به گزارش افکارنیوز،

حجت الاسلام سیدصادق موسوی شیرازی، از یاران دیرین امام خمینی و فعالان نهضت اسلامی است. او به دلیل همین پیشینه، عناصر فعال در دوران مبارزه را به خوبی می شناسد و ازمنش فکری وع ملی آنان خاطراتی فراوان دارد.در گفت وشنودی که پیش روی دارید، وی به مناسبت درگذشت بانوی مبارزمرضیه حدیدچی(دباغ)،به بیان خاطراتی از سیره اخلاقی و مبارزاتی وی پرداخته است. امید آنکه تاریخ پژوهان انقلاب را مفید و مقبول افتد.

 

*جنابعالی در چه تاریخی با مرحومه سرکار خانم دباغ آشنا شدید و چه خصالی را در ایشان برجسته دیدید؟

 

بسمه تعالى. من از سال ١٩٧٠ میلادى پس از هجرت از عراق، به علت شرایط خاص بعد از کودتاى بعثیان و یورش به حوزه هاى علمیه در شهر نجف اشرف و پس از سفرهاى متعدد به پاکستان و هندوستان و پاکستان شرقى ( بنگلادش امروز)، در نهایت به لبنان رفته و در منطقه بعلبک مستقر شدم.

 
طبیعى بود که شروع کارمن در همان منطقه بعلبک باشد و از یکى از روستاهاى آنجا بنام " شعت "، فعالیت تبلیغى- مبارزاتى خود را شروع کردم. در آنجا تعدادى از نیروهاى مبارز معرفى شده از سوى  افراد مطمئن در ایران، به منزل ما آمده و من آنها را به مراکز لازم جهت تعلیمات یا مسائل دیگر معرفى می‌کردم، ولى همزمان رفت و آمد به بیروت نیز داشتم، و در منزل مرحوم آیت الله دکتر محمد صادقى در منطقه " برج البراجنه " و نیز منزل آقاى یزدى زاده ( مهاجر ) با چهره هاى مبارز ایرانى -که به بیروت رفت و آمد داشتند- ارتباط بر قرار می‌کردم. مثلاً با شهید محمد منتظرى که معروف به «جعفرى» بود در منزل آقاى یزدى زاده آشنا شدم.
 
در آن دوره،تقریباً مجموعه افراد وابسته به جریان مبارزه در بیروت، در همان محدوده " برج البراجنه "ساکن بودند، و حول محور آیت الله دکتر صادقى جمع مى شدند، چرا که ایشان بارزترین چهره علمى و مبارز طرفدار حضرت امام خمینى (رضوان الله علیه)در بیروت بودند.

 

در دوران اقامت در نجف اشرف نیز، از استادان مبرز حوزه علمیه  این شهر و تنها درس تفسیر قرآن کریم در نجف اشرف -که به حق می‌توان آن را تفسیر قرآن نامید- از آن ایشان بود. به اضافه اینکه ایشان به زبان عربى و فارسى، خطیب بسیار توانا و مقتدر و در مجموع یکى از استوانه هاى پشتیبان حضرت امام خمینى (رضوان الله علیه) بود.

 

بعد از انتقال ایشان به لبنان نیز، در مسجدى در برج البراجنه، اقامه جماعت و جمعه می کرد و سخنرانی‌هاى پر شورى را ایراد مى‌نمود. بر همین اساس ایشان محور نیروهاى ایرانى مبارز بود و تقربیاً همگى در همین منطقه ساکن شده بودند. من هم هر وقت که بیروت می آمدم، استقرارم در منزل ایشان بود و ایشان نیز عنایت خاصى به اینجانب داشتند.

 

همانطور که اشاره کردم،در همین مقطع زمانى با شهید محمد منتظرى آشنا شده و ارتباطمان شکل گرفت، و براى کارهاى مبارزاتى -که آن روزها بیشتر در نشر پیامهاى حضرت امام خمینى مصداق داشت- با هم همکارى می‌کردیم.

 
به خصوص که تا آن روز، ترجمه پیام‌هاى امام به زبان عربى، به سختى انجام مى گرفت و اکثراً از سطح لغوى مطلوبی نیز برخوردار نبود، لذا اینجانب که نسبتاً به هر دو زبان تسلط داشتم، مسئولیت ترجمه عربى پیام هاى حضرت امام را بعهده گرفتم. همچنین پس از انتقال به بیروت، ارتباط با رسانه های خبرى و رساندن پیامها و اخبار ایران به آنان نیز، توسط اینجانب انجام می‌گرفت، این امر هنوز هم  مورد اذعان همه آنان که در لبنان حضور داشتند، هست.
 

حتى پس از انتقال حضرت امام خمینى به فرانسه، مسئولیت ترجمه مصاحبه هاى ایشان به زبان عربی و نیز ارتباط با خبرنگاران و روزنامه ها و مجلات عربی و بالخصوص لبنانى، با اینجانب بود.

 

به هرحال در مقطعی که به بیروت منتقل شدم، توسط شهید محمد منتظرى با مرحومه خانم مرضیه دباغ(رحمت الله علیها) آشنا شدم و مکرراً ایشان همراه شهید منتظرى یا تنها، به منزل ما مى أمدند و ارتباط صمیمانه اى نیز با خانم اینجانب پیدا کردند .پس از آن، در جلسات طولانى و متعدد با ایشان و دیگر برادران، در باره مسائل مبارزاتى تبادل نظر می‌کردیم، و بعداً تقریباً منزل ما تبدیل شده بود به مرکزیت کارهاى انقلابى‌ای که توسط شهید محمد منتظرى انجام می گرفت.

 

ایشان یک دستگاه کپی استنسیل به منزل ما آورد و کار تایپ و تکثیر بیانیه ها و ترجمه پیام هاى حضرت امام، توسط من انجام مى‌گرفت. پس از آن رساندن آنها به رسانه های خبرى لبنان - که آن روزها مرکزیت کشورهاى عربى از نظر روزنامه ها و مجلات را دارا بود - نیز به عهده من بود. بعد از آن رفت و آمد نیروهاى مبارزاتى- که به طور قاچاق از ایران و یا از عراق به لبنان مى آمدند - بیشتر به منزل ما بود. خاطرم هست در مواردى، افراد را از مرز لبنان بطور قاچاق عبور می‌دادم و وارد کشور و بعد از مدتى نیز آنها را مجدداً از مرز لبنان و به همان طریق خارج می‌کردم!

 

در مجموع باید بگویم که خانم دباغ (رحمت الله علیها)، واقعاً یکى از افرادى بود که در راه مبارزه، اصلاً آرامش نداشت و رفتار پرجنب و جوش ایشان بطورى بود که اکثر افرادى که ایشان را مى‌دیدند، نمى‌دانستند که این خانم ازدواج کرده و داراى شوهر و هشت فرزند و چند داماد است! و عمدتا تصور می‌کردند که ایشان مجرد هستند و خود را وقف مبارزه نموده اند.

 

این بزرگوار تلاش فراوان داشت که شخصیت حقیقى خود و هزینه هایى را که در ایران در راه نهضت اسلامى کرده و شکنجه هایى را که متحمل شده، مخفى بماند و هیچ وقت از سابقه خود، حتى براى افراد مبارز و مطمئن نیز سخن به میان نمى آورد و دردها و فشارهاى وارده دردوران مبارزه را، صبورانه تحمل می‌کرد. همیشه با چهره‌اى خندان با افراد برخورد می‌کرد و اصلاً مشکلات جسمى و روحى خود را که ناشى از شکنجه‌هاى رژیم شاه و دورى از کانون خانواده و عدم اداى وظیفه مادرىِ لازم نسبت به فرزندان خود بود را برای کسى باز گو نمی‌کرد، و به حق می‌توان گفت که خانم دباغ نسخه بى بدیل از زن مسلمان مبارز و متعهد در نهضت اسلامى برهبرى حضرت امام خمینى بوده است.

 

*فعالیت های مبارزاتی خانم دباغ و گروه همراهشان در سوریه،بیشتر شامل چه مواردی می شد؟

 

طبیعى بود که در لبنان قبل از شروع جنگ در سال ١٩٧٥ میلادى، دولت ارتباط تنگاتنکى با رژیم شاه داشت و امکان تحرک براى مبارزین علیه رژیم ایران در کشور لبنان، بسیار سخت بود و تنها فضایى که می‌شد از چتر حمایتى آنها استفاده کرد، سازمان آزادیبخش فلسطین بود که تقریباً حکومتی در درون حکومت لبنان به شمار می رفت. به علت اینکه حمایت از مبارزات آزادیبخش مردم فلسطین علیه رژیم اشغالگر صهیونیست، جزو آرمان‌هاى اصیل نهضت امام خمینى بود، لذا میان مبارزان با فلسطینیان و بالخصوص با سازمان اصلى و پر قدرت آنها « الفتح»، ارتباط مستحکمى بر قرار شد و جهت آموزش های نظامى و چریکى،بسیارى از مبارزین ایرانى در اردوگاه هاى فلسطینی، دورهاى کوتاه مدت یا دراز مدت می دیدند و نیز از سیستم خبر رسانى آنها - که با همه خبرگزاری‌ها و روزنامه ها و مجلات مرتبط بودند- نیز استفاده می‌کردند. خانم دباغ (رحمت الله علیها) نیز، در اردوگاه ها دوره هاى متعددى را گذرانده بود و تنها زنى بود که با اعتقادات دینى و تعهد مذهبى، از معلومات نظامى و چریکى بالایى برخوردار بود. اما حضورایشان و دوستانشان در سوریه، تقریباً بطور مخفیانه از دولت سوریه انجام گرفت. دولت سوریه بارها مبارزینی چون ایشان را دستگیر می‌کرد اما سختگیرى نمی‌کرد.

 

خاطرم هست که یک بار، من را هم در حین توزیع پیام امام خمینى در حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) دستگیر کردند و یک شب در انفرادى مرکز پلیس زینبیه محبوس و فرداى آن روز، به مرکز مخابرات ( سازمان اطلاعات ) انتقال دادند و بعد از بازجویى چند ساعته، بشرط خروج از سوریا آزادم نمودند، لذا فضاى سوریه فقط بعنوان مرکزیت زینبیه و راهی ارتباطی با زائرین ایرانى جهت ارسال پیام هاى امام خمینى به ایران و نیز عبور به لبنان، مورد استفاده قرار می‌گرفت.

 

*حضرت امام تا چه حد در جریان فعالیت‌های این گروه بودند و تا چه حد آنها را تایید می کردند؟

 

حضرت امام خمینى (رضوان الله علیه)، خیلى با احتیاط با افراد برخورد می‌کردند، بالخصوص که در آن دوره، بسیارى از مبارزین تحت تاثیر تفکرات سازمان موسوم به مجاهدین خلق قرار داشتند و پس از تغییر ایدؤلوژى این سازمان، خیلى ها تا مدت زمانى، مرزبندى خود را با سازمان تعیین نکرده بودند، بدین جهت تا اطمینان کامل حاصل نمی شد، امام کسى را مورد تایید قرا نمی دادند، ولى با حصول اطمینان و رفت و آمد نزدیکان امام بالخصوص مرحوم آیت الله حاج آقا مصطفى خمینی(رضوان الله تعالی علیه)- که کاملاً مورد وثوق امام بود- به لبنان و آشنا شدن با چهره هاى فعال در این کشور، مجموعه فعالیت های ما مورد تایید ایشان قرار گرفت و من بارها به تنهایى یا به همراه چهره هاى مبارز، بطور قاچاق به عراق رفته و خدمت حضرت امام مى رسیدیم و به تفصیل،ایشان را در جریان فعالیت هایمان قرار می‌دادیم.

 

*دلایل حضور خانم دباغ در نوفل لوشاتو و فعالیت های ایشان در بیت امام چه بود؟

 

اولاً حضور حضرت امام در فرانسه بطور اتفاقى بود، چون بعد از منع ورودشان به کویت، ایشان تصمیم بر خروج از عراق را گرفته بودند، و پس از تبادل نظر با مرحوم حاج احمد آقا، دو گزینه پیش روی ایشان بود: یکى سفر به سوریه و دیگری سفربه یکی از کشورهای اروپایی و مخصوصا فرانسه. خاطرم هست که به علت وجود احتمال سفر حضرت امام به سوریه، اینجانب و آقاى محتشمى و آقاى غفارى و چند نفر دیگر که الآن بیاد ندارم، به فرودگاه دمشق رفتیم و منتظر رسیدن پرواز از بغداد ماندیم و تاپیاده شدن آخرین نفر از مسافرین، به ورود حضرت امام امیدوار بودیم و پس از بازگشت مایوسانه  به منزل، با خبر شدیم که ایشان بطرف فرانسه پرواز نموده‌اند.

 

جالب توجه است که ابوالحسن بنى صدر و صادق قطب زاده فقط چند ساعت قبل از ورود به پاریس، از تصمیم امام برای عزیمت به فرانسه با خبر شدند. خوب است این راهم بدانید به علت اینکه گذرنامه امام را قطب زاده به مامور گذرنامه داده بود و فامیلى امام در گذرنامه «مصطفوى» بود، پلیس فرانسه متوجه شخصیت حقیقى ایشان نشده و مهر ورود را زد و امام وارد پاریس می‌شوند، و در منزلى که با عجله در منطقه کشان پاریس در نظر گرفته شده بود، مستقر شدند.

 

به مجرد اطلاع دانشجویان ایرانى از حضور امام، آنها مشتاقانه خود  را به آن منزل رساندند و این امر باعث مزاحمت براى همسایگان شد و آنها به پلیس شکایت کردند و وقتى پلیس براى رفع مزاحمت آمد، تازه متوجه حضور امام در پاریس شد! حضرت امام سریعا براى رفع مزاحمت، به منزلى که در روستایى در حومه پاریس، بنام نوفل لوشاتو و در تملک یکى از ایرانیان بود منتقل شدند، و مقامات فرانسه که در مقابل کار انجام شده قرار گرفته بودند، به حضرت امام پیام دادند که: شما در مدت اقامتتان در فرانسه، حق فعالیت سیاسى ندارید! که ایشان می‌گویند:« من فقط بعد نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا، براى عده کمی از برادران حاضر صحبت می‌کنم» و آنها با این ذهنیت که این کار نتیجه سیاسى ندارد، موافقت کردند. غافل از اینکه این صحبتها ضبط شده و از راه هاى مختلف از جمله تکثیر نوار، به ایران انتقال داده می‌شود و براى مردم راهنماى مبارزه و انقلاب خواهد بود.

 

علاوه بر این،به هر حال لازم بود دولت فرانسه از امام حفاظت کند، لذا چند نفر پلیس مرد در  جلوى منزل امام مستقر کردند و براى بازرسى زنان هم لازم بود پلیس زن حضور داشته باشد که طبیعتاً در آن زمان بى حجاب بودند.

 

امام با این امر مخالفت کردند و فرمودند: «ما خودمان یک خانم براى قسمت خانم ها، درنظر می گیریم»که تنها خانم مورد تایید ایشان، خانم مرضیه دباغ بودند . ایشان از بیروت به پاریس آمده و در داخل منزل امام، مسئولیت حفاظت ایشان را بعهده گرفتند، اما با مرور زمان حضور افراد براى دیدار با امام گسترده می‌شد و مسئولیت حفاظت از امام در قسمت مردانه و زنانه سنگنین و سنگین تر می‌شد، و با شتاب گرفتن و گسترش نهضت مردم در ایران و احساس خطر جدى رژیم از شور و حرکت مردم، احتمال سوء قصد به امام نیز، هر روز جدى تر می‌شد و محافظان امام، هرروز حساسیت بیشتری را در امر محافظت از ایشان اعمال می‌کردند.

 

چون در قسمت مردان، پلیس فرانسه و نیز چند نفر از ایرانیان این مسئولیت را انجام میدادند ولى در قسمت زنان، فقط خانم دباغ امر حفاظت را به دوش کشیده بود، لذا کار ایشان بسیار سخت و دشوارشده بود و به علت شرایط خاص مزاجى که متاثر از شکنجه هاى وحشیانه ساواک بود، ایشان متحمل سختیهاى فراوان مى شدند .حتی به همین دلیل، ایشان چند باز مشکل قلبی پیدا کردند و به بیمارستان منتقل شدند، ولى بعلت عشق فراوان ایشان به نهضت و شخص حضرت امام ، در اسرع وقت سعی می کردند تا بر بیمارى فائق أمده و به حفاظت از حضرت ادامه دهند.حتی در روزهای منتهی به بازگشت امام به ایران هم،ایشان مشکل قلبی پیدا کردند و نتوانستند با هواپیمای امام به ایران بازگردند.ایشان پس از طی دوره درمانی،بعد از پیروزی انقلاب و با اطلاع و اجازه حضرت امام به ایران آمدند.

 

*نگاه حضرت امام به شخصیت و فعالیت های خانم دباغ در دوران حضور در نوفل لوشاتو چگونه بود؟

 

همانطور که عرض کردم امام (رضوان الله علیه) شناخت کاملى نسبت به خانم دباغ پیدا کرده بودند و اطمینان کاملى به ایشان داشتند و به همین دلیل ایشان مؤکداً خواستند که فقط ایشان امر حفاظت داخل بیت و حتى نسبت به محیط منزل را متعهد شوند. به علت اینکه ایشان دوره نظامى و چریکى دیده بود، می‌توانست این کار را به خوبى انجام دهد و حقاً که ایشان به نحو احسن حفاظت از امام را انجام داد و ان شالله  خداوند اجر و پاداش ایشان را خواهد داد، ولى در مجموع دولت جمهوری اسلامی - که متنعم از برکات نهضت امام خمینى (رضوان الله علیه) است و از فوائد پیروزى انقلاب اسلامى بهره مند - باید بیشتر حق مرحومه خانم دباغ را بیشتراز این ادا می‌کرد و خدماتش را پاس می داشت. دست کم باید برای معرفی او به نسل جوان، تلاش بیشتری از سوی نهادهای فرهنگی ورسانه ای کشور انجام می شد.

 

*پس از بازگشت خانم دباغ به ایران و پیروزی انقلاب، ارتباط شما با ایشان چگونه ادامه پیدا کرد واز این دوره چه خاطراتی دارید؟

 

خانم دباغ رحمت الله علیها پس پیروزى انقلاب احساس کرد تمام زخمهاى وارده بر جسم و روحش همگى التیام پیدا کرد و همه سختیهایى را که در طول سالیان دراز متحمل شده بود از وجودش رفع شده است، و از تجربیات مختلفش و بالخصوص در میدان نظامى استفاده کرده و در جهت تشکیل نیرویى که حافظ انقلاب باشد تلاش کرد که در تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامى تجلى پیدا کرد و خود نیز مسئول قسمتى از فرماندهى سپاه را بعهده گرفت که همان فرمانده سپاه همدان بود، ولى این یک قسمت از فعالیتهاى خانم دباغ رحمت الله علیها بود و از فعلیتهاى فرهنگى و تبلیغى نیز غافل نبود و همچنین بعنوان شخصیت سیاسى در مجلس شوراى اسلامى حضور فعال داشت و تا جان در بدن داشت براى خدمت به انقلاب و اهداف آن تلاش می‌کرد خداوند متعال ثواب این همه زحمت و تلاش را به ایشان حتماً عطا خواهد نمود.

 

*ظاهرا در آخرین دیدارتان با خانم دباغ ، درباره مطالب جالبی با ایشان گفت وگو کرده اید.خاطره آن دیدار را نقل کنید؟

 

من به علت اینکه سالیان زیادى است که تقریباً تمام وقتم را در امر کار تحقیقى در باره کتاب شریف نهج البلاغه و سخنان مولا امیر المؤمنین (ع) گذاشته ام و بحمد الله  نتیجه آن این است که کتاب " تمام نهج البلاغه " اکنون به عنوان کتاب مورد استناد مراجع عظام و دانشمندان جهان تشیع و عالم اسلام قرار گرفته است فرصت ارتباط با بسیارى از عزیزان ودوستان قدیمی را از دست داده ام، ولى در مدت بیمارى ایشان، حدودا دو ماه قبل، به عیادت ایشان در بیمارستان رفتم و ایشان نیز از این دیدار بسیار خوشحال شدند. هر دو بیاد دوران طولانى همکارى مبارزاتى در لبنان و سوریه و فضاى بعد از پیروزى انقلاب  افتادیم و به مناسبت، قصه اى از دیدارى که با دکتر عبد الکریم سروش در یکى از سفرهاى تحقیقى که به آمریکا داشتم، براى ایشان نقل کردم.

 

داستان جالبی است.ماجرا از این قرار بود که در یکى از جلسات کنفرانس امام على (ع) که با محوریت کتاب " تمام نهج البلاغه " در ایالات متحده برگزار شده بود و از ایشان هم براى سخنرانى دعوت شده بود، پس از پایان جلسات کنفرانس و در حاشیه آن، آقای سروش بطرف من آمد و در باره کار تحقیقاتى اینجانب سؤال نمود و من به مناسبت قصه اى از گذشته که یک طرفش مرحومه خانم دباغ بود را براى او نقل کردم .داستان از این قرار بود که بعد از فرار خانم دباغ از ایران و سفر به لندن و بسترى شدن ایشان در یکى از بیمارستانهاى آنجا، دکتر سروش که آن زمان دانشجو بود و در فضاى انقلابى قرار داشت،به عیادت خانم دباغ به بیمارستان رفته و با یقین به اینکه ایشان مجرد است و ازدواج نکرده، پس از یک مقدمه چینى طولانى، از ایشان خواستگارى می‌کند که خانم دباغ به ایشان می‌گوید: شما براى دختر پنجم یا ششم من خواستگارى می‌کنید؟ که این پاسخ براى دکتر سروش کاملاً غیر منتظره بود و خجالت زده می‌شود! من درآن جلسه، فقط به این دلیل این قصه را براى دکتر سروش بازگو کردم که او بداند تاچه حد از ماجراهای گذشته او با اطلاع هستم.

 

من وقتى این قصه را براى خانم دباغ (رحمت الله علیها) تعریف کردم، ایشان با تفصیل بیشتر این موضوع را شرح دادند و کمى از شرایط سخت آن مرحله از مبارزه را با هم مرور کردیم. به هرحال ایشان ازآن تجدبد خاطرات، بسیار خوشحال شدند و همانجا با خانم اینجانب که در بیروت بودند، تماسی برقرار شد و خانم دباغ و ایشان، مرورى بر خاطرات شیرین و سخت مشترک دوران مبارزه و قبل از پیروزى انقلاب داشتند.این آخرین دیدار ما بود.

 

*جمع بندی شما از کارنامه و فعالیت های خانم دباغ چیست؟

 

من معتقدم که زندگى پر فراز و نشیب خانم دباغ (رحمت الله علیها) اتمام حجتى است بر همه دختران و بانوان عصر ما، و ایشان با عمل خود ثابت کرد که یک زن می‌تواند در عین انجام وظائف همسرى و مادرى و با حفظ عفاف و پاکدامنى، در میدان مبارزه با ظلم و ستم حضور داشته باشد، و همه فشارها و سخت ترین شکنجه ها را در جهت انجام وظیفه دینى خود به جان خریده و استقامت را پیشه کند، و در میدان هاى گوناگون سیاسى و نظامى و فرهنگى نیز حضور داشته باشذ، و ایشان ثابت کرد که می‌توان پیرو راستین زینب کبرى (علیها السلام) بود.

 

اینکه فوت ایشان هم مقارن با ایام اربعین حسینى و بازگشت پیروزمندانه کاروان اهل بیت (علیهم السلام) به کربلا بود،تناسب داشت.درتاریخ هست بعد از آنکه یزید و یزیدیان خیال کرده بودند در کربلا پیروز شده اند و نهضت حضرت سید الشهداء علیه السلام و یاران با وفایش در روز عاشوراء با شهادت جانسوزشان و به اسارت بردن خاندان نبوت به پایان رسیده،تنها حساب یک امر را نکرده بودند وآن هم نقش تبلیغی وافشاگری های حضرت زینب کبری (سلام الله علیها)بود.ایشان از جمله بانوانی بود که در طول زندگی خود به حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) اقتدا کرد.ایشان حتماً یکى از بانوان الگو براى نهضت اسلامى در ایران بلکه در جهان اسلام و براى آزادی خراهان خواهد ماند، و باید وسائل خبرى بیشتر جوانب زندگى ایشان را منعکس کنند که دختران و بانوان جامعه ما ببینند یک زن چگونه میتواند میدان دار و خانه دار بطور همزمان باشد.