچه دور کردم.

وقتى از ناوچه دور شدم، به خودم نگاه کردم. دیدم تنها یک شورت و زیرپیراهن تنم است. بنزین قایق خودم روى آب ریخته و دور تادورم آتش بود. با صداى بلند فریاد زدم: کمک! یکى کمکم کنه. دارم غرق مى ‏شم.

دست، سینه، گردن و صورتم در میان شعله‏ هاى آتش سوخته بود. آب شور دریا نیز سوزش آن را بیشتر مى ‏کرد. شده بودم مصداق واقعى ضرب‏المثل معروف نمک روى زخم کسى پاشیدن! تمام بدنم مى‏ سوخت. مدام فریاد مى‏ زدم و کمک مى ‏خواستم. در این میان، حشمت‏ الله رسولى و کریمى که آنان نیز به دریا افتاده بودند، صداى مرا شنیدند و فریاد زدند: بیا طرف ما. اینجا یه چیزى هست. بیا!

شروع کردم به طرف آنها شنا کردن. بالاى سرم یک یا دو هلى کوپتر آمریکایى مدام مانور مى‏ داند و با تیر و موشک مرتب شلیک مى ‏کردند.

همینطور که در آب شنا مى‏ کردم، احساس کردم دست‏هایم سنگین و چشمانم کوچک مى ‏شود. دید چشمم، خیلى ضعیف شده بود. به هر زحمتى بود، خودم را به آن دو نفر رساندم. وقتى رسیدم، دیدم حشمت‏ الله رسولى، تیر خورده و کمى بدنش سوختگى دارد. کریمى نیز تیر خورده و دستانش سوخته بود. دیدم کارتن موشک‏هاى استینگر روى آب شناور است. شناکنان رفتم و روى کارتن خوابیدم. متوجه شدم تیرهایى که از هلى کوپترها شلیک مى ‏شدند، در اطراف من فرود مى ‏آیند. فهمیدم که کارتن را دیده ‏اند، ناچار قطعه‏ اى کائوچو را زیر پیراهنم پنهان کردم تا روى آب بمانم و در ضمن دشمن مرا نبیند و از کارتن‏ ها فاصله گرفتم. به آن دو نفر گفتم: برویم!

- کجا؟

- به طرف بویه، جاى خوبیه، مى ‏توانیم تا فردا صبح اونجا بمونیم.

رسولى گفت: نمى ‏تونم. هم تیر خوردم و شناى درست و حسابى بلد نیستم.

کریمى هم همین حرف را تکرار کرد.

گفتم: شما جلیقه دارید. هر طورى که شده باید از این منطقه پرآتش دور بشیم. اگه اینجا بمونیم، یا مى ‏سوزیم یا گلوله مى ‏خوریم.

همین طور که داشتم با آن دو نفر صحبت مى ‏کردم، ناگهان ناوچه نادر مهدوى مورد اصابت یک فروند موشک قرار گرفت. با اینکه قایق مورد اصابت مستقیم موشک قرار گرفته بود، اما هنوز تیربارش کار مى ‏کرد و به طرف آمریکایى ‏ها شلیک مى‏ کرد. در فاصله چند لحظه، ۳ موشک دیگر هم به ناوچه اصابت نمود که آن را کاملاً متلاشى کرد. شعله بلندى از انفجار ناوچه و پیت‏هاى ذخیره بنزین ایجاد شد. هنوز از شوک انهدام ناوچه بیرون نیامده بودم که صداى فریاد و ناله‏‌اى از طرف ناوچه بلند شد. دور تا دور ناوچه را حلقه شدید آتش فرا گرفته بود. صدا مرتب به گوش مى ‏رسید.

- کمک…کمک…کمک…

شاید ۵-۶ بار کمک خواست. دقت که کردم، دیدم صداى بیژن گُرد است. شعله به اندازه ‏اى زیاد بود که کسى نمى ‏توانست به ناوچه در حال غرق شدن نزدیک شود. چند لحظه بعد صداى بیژن قطع شد و دیگر صدایى نیامد.

در این میان، باقرى را دیدیم که شناکنان کمک مى ‏طلبید. با فریاد به طرف خودمان هدایتش کردیم. بعد بلند فریاد کشیدم: هر کسى صداى منو مى ‏شنوه به طرف بویه حرکت کنه!

آقاى کریمى گفت: رفیق ما که پرید. من خودم جسد محمدیا را دیدم که روى آب شناور بود.

همین طور که با سر و بدن سوخته و ناتوان به طرف بویه حرکت مى‏ کردم، شروع کردم با خدا حرف زدن و در واقع گله کردن. با صداى بلند داد مى ‏زدم، گریه مى ‏کردم به خودم که آمدم، به بچه‏ ها گفتم: اینجا باهم موندن خطرناکه باید از هم جدا شیم.

در این حال براى این که به همراهانم روحیه بدهم، شروع کردم با صداى بلند، نوحه بوشهرى خواندن.

رسولى گفت: تو هم حالا وقت گیر آورداى؟

هلى کوپترها هنوز در آسمان مانور مى ‏دادند، اما دیگر به طرفمان شلیک نمى ‏کردند.

حدود ۲۰۰ متر با بویه فاصله داشتیم. با شنا همچنان پیش مى ‏رفتیم. در خودم احساس سنگینى عجیبى مى‏ کردم. ساعت حدود ۹:۲۰ شب بود. طورى شده بودم که انگار وزنه سنگینى به دست و پاهایم بسته ‏اند. تمام بدنم تاول زده بود. تاولهاى درشت و بزرگ که در نور آتش ناوچه کاملا قابل دیدن بود.

رسولى گفت: بایست…کمک مان کن…تیر خورده‏ ایم.

- من نمى‏ توانم. شما جلیقه دارید، بیایید طرف بویه. اگر باهم به طرف بویه برویم، بهتر است.

از آن تعداد فقط من، باقرى، رسولى و کریمى از احوال هم خبر داشتیم. از سرنوشت بقیه اطلاعى نداشتیم.

با هر سختى و جان کندنى بود خودم را به بویه رساندم. در راه بارها هلى‏ کوپترها هم به طرفمان موشک و گلوله پرتاب کردند؛ اما به خواست خدا به ما اصابت نکرد. تا هلى کوپترها را مى‏ دیدم، نفس مى ‏گرفتم و مى‏ رفتم زیر آب. چند بار که زیر آب بودم، احساس کردم که شکمم از موج انفجار موشک باد مى‏ کند و مى ‏خواهد بترکد. با این همه سرانجام خود را به بویه رساندم.

وقتى به بویه رسیدم، دیدم که گسار(نوعى خزه دریایى سنگ شده) سرتاسر پایه بویه را در خود پوشانده است. پایه‏ هاى گساربسته بویه را که لمس کردم، مثل کسى بودم که معشوقش را در آغوش مى‏ کشد. به هر سختى بود خودم را روى بویه کشاندم. یک دفعه احساس سرما و سوزش وحشتناکى کردم. در بین راه زیر پیراهنم را هم درآورده و دور انداخته و تنها با یک شورت بودم. هوا گرم بود؛ اما از ترس یا سرما مى‏ لرزیدم.

داخل بویه، محفظه ‏اى بود که چند نفر در آن، جا مى ‏گرفتند. خم شدم تا در آن را باز کنم، اما هر قدر زور زدم، بى فایده بود و در بویه باز نشد. در این گیرودار دیدم اطرافم روشن شد. چشمانم چنان سوخته بود که تقریبا جایى را نمى ‏دیدم؛ اما احساس کردم دورم چند فروند ناوچه دور مى ‏زنند. هلى‏ کوپترها هم تیراندازى را قطع کرده بودند و فقط از بالا به طرف ما، روى آب نورافکن مى ‏انداختند تا ناوچه‏ ها، دید بهترى داشته باشند.

هر ناوچه فقط یک نفر را سوار کرد؛ یعنى ۳ فروند ناوچه، رسولى، باقرى و کریمى را سوار کردند. فقط من روى بویه مانده بودم. ناوچه‏ ها، آنها را از سطح آب جمع آورى کرده بودند. دلیلش را نمى ‏دانستم. سوار کردن آن ۳ نفر نیز چنین بود که هلى کوپتر، شب‏نماهایى را در سطح آب انداخته بود. آنها هم شب ‏نماها را برداشته و تکان داده بودند و ناوچه‏ ها نیز به طرفشان رفته و سوارشان کرده بودند.