گروه فرهنگ و هنر

_ نویسنده که اکنون استاد جغرافیای دانشگاه فردوسی است، در این کتاب با لحنی جذاب و خواندنی به بیان خاطراتش از دورۀ کودکی تا به حال پرداخته است. وی که در کودکی در مناطقِ محروم یزد زندگی می کرده است، خاطراتی از دهۀ ۳۰ و ۴۰ بیان می کند، که امروز برای ما مایۀ شگفتی فراوان است. در ادامه به بعضی از این خاطره ها اشاره و توصیه می کنیم حتماً کتاب را بخوانید.(جلد اول این کتاب در سالِ ۱۳۹۰ به چاپ نهم رسیده است).

وقتی به مکتب می رفتیم، بچه ها به دوگروه تقسیم می شدند؛ شپشی ها و غیر شپشی‌ها. ولی با این حال اگر بچه ای پولدار بود و شپش داشت، در بخش بی شپش ها می نشست، و گاه بودند بچه های غیر شپشی ای که به دلیلِ فقر مجبور بودند در بخشِ شپشی ها بنشینند. گاه شپش در سرِ بچه ها تخم می گذاشت(رشک) یکبار در سرِ دختری تخم گذاشت و آنها مجبور شدند موهایش را بتراشند، ولی با این حال تخمِ شپش هنوز در پوست سرش وجود داشت، خودش سرش را با نفت شسته بود، سرش تاول زده بود و می سوخت…

شدتِ فقر چنان بود که یکی از همسایه ها برای سیر کردنِ شکم بچه هایش، باقی ماندۀ تخم خربزه را از همسایه ها می گرفت و آن را می کوبید، و در اشکنه می ریخت تا شکم بچه هایش را سیر کند.

اوایل که «دوش» واردِ ایران شده بودند، بسیاری از متدینین طهارت با دوش را قبول نداشتند. یکبار پدری پسرش را که تازه داماد شده بود، کتک زد که چرا در خزینه غسل نمی کند و غسل زیر دوش باطل است! جوانترها می گفتند خزینه باعثمریضی است و پیرمردها می‌گفتند این، حرفِ «فُکلی» هاست! در حمام گاه مردم سر به سر هم می گذاشتند، یک بار پیرمردی که سر و ریشش را حنا گذاشته بود، ناگهان فریاد کشید؛ آه سوختم! بعداً معلوم شد که یکی از بچه ها در حنایِ او داروی نظافت ریخته، و پیرمرد تمام موهای سر و ریشش کنده شد!

نویسنده، خاطراتِ فوق العاده ای هم از تعزیه و عزاداری های محرم دارد؛ از رقابت های موجود بین دسته های عزاداری تا زد و خورد بر سرِ همین چشم و هم چشمی ها. در عین حال می گوید بساطِ چانه زنی در مداحی و نقش های تعزیه نبود و همه برای خدا اجرا می‌کردند. می گوید در بخشی از تعزیه، شبیهِ امام را در حالتی قرار می دادند که نقشِ «سرِ بریده» را اجرا کند و طراحی به گونه ای بود که این شخص امکان جابه جا شدن نداشت، در آن سال دو نفر از گردانندگان با هم تبانی می کنند، که برای این که از مردم گریۀ بیشتری بگیرند، یزید، عصا را محکم تر از همیشه به سرِ شخص بزند؛ دیدم که یزید نیز چنان کرد، ملا محمد «به خشم آمد و یک مرتبه و ناخودآگاه به جای صوتِ قرآن شروع کرد به زن و بچه و ایل و تبار یزید، بدترین فحش ها را نثار کردن و بلندگوها هم صداهارا پخش می کردند. ده ها نفر صدا زدند بلند گوهارا قطع کنید، ولی تا قطع بلندگوها چندثانیه ای طول کشید. در این چندثانیه عزا تبدیل به خنده و تعجب شده بود.

شخصی نذر کرده بود که در دهۀ محرم آش نذری بدهد؛ روزهای اول و دوم، همۀ ده آش خوردند، از روز سوم استقبال کم شد، ولی در روز پنجم در کوچه ها جار می زدند که بیایید آش بخورید! در روزهای بعد، فقیرترها هنوز آش می خوردند ولی معده هایشان خراب شده بود، و دیگر میش ها و الاغ ها هم آش می خورند! تا روز آخر آش ها را در قنات ها می ریختند که ماهی ها هم آش بخورند ولی بعضیشان چون نخود و لوبیای درسته خورده بودند، می مردند! با پولِ این آش می شد خیلی کارها کرد، ولی، باید به عینِ نیتِ شخصی که نذر کرده بود، عمل می شد!!

اوایل که سینما وارد شده بود، سالن سینما تشکیل شده بود از محوطه ای محصور بدون سقف و بدون صندلی. سه ردیف جلو پیت حلبی گداشته بودند و تخته ای روی حلبی ها، عده ای از مردهای متشخص که برای آمدن به سینما کروات می زند روی آن می نشستند! بقیۀ صحن سینما سنگ و آجر فرش بود و مردم خودشان فرش می آوردند و خانوادگی روی زمین می نشستند. بساط آبگوشت و گاهی پلو خورش و نان و پنیر و …برقرار بود. هرکس موضوع فیلم را تعریف می کرد و بلند بلند پیش بینی می کرد گاه عده ای که فیلم را چندین بار دیده بودند، صحنه ها از قبل تعریف می کردند و این خود موجب اعتراض و دعوا می شد. گاه اتفاق می افتاد که شخص مهمی مثلاً ۲۰ دقیقه بعد از شروع فیلم می رسید، مسؤل سینما با صدای بلند صدا می زد خانوادۀ آقای رئیس شهربانی تشریف آوردند فیلم را از نو شروع کن. بچه ها خوشحال می شدند که دوباره فیلم را می بینند و کف می زدند و گاهی هم خانوادۀ رؤسا فکر می کردند، برای آنها کف می زنند و خودشان را می گرفتند!

کمتر صفحه ای از کتاب را می توان پیدا کرد، که نمونه هایی از این دست خاطرات، به همراهِ تحلیل های ظریفِ جامعه شناختی در آن نباشد ، کتاب خاطراتی که این روزها مرورش هم سرگرم کننده است و هم تا اندازه زیادی آموزنده.