سرویس مذهبیافکارنیوز- پس از شهادت جانگداز امام حسن عسکرى(ع)، خلیفه وقت معتصم عباسى عدّه ‏اى را به منزل آن حضرت فرستاد تا خانه و اطاقها را بازرسى کنند و نشانى از فرزند او بجویند، امّا هر چه کردند کمتر یافتند، سرانجام میراثامام حسن را میان مادر و برادرش جعفر تقسیم کردند.

جعفر پس از برادر بزرگوار خود ادّعا کرد که امامت حقّ اوست و با این ادّعاى باطل مردم را به سوى خود فرا خواند، امّا در جریان نماز گزاردن بر جنازه حضرت عسکرى(ع) امام زمان(عج) در یک چشم بر هم زدن در برابر مردم ظاهر شده و ادّعاى او را باطل نمود، به علاوه خود جعفر و همه مردم به خوبى مى ‏دانستند که او شایستگی هاى لازم براى امامت را ندارد، لذا دیرى نپایید که جعفر دست از این ادّعاى دروغ خود برداشت و به راه صواب بازگشت و امامت حضرت مهدى(عج) را پذیرفت، لذا از لقب(کذّاب) به(توّاب) معروف شد.

لیکن حکومت وقت هنوز هم در جستجوى یافتن نشانى از فرزند امام بود، شیخ ‏طوسى از فردى به نام(رشیق) که از مأموران معتضد عباسى است، ماجراى زیر را نقل مى‏ کند:

روزى معتضد خلیفه عباسى ما را خواست و گفت شنیده ‏ام در خانه حسن عسگرى فرزندى است، به خانه او بروید و اگر پسرى را دیدید، او را بکشید و سرش را براى من بیاورید.
ما به سرعت به منزل امام شتافتیم، خانه زیبایى دیدیم که در گوشه آن، اطاقى نظر ما را جلب کرد، پرده را بالا زدیم، اطاق بسیار بزرگى دیدیم که پر از آب بود و در میان آب فرشى قرار داشت که جوانى روى آن به نماز ایستاده بود، با دیدن او یکى از مأموران خواست او را دستگیر کند، به محض ورود به اطاق، در آب فرو رفت، به زحمت او را بیرون آوردیم و او بیهوش شد.

مأمور دوّم وارد شد او هم در آب فرو رفت و به زحمت او را نیز از آب بیرون آوردیم و او نیز بیهوش شد، ساعتى بعد هر دو در حالى که از ترس مى‏ لرزیدند به هوش آمدند، همگى سوار مرکب هاى خود شده به سوى جایگاه خلیفه رفتیم و ماجرا را برایش توضیح دادیم، او هم مانند ما از ترس لرزید و گفت: هیچ کس از این جریان با خبر نشود، اگر این ماجرا را براى کسى بگویید، شما را خواهم کشت، ما هم تا وقتى خلیفه زنده بود جرأت نکردیم این ماجرا را بازگو کنیم.
به دلیل همین تعقیب و جستجوها بود که امام مهدى(عج) مجبور شد در پرده غیبت به سر برد و دوران غیبت صغرى آغاز شد.

منبع:قصص الأنبياء ( قصص قرآن - ترجمه قصص الأنبياء جزائرى)، ص857.