به گزارش افکارنیوز،

در اردیبهشت ماه سال ۱۳۳۹ که زلزله شدیدی لار را لرزاند و قریب چهار صد و پنجاه نفر جان دادند، خاطرات و رخدادهای زیادی در سینه تاریخ ثبت و ضبط شد. از جمله آن که زنی در آن شدت و بحبوبه زلزله به یاد فرزندش افتاد. از خانه بیرون پرید تا او را دریابد.

او یادش بود که بچه اش با بچه همسایه در دالان خانه بازی می کردند. به سرعت دوید، بچه را بغل کرد و از خانه خارج شد. در بیرون از خانه متوجه شد اشتباها بچه همسایه را بغل گرفته است. او را رها کرد، چون برگشت تا بچه خود را نیز نجات دهد، سقف خانه فرو ریخت و بچه اش زیر آوار رفت. زن دیگری در آن حادثه هول انگیز از این که تنها بچه خود را نجات داده و از بچه همسایه غافل مانده بود، در حالی که می توانست هر دو را با خود بیرون آورده، نجات دهد، سخت منفعل و ناراحت بود.*پیش لرزه و پس لرزه:

زلزله سال ۱۳۳۹ لار حادثه ای بود شوم، وحشتناک، غم انگیز و فراموش ناشدنی در شب جمعه، ساعاتی که از شب گذشته و همه مردم شهر را خواب فراگرفته بود ، زلزله ای شدید اتفاق افتاد. گویا این زلزله هشدار و خبر پیش لرزه ای بود. بناها را سست کرد، اما شهروندان همچون گذشته با خیالی آسوده خوابیدند. جمعه و شنبه گذشت.

یکشنبه فرا رسید اینک زمین آبستن حادثه ای بزرگ است. عصر روز یکشنبه، ربع ساعت به چهار عصر مانده بود که شهر به لرزه درآمد.

لرزشی که تاکنون کمتر افرادی این چنین دیده بودند. گویا شش و نیم ریشتر قدرت داشته و سی ثانیه به طول انجامیده. اطراف مسجد جامع بیشترین آسیب را دید. گویا هسته مرکزی همان نقطه بوده است و شعاع آن تا بازار کهنه(فلکه مدرس فعلی) و مسجد خواجه فضل اله بوده؛ گرچه دیگر نقاط شهر نیز از آسیب در امان نبوده و خرابی و تلفات کمتری داشته است.

گمان بنده است که حدود یک دقیقه زلزله به طول انجامید. مرحوم مهندس فخرایی که مهندس زمین شناسی و رئیس هیات مدیره نفت آن روز ایران و بنیانگذار شهر جدید لار بود، اعتقاد داشت، زلزله ای از شمال به طول افقی آمده و زلزله ای نیز به طور افقی از جنوب آمده، هر دو در اطراف مسجد جامع با هم برخورد کرده اند. به نحوی که افقی به عمودی تبدیل شده است.

در آن روز که محمدرضا پهلوی شاه سابق برای بازدید آمد، چون میدان و کاروانسراها را دید گفت به نظر من علت ویرانی، کهنگی بناها بوده است.

روز وقوع زلزله جشن کودک بود، چهارم اردیبهشت ماه و ساعت قریب یک ربع به چهار بعد از ظهر مانده. یکی از مدارس برگزار کننده جشن، مدرسه رستگار بود که پشت حسینیه رستگار فعلی قرار گرفته بود. کوچه آن باریک و تنگ بود؛ با دیوارهای بلند. دختر بچه های دانش آموز پشت درب بسته مدرسه جمع شده بودند، لذا شانزده نفر از این دختران دانش آموز همانجا زیرآور ماندند، از یک طایفه معروف به جدیدی های هفتاد دو نفر زیر آوار جان دادند. مجموع تلفات آن حادثه حدود چهار صد تا پانصد نفر بودند که برای جمعیت آن روز بسیار چشمگیر و قابل توجه بودند.

پس فردای آن روز یعنی روز ششم اردیبهشت ماه مقارن غروب، توفان سهمگینی وزیدن گرفت که چادرها و خیمه ها را از جای می کند. لذا عده ای از خانواده ها تا آن روز به شهرهای مجاور یعنی جهرم، داراب، شیراز و بندرعباس نزد فامیل و بستگان خود رفته بودند و جمعی نیز از ترس این توفان لار را ترک کردند. حتی مجبور شدند عزیزان خود را زیرآوارها رها سازند.

اولین کمکی که رسید و اولین محموله نیمه شب دوشنبه، چند ساعت بعد از زلزله، از بندرعباس بود. فردای آن روز از جهرم و تدریجا از نقاط دیگر کشور محموله های کمک می رسد.

*انعکاس و واکنش زلزله لار:

در روز حادثه زلزله سال ۳۹ آقای نصرت فرماندار لارستان که اهل خراسان بود و مردی بود با کمال و موقر، وقوع زلزله را بسیار شدید و ویران کننده انعکاس داد.

محل فرمانداری آن روز باغ نشاط، مجاور نه پل شهر قدیم بود. تلگراف خانه نیز روبه روی آن قرار داشت کمک کردند.

دستگاه بی سیم را به خیابان انتقال دادند و پی در پی گزارش پیامد زلزله را مخابره می کردند.

شاهدی عینی تعریف می کرد که آقای فرماندار نیمی از صورت خود را اصلاح کرده بود و نیم دیگر معطل مانده بود و با آن حالت مضطرب در خیابان این رخداد را نظاره می کرد.

اولین گزارشی که از فرمانداری مخابره شد این بود «زلزله شدیدی اتفاق افتاد. لار به تلی از خاک تبدیل شده و گرد آن به هوا رفت. نفس کش فعلا غیر از خودم و رئیس تلگرافخانه کسی نمی بینم.»

انتشار این خبر موجب شد مسئولین از مرکز به همراه خبرنگاران به سرعت به لار سفر کنند.

با انتشار خبر زلزله شدید لار از اقصی نقاط کشور و جهان کمک ها به سوی دیار سرازیر شد.

گرچه گفتند چون شدت زلزله به حدی که فرماندار گزارش کرده بود نیافتند، فرماندار مورد بازخواست قرار گرفت. در عین حال فرصت مناسبی بود برای جلب کمک های جهانی.

در آن زمان لار فاقد باند فرودگاه بود و کمترین امکانات فرودگاهی نداشت. اولین هواپیمایی که رسید با توکل و جرات خلبان موفق به نشستن شد.

آن هواپیما که روی زمین حاکی فرود آمده حامل نان ماشینی از تهران بود. نه تلویزیونی بود و نه تلفن همراه. شهروندان از طریق رادیو، روزنامه یا مجله به اخبار دسترسی می یافتند.

نویسنده:احمد خضری