به گزارش افکارخبر، به مناسبت سالروز ولادت حضرت ثامن الحجج امام رضا(ع) با دکتر محمدحسین رجبی دوانی گفتگو کردیم و به بررسی تاریخی زندگینامه، هجرت آن حضرت از مدینه به مرو و دوران امامت ایشان پرداختیم.

اگر موافق باشید گفتگو را از بحثپیرامون ابعاد شخصیتی حضرت ثامن الحجج امام رضا(ع) شروع کنیم.
در مورد وجود مبارک امام رضا(ع) می توان گفت که آن حضرت پیش از رسیدن رسمی به مقام امامت، به نوعی عهده دار این مسئولیت سنگین شدند و آن هم به سبب اسارتِ پدر عالیقدر و عظیم الشأن شان، حضرت امام موسی کاظم(ع)، بود.
می دانیم که امام موسی کاظم(ع) در چند سال آخر عمر شریفشان در زندان بصره و بعد از آن در بغداد به اسیر بودند؛ لذا امام رضا(ع) به نیابت از پدر، مأموریت و مسئولیت امامت را بر عهده داشتند و در آن دوران اختناق هارونی، به رتق و فتق امور مربوط به شیعه مشغول بودند. البته طوری عمل کردند که بهانه به دست هارون الرشید نیفتد تا نخواهند با او هم مقابله کنند. پس از آن با شهادت امام موسی کاظم(ع)، رسما امامت امام رضا(ع) آغاز می شود. هارون الرشید به دلیل اینکه متهم به شهادت امام کاظم(ع) بود و از این جهت اعتبارش مخدوش شده بود، سعی کرد رفتاری را که با امام کاظم(ع) داشت، با امام رضا(ع) نداشته باشد. هرچند که اختناق هارونی همچنان وجود داشت و همانطورکه اشاره شد امام رضا(ع) که بخش قابل توجهی از امامت‌شان در دوران هارون بود بهانه ای به دست او نمی دادند.

از امام رضا(ع) با عنوان عالم آل محمد صلی الله علیه و آله یاد می‌شود، درحالیکه تمام امامان معصوم علیهم السلام از درجه علمی الهی برخوردار بوده‌اند. چرا آن به حضرت چنین لقبی داده شده است؟
امام رضا(ع) از این جهت عالم آل محمد صلی الله علیه و آله نامیده شدند که در دوران خود، اعلم تمام مردم بودند. همانطورکه تمام امامان ما در زمان خودشان اعلم همه مردم در آن عصر بودند و چون چهره شاخص خاندان پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله بودند، نه تنها عالم آل محمد صلی الله علیه و آله هستند بلکه عالم و اعلم تمام بشریت هستند؛ منتها در برخی موارد، برخی چهره های ذوات مقدس ائمه اطهار علیهم السلام در یک بعد خاصی بیشتر جلوه می‌کردند. وجود مقدس امام رضا(ع) در دوران امامت خود با عالمان برجسته ادیان مختلف مناظرات و مباحثاتی داشتند و عمق علمی حضرت در این عصر و در ملاء عام مشخص شد، تراوشات علمی ایشان دوست و دشمن را فراگرفت و همه متوجه شدند که چه معدن بزرگ علمی هستند، بهمینخاطر با این عنوان خاص شناخته شدند.

باید توجه داشت که همانطورکه اشاره کردید، معنای چنین لقبی درخصوص امام رضا(ع)، این نیست که ایشان نسبت به امامان دیگر برتری دارند؛ بلکه هر یک از امامان در عصر خود عالم آل محمد صلی الله علیه و آله هستند، هرکدام در عصر خود صادق آل محمد صلی الله علیه و آله هستند، هرکدام در عصر خود کاظم و هادی آل محمد صلی الله علیه و آله هستند. اما شرایط ایجاب می کند که در عصر هریک از این بزرگواران یکی از این ویژگی‌ها بیشتر شاخص شود که امام رضا(ع) در این بعد بیشتر جلوه‌گر شدند.


به حکومت مأمون اشاره کردید. خوب است کمی در مورد شخصیت مأمون بدانیم. ازجمله اینکه گفته شده مأمون علاقه زیادی نسبت به امام رضا(ع) داشت و در عین حال انسان باهوش و آشنا به سیاست بود.
همانطورکه اشاره کردید مأمون، فرد باهوش و زیرکی بود و شاید به جرأت بتوان گفت در میان خلفا که همه آن ها غاصب هستند - البته درحالیکه ما امام علی و امام حسن علیهماالسلام را از دایره خلفا خارج و ایشان را امام تلقی کنیم - مأمون در میان خلفا از همه دانشمندتر بود. فردی ملا، عالم و باتجربه بود و حتی بر فقه و حدیثمسلط بود.
در تاریخ آمده که وقتی مأمون شنید قاضی بغداد، شخصی را به دلیل توهین به خلیفه اول مجازات کرد، به شدت برآشفت و با بحثعلمی، برای او ثابت کرد که اگر توهین این چنینی هم شده باشد کار تو غلط بوده و نباید او را به این شکل مجازات می‌کردی. به این ترتیب خواست قاضی را به همان شیوه که آن شخص را مجازات کرده بود، قصاص کند اما علمای دیگر از او عذرخواهی کردند که اگر تو قاضی القضات را مجازات کنی، دیگر آبرویی برای اهل علم نخواهد ماند. به این صورت مأمون از قصاص او صرفنظر کرد.

در عین حال در برخی نقل‌ها آمده که مأمون گرایشات شیعی داشت. درست است؟
شیخ مفید، از اعاظم علمای شیعه، معتقد بود که مأمون شیعه بود و لذا حاضر نیست او را به عنوان قاتل امام رضا(ع) بشناسد، با این استدلال که شیعه هرگز امام خود را نمی‌کشد. البته من معتقدم که مرحوم شیخ مفید در این مورد دچار اشتباه شده چون گرایشات شیعی داشتن و علم و وقوف به حقانیت اهل بیت علیهم السلام یک مسئله است و شیعه بودن مسئله دیگری است؛ چراکه حتی در مورد منصور، آن جنایتکار عامل شهادت امام صادق(ع)، نقل شده است که وقتی در دوران بنی امیه از امام صادق(ع) در یک محفل خصوصی بنی هاشم شنید که با سقوط بنی امیه، خلافت در بین ما به کسی که دارای قبای زرد است خواهد رسید و در آن جمع فقط منصور قبای زرد به تن داشت، خود او می گوید از وقتی آن نکته را شنیدم برای خلافت برنامه ریزی کردم چون می دانستم که او صادق آل محمد صلی الله علیه و آله است و هرچه می‌گوید محقق خواهد شد. یعنی منصور هم چنین اعتقادی داشت اما قاتل امام صادق(ع) هم شد.

بنابراین درواقع آن ها علم داشتند نسبت به اینکه ائمه اطهار علیهم السلام، برحق بوده و سرآمد خلقت هستند، اما به خاطر علاقه به قدرت و امور دنیایی حاضر نبودند که به ائمه اطهار علیهم السلام ایمان بیاورند.
در همین مورد از مأمون پرسیدند که چه چیز باعثشد که گرایشات شیعی پیدا کنی؟ جواب داد: «پدرم، هارون.» گفتند: «هارون که دشمن اهل بیت علیهم السلام بود!» و او داستانی نقل کرد که: «پدرم از عظمت مقام این خاندان به من می‌گفت و من می‌پرسیدم که با وجود این خاندان، ما چه کاره هستیم که قدرت را در دست داریم؟ پدرم جواب داد: ای فرزند! قدرت چیزی است که تو هم که فرزند من و پاره تنم هستی، اگر در مقابل من بایستی، چشمانت را درمی آورم؛ و می گفت الملک عقیم.» بنابراین نه تنها هارون و مأمون، بلکه همه خلفا می دانستند که اهل بیت علیهم السلام حقیقت والایی هستند که نمی توان ایشان را انکار کرد، اما اعتقاد به آن جایگاه نداشتند چون اگر اعتقاد داشتند و ایشان را قبول داشتند، دیگر نسبت به ایشان ظلمی روا نمی داشتند. نمی توانیم بگوییم که شیعه بودند.

کنفرانس بین الادیان مامون برای نشان دادت قدرت اسلام بود نه تضعیف و امتحان امام رضا(ع)
در هر صورت مأمون، شخص عالمی بوده که نسبت به جایگاه ائمه اطهار علیهم السلام وقوف داشت. لذا برخی تصور کرده‌اند که مأمون کنفرانس بین الادیان را به قصد مچ گیری از امام رضا(ع) برگزار کرد. درصورتی که من معتقدم که برای پز دادن به علمای ادیان دیگر بوده که نشان بدهد که اسلام اینچنین قدرت و شخصیت علمی را دارد، نه اینکه بخواهد در آنجا امام رضا(ع) را در تنگنایی قرار دهد که ایشان نتوانند به سوالات پاسخ بدهند. درواقع مأمون علم داشت که امام رضا(ع)، عالم آل محمد صلی الله علیه و آله بوده و پاسخ هر سوالی را می دانند. البته قدرت هم افراد را به تباهی می کشاند و مأمون هم درگیر همین قدرت بود. او برای رسیدن به قدرت با برادرش، امین، درگیر شد و او را به قتل رساند. حتی سر برادرش را مقابل خود نصب کرده بود و به مردم می گفت بیایید و او را لعنت و نفرین کنید! پس طبیعی است که اگر از جانب امام رضا(ع) هم قدرت خود را در خطر ببیند، با آن حضرت هم مقابله خواهد کرد.

شفای بیماران با حدیثسلسل
یکی از مهمترین رویدادها در جریان هجرت امام رضا(ع) از مدینه به سمت مرو، در شهر نیشابور اتفاق افتاد که به نقل حدیثسلسلةالذهب منجر شد. ماجرای نقل حدیثو اهمیت آن از لحاظ تاریخی چیست؟
زمانی که آن حضرت به شهر نیشابور رسیدند، مردم و علما گرد آن حضرت جمع شدند و درخواست کردند که آن حضرت حدیثی برای ایشان نقل کنند. از آنجا که عموم این افراد اهل تسنن بودند، امام رضا(ع) حدیثی را با سلسله راویان بیان کردند که سلسله وار از اجداد طاهرین و طیبین ایشان رسیده است. بنابراین ابتدا سلسله سند را فرمودند که: «از پدرم امام کاظم(ع)، و او از پدرش امام صادق(ع) و او از پدرش امام باقر(ع) و او از پدرش امام سجاد(ع) و او از پدرش امام حسین(ع) و او از پدرش امام علی(ع) و او از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و آن حضرت از جبرئیل و جبرئیل از خدای تعالی این حدیثرا بیان می کند که: کلمة لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی»؛ یعنی اعتقاد به توحید الهی شرط ورود به دژ الهی است و هرکس به این دژ محکم الهی وارد شود از عذاب خدا در امان خواهد بود.
وقتی حدیثتمام شد و راویان، قلم‌ها و کاغذها و دوات خودشان را به زمین گذاشتند و همه خوشحال بودند که بنابراین همه ما اهل توحید هستیم و از عذاب الهی در امانیم. همین موقع حضرت سوار بر کجاوه شدند، ناگاه حضرت سر از کجاوه بیرون آوردند و فرمودند «بشرطها و شروطها و انا من شروطها» ولی چون حضار معرفت و شناخت کامل نسبت به امام(ع) نداشتند معنای سخن آن حضرت را که اعتقاد به امامت را شرط توحید کامل دانستند درنیافتند. در برخی روایات هم آمده در همین سفر زمانی که امام رضا(ع) به سرخس نزدیک می شدند، یکی از اصحاب از آن حضرت حدیثخواست و ایشان با همین سلسله راویان فرمودند: «ولایه علی بن ابیطالب(ع) حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی» یعنی اعتقاد به ولایت امام علی(ع) دژ محکم الهی است که هرکه در آن وارد شود، از عذاب الهی در امان است.

باید بدانیم که این حدیثبه قدری در جامعه اهل تسنن جایگاه ویژه پیدا کرده بود که احمد حنبل، یکی از ائمه چهارگانه اهل تسنن و رئیس فرقه حنبلی، گفته بود: این حدیثتا اندازه ای عظمت دارد که اگر به کسی که دیوانه بوده یا دچار بیماری صرع است، خوانده شود شفا پیدا می‌کند.

پیشنهاد خلافت به امام(ع)، حیله بزرگ مأمون بود
اشاره کردید که مأمون علاقه بسیاری به قدرت داشت و حتی برای رسیدن به حکومت، برادرش را هم به قتل رسانده بود. پس با چه انگیزه ای به امام رضا(ع) پیشنهاد خلافت داد تا خودش از خلافت کناره گیری کند؟
در آن زمان، دایره علم و شهرت امام رضا(ع) گسترش پیدا کرده بود و مردم با آن حضرت آشنا شده بودند. البته این آشنایی تا اندازه ای نبود که مطیع اوامر امام باشند و در راه آن حضرت جان بدهند. در غیر این صورت، امام بر اساس احساس مسئولیت خود، حتی اگر مأمون چنین پیشنهادی نمی داد آن حضرت خود اقدام کرده و حکومت اصیل الهی و اسلامی را اجرا می کردند. مأمون این‌ها را می‌دانست و درواقع می‌خواست امام را بیازماید تا بداند آن حضرت به دنبال قدرت است یا خیر. چون کسی که برای رسیدن به قدرت، برادرش را به قتل می‌رساند به همین سادگی قدرت را به امام رضا(ع) واگذار نمی‌کند. درحقیقت مأمون به دنبال حذف امام بود، البته درصورتی که آن حضرت خلافت را بپذیرد!

ائمه اطهار(علیهم السلام) حکومت را حق خود می‌دانستند اما لازمه امامت، اطاعت است

اما چرا امام رضا(ع) خلافت را در آن موقعیت نپذیرفتند؟ چه چیز مانع از این کار شده بود که هرچه مأمون اصرار کرد، امام(ع) آن را قبول نکردند؟
امام(ع) درحقیقت خلافت و قدرتی را که در اثر حاکمیت ظلم و زور و ارعاب پدید آمده باشد، نمی تواند بپذیرد. حکومت تمام خلفا از جمله مأمون، حکومتی نبود که مردم با رغبت و اعتقاد پذیرفته و بیعت کرده باشند. بلکه از دیدگاه اهل تسنن تعدادی از نخبگان جامعه از جمله علما و بزرگان اقوام از روی ترس یا مصلحت و یا به دلیل رشوه ها و موقعیت هایی که به دست می آوردند، این خلفا را به رسمیت می شناختند و برای سایر مردم هم حجت شرعی می شد تا با آن خلفا بیعت کنند. لذا اینطور نبود که مردم از روی میل با خلفا بیعت کرده باشند؛ خصوصا در مورد مأمون که برای رسیدن به قدرت، برادرش را هم به قتل رسانده بود.

ائمه اطهار علیهم السلام نه اینکه از پرداختن به امر حکومت سر باز می زدند، بلکه آنان حکومت را حق خود دانسته و حکومت غیر اهل بیت علیهم السلام را باطل می دانستند. منتها آن بزرگواران می خواستند مردم با معرفت و اعتقاد به اینکه ایشان رهبران الهی هستند، به سوی آن ها آمده و مطیع آنان باشند. بر همین اساس بوده که زمانی که بعد از قتل عثمان هم امام علی(ع) خلافت را نمی پذیرفتند. با وجودی که مردم به ایشان روی آورده بودند، اما آن حضرت نیز می دانستند که مردم از روی ناامیدی از عملکرد عثمان درخواست خلافت ایشان را دارند؛ نه با این معرفت که امام علی(ع) برحق بوده و باید مطیع ایشان باشند. درواقع لازمه امامت، اطاعت است و اگر مردمی امام را بپذیرند اما از دستورات ایشان تبعیت نکنند، نمی توانند آرمان ها و ارزش های الهی را در جامعه اجرا کنند. حضرت امیرالمؤمنین(ع) هم با این مشکل مواجه بودند. بعد از اینکه احساس تکلیف کرده و خلافت را پذیرفتند، وقتی با عدم اطاعت مردم مواجه شدند فرمودند: «لا رأی لمن لا یطاع».
حکومت مأمون هم با زور برقرار بود و مسئولان و ارتش او شامل جنایتکارانی بود که خون ها ریخته و به مردم ظلم کرده بودند. اگر امام رضا(ع) با قبول خلافت، این افراد را تثبیت می کردند که خلاف حق بود، اگر می خواستند برکنارشان کنند که آن ها نمی پذیرفتند. مردم هم افرادی نبودند که مطیع امر امام باشند تا بتوانند این جباران را کنار بگذارند. بنابراین همان وضعیتی برای امام رضا(ع) پیش آمد که برای جد بزرگوارش، امام حسین(ع)، بوجود آمده بود. لذا امام رضا(ع)، به این دلائل نمی توانست پیشنهاد کنار رفتن مأمون و روی کار آمدن خود را بپذیرد.

امام رضا(ع) ناچار به قبول ولایتعهدی مأمون شدند

پس موضوع پذیرش خلافت به کلی رد می‌شود اما چرا امام رضا(ع) ولایتعهدی را پذیرفتند؟
امام رضا(ع) حتی موضوع ولایتعهدی را هم نمی پذیرفتند. مأمون، آن حضرت را بر سر یک دو راهی قرار داد و حتی روایت شده که ایشان را تهدید کرد که باید ولایتعهدی را قبول کنید وگرنه با برخورد سخت من مواجه می شوید. حتی نقل شده که امام را تهدید به قتل کرد. البته آن حضرت صریحا به مأمون فرمودند که من سال ها از تو بزرگ تر هستم؛ ولیعهد کسی می شود که از خلیفه کم سن تر باشد، من پیش از تو از دنیا می روم. حتی اشاره فرمودند که من قاتل خودم را هم می شناسم. حتی مأمون اصرار کرد که چه کسی جرأت خواهد کرد که قصد جان شما را کند، اما آن حضرت فرمود من می شناسم ولی اعلام نمی‌کنم؛ منظور این بوده که خود تو خواهی بود. در عین حال امام رضا(ع) کنایه هایی در سخنان خود داشتند و مأمون که آدم باهوشی بود، متوجه منظور امام شد. اما چون امام تصریح نکردند، او هم به روی خودش نیاورد.

شرط‌های امام رضا(ع) به مردم فهماند که او ولیعهدیست که هیچ دخالتی در حکومت ندارد!


بنابراین امام رضا(ع) از سر ناچاری، ولایتعهدی را به طور مشروط پذیرفتند. این شرط ها چه بود؟
امام فرمودند که من ولایتعهدی را به شرطی می پذیرم که «در هیچ عزل و نصبی دخالت نکنم، هیچ فرمانی صادر نکنم و هیچ مسئولیت رسمی به عهده نداشته باشم.» این در حالی است که ولیعهد ها باید ضمن دخالت در امور، با حکومت آشنا باشند. درواقع آن حضرت با این شرط ها به اهل بصیرت می فهمانند که من از روی ناچاری و اضطرار، ولایتعهدی را قبول می‌کنم. مأمون هم به همین امر راضی است، چون هم جلوی قیام علویان را می گیرد و هم بنی عباس را در حالت خوف و رجا قرار می دهد تا با او سر ناسازگاری نگذارند. در عین حال در برابر عموم مردم هم از این قضیه بهره برد که معنوی ترین شخص عالم اسلام، نواده پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ولیعهد ماست و لذا آن عدم مشروعیت که از دیدگاه اهل تسنن در جامعه وجود داشت می توانست تعدیل شود. از این جهت مأمون به ظاهر پیروز است و می تواند به اهدافش نائل شود.

اما پس از مدتی که متوجه شروط امام رضا(ع) شد، دریافت که آن حضرت به مردم می فهماند که من در این نظام و تصمیمات آن دخالتی ندارم، به این مفهوم که این ها خلاف شرع بوده و الهی نیست. درنتیجه مأمون احساس کرد که اهدافش عملی نمی شود و از این جهت بود که قصد جان امام رضا(ع) را کرد. در عین حال چون بنی عباس نسبت به مأمون مشکوک بودند، از این جهت برآشفتند و بر ضد او در بغداد قیام کردند؛ در این قیام، مأمون را خلع کرده و یکی از عباسیان فرزند منصور عباسی را به عنوان خلیفه معرفی می کنند.

از دید عباسیان، مأمون دو نقطه ضعف مهم داشت: یکی اینکه با ولایتعهدی امام رضا(ع)، خلافت را از عباسیان خارج می کرد. دلیل دوم این بود که به ایرانیان میدان داده بود؛ وزیر اعظم او فضل بن سهل، شخصی ایرانی بود و برادر او، حسن بن سهل، فرمانروای بغداد بود. در نهایت مأمون برای جلب رضایت عباسیان در بغداد، هر دو خواسته آن ها را عملی کرد؛ اولا فضل بن سهل را از میان برداشت؛ داستانی دارد که عوامل مأمون در حمامی او را کشتند. ثانیا امام رضا(ع) را با این دلیل که می خواهیم مرکزیت خلافت را از مرو به بغداد بازگردانیم، از شهر خارج کردند و در توس آن حضرت را به شهادت رساند.

پس از آن به عباسیان در بغداد نامه نوشت که هر دو خواسته شما عملی شد؛ من هم به محض ورود به بغداد لباس علویان را از تن بیرون می کنم و شعار عباسیان را که لباسی سیاه است را به تن خواهم کرد. به این ترتیب آن ها را قانع کرد و در سال ۲۰۳ هجری قمری که امام رضا(ع) را به شهادت رساند، به بغداد آمد و تا سال ۲۱۸ هجری قمری در آنجا حکومت کرد.

صلح به جای مبارزه مسلحانه

در مورد ولایتعهدی امام رضا(ع) اشاره کردید که آن حضرت با شروطی این پیشنهاد مأمون را پذیرفتند. در اینجا سوالی مطرح می شود مبنی بر اینکه چرا آن حضرت مانند جد بزرگوارش، امام حسین(ع) قیام نکردند؟
شرایطی که منجر به قیام امام حسین(ع) شد، در هیچ دوره دیگری به وجود نیامد. در غیر این صورت، نه تنها امام رضا(ع) بلکه سایر ائمه اطهار علیهم السلام هم قیام می کردند. به این دلیل که حاکمیت یزیدی درصدد نابودی اساس اسلام بود. این ملعون وقتی سر مقدس امام حسین(ع) را در مقابل خود می گذارد، اشعاری از سر شادی می خواند که: «لیت اشیاخی ببدر شهدوا؛ ای کاش آن بزرگان من که در جنگ بدر کشته شدند، می دیدند که من انتقام بدر را گرفتم» بدر، جنگ اسلام با شرک بود و یزید با وقاهت می گوید که انتقام از پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله گرفته است. به طوری که ابن ابی الحدید، شارح سنی نهج البلاغه، به صراحت می گوید این موضوع دلالت بر کفر و شرک یزید دارد.

بنابراین یزید لعنت الله علیه اگر فرصت پیدا می کرد، اسلام را نابود می کرد. حتی نقلی داریم که پدر او، معاویه، که تا این اندازه تظاهر به ضدیت با دین نمی کرد در سخنان خصوصی که با مغیره بن شعبه دارد، به صراحت می گوید تا زمانی که من اسم مقدس پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله را در زیر پاهای خودم دفن نکردم، از پا نخواهم نشست؛ و این در حالی است که او خلیفه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است!

بنابراین بنی امیه کمر به نابودی اساس اسلام بسته بودند، اما معاویه جرأت نکرد و شرایط ایجاب نکرد که این را عملی کند. این مسئولیت شوم را به فرزند نابکارش، یزید، سپرده بود و یزید بنا داشت کاری را که جد نابکارش، ابوسفیان، در دوران جاهلیت نتوانسته بود انجام دهد، او در دوران اسلام انجام دهد و اسلام را به دست خود مسلمانان نابود کند.

در چنین شرایطی بر امام و هرکس دیگری واجب بود که در برابر این وضع بایستد. این را امام حسین(ع) برای حرّ می فرماید و روشنگری می کند که: «پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند که هرکس حاکم جائری را ببیند که عهد و پیمان الهی را شکسته و بدعت ها ظاهر کرده و حرام های خدا را حلال کرده و… در چنین موقعیتی اگر سکوت کند و با قول و فعل در برابر چنین حاکم جائری نایستد، بر خداست که در روز قیامت او را همین حاکم جائر در آتش جهنم بیفکند.» یعنی همه وظیفه دارند در برابر چنین حاکم جائری بایستند. آن شرایط خاصِ زمانِ امام حسین(ع) دیگر پدید نیامد. خون مطهر و مقدس آن حضرت بقای اسلام را تضمین کرد.

اما بعد از دوران حکومت یزید لعنت الله علیه، خلفای پست‌تر از او هم روی کار آمدند که فسق و فجور بیشتر از او هم مرتکب می‌شدند.
بله؛ در دوران امام باقر(ع)، خلیفه پلیدی به نام یزید بن ولید بن عبدالملک از قوم بنی امیه قصد داشت در کعبه فسق و فجور کند، قصد داشت بر بالای کعبه بایستد و شراب بنوشد. او حتی حوض شرابی داشت که در آن شنا می‌کرد و شراب می نوشید. اما چون اصل اسلام بیمه شده و بیم نابودی اسلام نمی رفت، تکلیف امام باقر(ع) مانند امام حسین(ع) ایجاد نشد.

مسئولیت امام رضا(ع) نیز همینطور بود. درست است که تعداد امامان معصومی که به دست خلفای بنی عباس به شهادت رسیدند، بیش از دوران بنی امیه بود اما دیگر اساس اسلام در خطر نبود و لذا شرایط ایجاب نمی‌کرد که مانند امام حسین(ع) دست به قیام بزنند.

پس از شهادت امام رضا(ع)، مأمون با دفن ایشان درکنار پدرش می خواست خودش را تبرئه کند
- تسنیم: در مدتی که امام رضا(ع) در مرو ساکن بودند، مأمون تمام امور ایشان را موردنظر داشت. با این حال چه اتفاقی افتاد که به شهادت آن حضرت اقدام کرد؟
همانطورکه اشاره شد، مأمون می‌خواست از طریق ولایتعهدی امام رضا(ع) جلوی دشمنی‌ها را بگیرد که به این هدف نائل نشد. بنی عباس اعلام کردند به این دلیل که امام رضا(ع) ولیعهد توست و فضل بن سهل وزیرت است و شعادر اهل بیت علیهم السلام را در پیش می گیری، ما تو را از خلافت عزل کرده و دیگری را جایگزین تو می کنیم. مأمون که دید هم امام رضا(ع) متوجه اهداف او هستند و آنطورکه می خواهد نمی تواند از ولایتعهدی بهره بگیرد و هم نمی تواند شورش بنی عباس را سرکوب کند، لذا برای اینکه آن ها را مجاب کرده و از شورش بازدارد، امام رضا(ع) را به شهادت رساند. البته ابتدا به آن حضرت اعلام کرد که از مرو به سمت بغداد می رویم، اما در شهر توس امام را مسموم کرد و به شهادت رساند.
در نحوه مسمومیت آن حضرت هم اختلاف است. برخی گفته اند اناری را مسموم کرد، به این صورت که در زیر ناخن هایش سمی ریخت و با این بهانه که می خواهد برای آن حضرت آب انار بگیرد، سم را وارد آن کرد. نقلی هم شده که انگورهایی را مسموم کردند و آن را به امام رضا(ع) خوراندند. برخی هم نقل کرده اند که نوشیدنی را آلوده به سم کردند و چون حضرت آن را نوشیدند، مسموم شده و به شهادت رسیدند.

رفتار مأمون بعد از شهادت امام رضا(ع) چگونه بود؟
بعد از شهادت آن حضرت، مأمون خودش را عزادار ایشان نشان داد و برای اینکه ثابت کند در این ماجرا نقشی نداشته، دستور داد که پیکر مطهر امام رضا(ع) را در کنار پدر خودش، هارون الرشید، دفن کنند. چون هارون هم برای سرکوب شورش به خراسان آمده بود و در خراسان بیمار شد و از دنیا رفت و در همین منطقه دفن شده بود.
مأمون با دفن امام رضا(ع) در کنار پدرش می خواست به نوعی خودش را از ماجرای شهادت آن حضرت تبرئه کند. اما چون زمین در کنار هارون کنده نمی‌شد، امام رضا(ع) را در بالای سر هارون دفن کردند و او پایین پای آن حضرت قرار گرفت. مأمون سه روز در همان محل به عزاداری پرداخت تا نشان دهد که در این ماجرا نقشی نداشته است. اما از همان زمان، مردم او را موثر و مقصر در شهادت امام رضا(ع) می دانستند.

مسیر حرکت کاروان امام رضا(ع) از مدینه به مرو

در مورد مسیر حرکت کاروان امام رضا(ع) نقل های مختلفی بیان شده است. از نظر تاریخی کدام یک از این نقل ها قابل استناد است؟
متأسفانه هیچ روایتی را درخصوص مسیر حرکت امام(ع) به سمت مرو را نمی توانیم به طور قطعی بپذیریم. در منابع تاریخی و روایات آمده است که مأمون هیئتی را به سرپرستی یکی از سرداران برجسته خود به نام رجاءبن ابی ضحاک به سوی مدینه فرستاد تا امام رضا(ع) را به سوی مرو بیاورد. طبق نقل منابع، مأمون به رجاء سفارش کرد که امام را از مراکز شیعه نشین عبور ندهد تا مردم آن مناطق از آن حضرت استقبال نکنند و بر شیفتگی‌شان نسبت به ایشان افزوده نشود.

اما در مجموع چند روایت درباره مسیر حرکت آن حضرت بیان شده است. یکی از آن‌ها روایت شیخ صدوق است که درباره مسیرهای عبوری امام رضا(ع) در کتاب عیون اخبارالرضا(ع) نوشته است که حضرت را از حجاز به سوی بصره عبور دادند و از آنجا حضرت را به اهواز بردند و از این شهر به سوی رامهرمز و از آنجا به سوی ارجان(بهبهان کنونی) حرکت دادند. شیخ صدوق در ادامه می نویسد: امام رضا(ع) از بهبهان وارد استان جبل(لرستان فعلی) شدند و از آنجا به قم رسیدند و از آنجا به ری و از شهرری به نیشابور و از این شهر به توس و از آنجا به سرخس و از شهر سرخس هم وارد مرو پایتخت مأمون شدند. اما به نظر می‌رسد این نقل با سفارش ها و تاکیدات مأمون مبنی بر عبور ندادن امام(ع) از شهرهای شیعه نشین که قم در ایران مهم ترین این شهر‌ها بود، سازگار نیست. گفته شده وقتی امام وارد قم شدند، مردم آن شهر از امام استقبال عجیب و باشکوهی کردند. حتی خاندان‌های معروف اصرار داشتند که امام را مهمان خود کنند و نقل شده است که امام رضا(ع) همان جمله ای را که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هنگام ورود به مدینه گفتند، تکرار کردند و ناقه ایشان در جایی فرود آمد و حضرت در آن منزل وارد شدند که از دیرباز تاکنون آن مکان که گفته می شود، امام رضا(ع) در آن ساکن بودند مشهور بوده و الان مدرسه علمیه رضویه در آنجا تاسیس شده است. اما برخی از محققان قسمت اول نقل شیخ صدوق را می پذیرند و قسمت دوم را نمی پذیرند و می گویند که امام از استان جبل عبور نکردند. بلکه وارد استان یزد شدند و از برخی شهرهای این منطقه عبور و به خراسان عزیمت کردند. قسمت ورود به خراسان را هم که شیخ صدوق نقل کرده است، می پذیرند.

نقل دومی هم درباره مسیر عبور امام رضا(ع) از مدینه به مرو وجود دارد که طبق این نقل امام رضا(ع) وارد شهر بصره شدند، این شهر عراق برخلاف امروز که اغلب ساکنان آن را شیعیان تشکیل می دهند، در گذشته به عثمانی بودن شهرت داشت و مردم آن میانه ای با اهل بیت علیهم السلام نداشتند و هواخواه عباسیان بودند. پس از ورود حضرت رضا(ع) به بصره، ایشان را به بغداد عزیمت دادند و از آن شهر ایشان وارد خاک ایران شدند.

این نقل به نظر صحیح نمی آید چون بغداد بالا تر از خوزستان ایران قرار داشته و بعید است که ایشان از بغداد وارد خوزستان شده و از ارجان عبور کرده باشند. به نظر بیشتر محققان حضرت وارد شهر قم نشدند چون در آن زمان کوفه و قم دو شهر مشهور شیعه نشین بود و محبان اهل بیت علیهم السلام در آن شهرها ساکن بودند. هدف مأمون آن بود که امام رضا(ع) را از شهرهایی عبور دهند که مهم نباشد و مردمان آن هم نسبت به امام رضا(ع) و اهل بیت علیهم السلام معرفتی نداشته باشند. به همین دلیل به نظر می رسد که آن حضرت از بصره وارد ایران شدند، از شلمچه عبور کردند و پس از ورود از اهواز وارد رامهرمز و ارجان شدند و از آنجا به استان یزد عزیمت کردند و پس از عبور از ابرقو به استان سمنان کنونی(قومس) وارد و از آنجا وارد شهر نیشابور شدند و بقیه مسیر را به سوی مرو ادامه دادند. درمجموع آنچه قطعی و مسلم است اینکه بصره، ارجان، نیشابور و سرخس از جمله شهرهایی است که بی گمان حضرت امام رضا(ع) از آن‌ها عبور کردند. شواهد به گونه ای است که با قاطعیت می توان درباره این موضوع اظهارنظر کرد. ولی درباره بقیه شهرها نمی توان با قاطعیت نظر داد.

نیشابور در آن زمان در کنار شهر بغداد جزو مهم ترین مراکز علمی جهان اسلام محسوب می شد. اگرچه اغلب مردم آن اهل تسنن بودند. فقط ۲۴هزار نفر راوی حدیثو عالم از امام رضا(ع) حدیثسلسله الذهب را ثبت و ضبط و نقل کرده اند. در تاریخ آمده است که این افراد قلم و دوات و کاغذ آماده کرده بودند تا حدیثحضرت رضا(ع) را بشنوند. این دانشمندان اهل تسنن نیشابوری حدیثحضرت(ع) را ثبت و ضبط و نقل کردند و به امام رضا(ع) هم علاقه داشتند.
گفته شده است وقتی به خواست مردم، امام رضا(ع) برقع(نقاب) را از چهره خود برداشتند، مردم با مشاهده سیمای نورانی ومقدس حضرت(ع) چنان منقلب و هیجان زده شدند که یا می گریستند یا بر سر و صورت خود می زدند. حتی گفته شده است عده ای از هوش رفتند. این نوع احساسات و این نوع استقبال در نیشابور در هیچ شهر و مکان دیگری تکرار نشد. این واکنش ها میزان علاقه مردم ایران و اهالی نیشابور آن زمان را به حضرت رضا(ع) نشان می دهد.

خواندن حدیث سلسلةالذهب و استقبال مردم از آن احتمالا اسباب تشویش و نگرانی حکومت را فراهم کرد. گفته شده است رجاء بن ابی ضحاک که سرپرست هیئت همراه امام رضا(ع) در سفر از مدینه به مرو بود، به شدت تحت تاثیر معنویت امام(ع) و استقبال مردم از ایشان قرار گرفته بود او وقتی این موارد را به مأمون گزارش داد از نقل های تاریخی برمی آید که مأمون از این گزارش ها تعجب نکرد چون پیش بینی این حوادث را میکرد.