به گزارش فرهنگ و هنرافکارنیوز، حبیب هادوی جوان رزمنده ای که در سن سی و چهار سالگی هنوز ازدواج نکرده و دغدغه ازدواج او نقل زن های فامیل و همسایه است. حبیب در سفری که از جبهه به خانه برمی گردد با خبر فوت حاج مرتضی صاحب کارش مواجهه می شود. حاج مرتضی وصیت کرده که حبیب پیگیر بدهکاری ها و مشکلاتی باشد که او قبل از فوت با آنها درگیر بوده است. حبیب در حین پیگیری وصیت حاج مرتضی دلباخته گلناز دختر حاج مرتضی که حدودا ده دوازده سال از خودش کوچکتر است می شود و در آخر کار متوجه می شود که گلناز خواستگار دارد. به همین دلیل بی خداحافظی به جبهه برمی گردد. سکانس انتهایی فیلم گلناز و همسر و دوفرزندش سر مزار شیهد حبیب هادوی نشسته اند.

فلسفه وجودی:
داستان هیچ ربطی به جبهه ندارد اینکه کارگردان تلاش کرده به اجبار از فیلمی که اصلا در حال و هوای دفاع مقدسی نیست فیلمی مرتبط بسازد معلوم نیست از کجا نشات گرفته است. ماجرا آنقدر کلیشه ای و نامنسجم است که مخاطب به جز نیم ساعت اول برای پایان یافتن فیلم لحظه شماری میکند. فیلم موسیقی ندارد و صدای یخ و غیر دلنشین بازیگر نقش حبیب بر خشکی فضا می افزاید.

از طراحی صحنه و ادبیات به کار رفته در فیلم کاملا مشخص است که کارگردان نه تنها جبهه را نمی شناسد بلکه حتی به خودش زحمت نداده با چهار نفر از کسانی که این فضا را تجربه کرده اند مشورت کند. رزمنده ای که به خاطر جنگ و انقلاب حتی حاضر به ازدواج نیست بیشتر از آنکه شبیه انسان های خاکی باشد شبیه آقازاده های مدیر عامل شرکت امروزی لباس می پوشد. از فانوسخه ای که مانند کروات به چوب لباسی آویزان است تا پالتو های مدیریتی. بازی بازیگران هم با نهایت تلاشی که به خرج داده اند هیچ تاثیری در بهبود فضا ندارد. جواد عزتی مثل همیشه خوب است و به عنوان پسر خاله حبیب حداقل در صحنه هایی که حضور دارد باعثپریدن مخاطب از چرت می شود.

سینمای دفاع مقدس متاسفانه آنقدر مظلوم است که هر کسی که می تواند در زمین خاکی و با لباس رزمنده ها فیلم بسازد خود را فیلم ساز دفاع مقدس می داند. ادبیات دختر حاج مرتضی و حبیب و چشم و ابرویی که به هم قرض می دهند بیشتر فضا را به سخیف شدن نزدیک می کند. شاید این مدل حرف زدن و رفتار امروزه عادی باشد ولی بین رزمنده های و بچه مذهبی های دهه شصت زشت و زننده است.
شخصیت حبیب که داستان حول محور زندگی او می چرخد در بخشی از فیلم توسط رستم به عنوان فرمانده و با صلابت و متفاوت معرفی می شود ولی در طول فیلم فردی منفعل، تحت تاثیر و ضعیف است.

ادبیاتی که در برخورد با طلبکار حاج مرتضی بکار می برد از روی ضعف است. حتی گریه های شبانه اش سر نماز آنقدر مصنوعی و خشک است که مخاطب بعد از شهادتش حتی ذره ای دلگیر نمی شود چون این شخصیت اصلا نمی تواند روی مخاطب تاثیر بگذارد. انتخاب بازیگر همان قدر ضعیف است که طراحی صحنه و لباس. حتی ایستگاه صلواتی های مستقر در جبهه نشان از عدم شناخت کارگردان از فضا است که همه اینها باعثمصنوعی شدن صحنه ها و سکانس ها می شود.

اینکه همه دختر چادری های فیلم حتما باید مقداری از موهایشان بیرون باشد یا حتما باید لنگ شوهر باشند یا به صورت زننده ای در صدد دل بردن از حبیب بیشتر توهین به شخصیت دختر ایرانی است.
مادری که تا سن سی و چهار سالگی پسرش آن هم در دهه شصت باز هم برای خواستگاری رفتن برای او از خانم جلسه ای محل نظر خواهی میکند. یا المان های مصنوعی برای نشان دادن اینکه الان زمان جنگ است همه و همه نشان از عدم شناخت دقیق نویسنده فیلمنامه از شرایط موجود است.

وجود تعداد زیادی شخصیت حاشیه ای که معلوم نیست چه نقشی در داستان دارند از دیگر نقاط منفی فیلم است. فیلم نقطه اوج و افول ندارد. همه چیز یک خطی است و مخاطب روی یک خط صاف راه رفتن بازیگر را تماشا می کند. حتی پایان فیلم برای مخاطب خیلی مشخص نیست.

حبیب یکدفعه از گلناز دل می کند و به جبهه می رود و شهید می شود. از طرفی تلاش حبیب در این سن برای کتمان علاقه اش به گناز در درد و دل هایش برای ناصر پسر خاله بیشتر شبیه حرکات یک پسر چه ۱۸ ساله است تا یک عاقله مرد که به قول بقه حاج حبیب است و جبهه ای روی سر او قسم می خورد. مصنوعی بودن صحنه ها فقط مختص بازی حبیب نیست.

مثلا سکانس بیمارستان که دکتر با دیدن عکس رادیولوژی قفسه سینه حبیب به اون میگوید: " برو بخواب ترکش رو دربیارم. یه عمل دارم بعدش میام سراغ تو. " انگار قرار است باریش آمپول پنی سیلین تزریق کند نه عمل جراحی. تاریک شدن هر صحنه و شروع صحنه بعد خلاصه همه و همه دست به دست هم می دهند تا تگرگ و آفتاب نه تنها یک فیلم دفاع مقدسی ضعیف بلکه یک اثر ضعیف دیگر در جشنواره سی و سوم باشد.

در پایان جامعه مذهبی چگونه می تواند از برخی دوستان دغدغه مند درخواست کند که دغدغه خود را جایی جز سینما دنبال کنند؟
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم / مرحمت فرموده ما را مس کنید…
نویسنده: زینب محمدی