به گزارش افکارنیوز، لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده منصور کاظمیان است:

ماهی یک بار پودر لباس شویی می دادند با یک صابون. مسواک و خمیر دندان را خودمان می خریدیم. پودر و صابون هم اگر کم می آمد، خودمان می خریدیم. سعی می کردیم هر جوری هست نظافت را رعایت کنیم که کارمان نکشد به دکتر و بیمارستان و از این حرف ها. آن هم بیمارستانی که هیچ امکانات و وسایلی نداشت.



طبقه ی پایین، چهار تا اتاق را به هم وصل کرده بودند، شده بود بیمارستان. اسیرهای زخمی و مریض هایی را که نمی توانستند توی آسایشگاه بمانند، می بردند آن جا. بالای سرشان یک دکتر ایرانی بود به اسم بیگدلی و یک پزشک یار به اسم جلالوند که به او هم می گفتیم دکتر. گاهی پزشک عمومی عراقی ها می آمد بچه ها را ویزیت می کرد.

یک بار داشتیم توی محوطه قدم می زدیم که از بیمارستان صدای جیغ و داد بلند شد. آن قدر دل خراش بود که جگر آدم ریش می شد. بعد فهمیدم چون لوازم بی هوشی نبوده، جلالوند همین طوری با اره ی آهن برداشته پای تیر خورده ی یک سرباز را قطع می کرده.

از چند روز بعد عصرها این بی چاره را با ویلچر می آوردند بیرون. من و چند تا از بچه ها برای همین از آسایشگاه نمی آمدیم بیرون، از پشت شیشه ها نگاه می کردیم. از وقتی صدای جیغ و دادهایش و اره کردن پاش را شنیده بودیم، نگاه مان که به ش می خورد، اعصاب مان خراب می شد. غیر از او، یکی دیگر هم بود که هر دو پاش را قطع کرده بودند. ورزش کار بود؛ با ویلچرش می رفت زیر دروازه های فوتبال، چهار، پنج تا بارفیکس می رفت.