به گزارش افکارنیوز، زُهَیر بن قین بن حارثبَجَلی، یکی از برجسته‌ترین یاران امام حسین(ع) بود که در روز عاشورا، فرماندهی جناح راست سپاه امام حسین(ع) برعهده او بود و نقش مؤثری در برخورد با سپاه کوفه داشت.

«بَلاذُری» وی را از هواداران عثمان می‌داند. دشمن نیز در عصر تاسوعا، او را عثمانی خواند. شرکت او در جنگ بَلَنجَر که به فرماندهی سلمان باهلی، در دوران حکومت عثمان در گرفت در دست نبودن گزارشی دال بر حضور وی در جنگ‌های دوران زمام‌داری امام علی(ع) و هم‌چنین، مایل نبودن زهیر به ملاقات با امام حسین(ع) در مسیر مکه به کوفه، مؤید این نکته است.

با این همه، هنگامی که در منزل «زَرود» فرستاده امام(ع) او را برای دیدار با ایشان دعوت کرد، با تشویق همسرش، به حضور امام حسین(ع) رسید و طولی نکشید که با چهره‌ای گشاده که حاکی از تحول اساسی در روحیه او بود ‌به خیمه‌اش بازگشت و دستور داد که آن را به نزدیکی خیمه‌های امام حسین(ع) منتقل کنند.

او خود نیز عصر تاسوعا، در سخنان اندرزگونه‌اش در مقابل دشمن، به تحول خود، اشاره‌ای کوتاه کرد. یکی از سپاهیان کوفه به او گفت: «ای زهیر! تو در نگاه ما، از شیعیان این خانواده نبودی؛ ‌(بلکه) عثمانی بودی؟»

زهیر، پاسخ داد: «چرا به موقعیت فعلی من، استدلال نمی‌کنی که از آنهایم؟! بدان که به خدا سوگند من هرگز نامه‌ای برای حسین ننوشتم، پیکی به سویش نفرستادم و قول کمکی نیز به او ندادم؛ ولی راه، مرا با او در یک جا گرد آورد و همین که او را دیدم، ‌به یاد پیامبر خدا(ع) و منزلتی افتادم که او در پیش ایشان داشت، و پی بردم که از سوی دشمنانش و گروه شما، چه بر سر او خواهد آمد، دیدم که برای حفظ حق خدا و پیامبرش که شما آن را ضایع کرده‌اید، باید به کمک او بشتابم، در زمره گروه او باشم و جانم را فدای او کنم.»

ما نمی‌دانیم که در آن ملاقات کوتاه، امام حسین(ع) به زهیر چه فرمود؛ اما از سخنانی که هنگام خداحافظی به یارانش گفت، بعید نیست که یکی از سخنان امام حسین(ع) به او، ‌یادآوری خاطره‌ای مهم و شیرین از جنگ بلنجر بوده باشد.
زهیر، پس از بازگشت از محضر امام(ع) ‌این خاطره را برای همراهانش تعریف کرد تا شاید بتواند آنان را با خود همراه کند.

وی خطاب به آنان گفت: «هر کس علاقه‌مند است، از من پیروی کند، وگرنه این آخرین فرصت است. من برایتان ماجرایی را نقل می‌کنم: در بلنجر که می‌جنگیدیم، خداوند، ما را پیروز کرد و به غنایمی دست یافتیم. سلمان باهلی به ما گفت: آیا از پیروزی و غنیمت‌هایی که خدا نصیبتان کرد، خوش حالید؟ گفتیم: آری. به ما گفت: هرگاه جوانان خاندان محمد(ع) ‌ را یافتید، شادمانی‌تان از این که در کنار آنان می‌جنگید، بیش از شادی به دست آوردن غنیمت باشد. اینک من، شما را به خدا می‌سپارم.»

او در ادامه سخنان خود افزود: «هر یک از شما که به شهادت علاقه‌مند است، برخیزد و هر کس که آن را خوش ندارد، بماند.»

از آن جمعیتی که با او بودند، کسی برنخاست، پس از این لحظه سرنوشت‌ساز، زهیر در صف یاران استوار امام حسین(ع) قرار گرفت. شب عاشوار نیز امام حسین(ع)، ‌خطاب به یاران خود فرمود: «بدانید که به گمانم، امروز، آخرین روزی است که با آنهاییم. من به شما، اجازه دادم و همه شما آزادید که بروید. هیچ عهدی از من برعهده شما نیست. شب، تاریکی‌اش را گسترده است. پس آن را مرکب خود قرار دهید(و بروید).»

زهیر، ایستاد و با این جملات زیبا و شگفت‌انگیز، ‌نسبت به آن امام(ع)، اظهار ارادت و وفاداری کرد: «به خدا سوگند، ‌دوست دارم که کشته شوم، آن گاه، دوباره زنده گردم و باز، کشته شوم و تا هزار بار، کشته شدنم تکرار شود؛ و خداوند، با این کشته شدنم، از تو و از این جوانان خاندانت، کشته شدن را برطرف کند.»

ظهر عاشورا، زهیر، در کنار سعد بن عبدالله حنفی، همراه با نیمی از یاران باقی مانده امام(ع)، خود را سپر دفاعی ایشان قرار دادند. آنان، جلوی امام(ع) ایستادند و امام(ع) ‌در پشت آنها نماز خواند. هنگامی که دشمن به خیمه‌های خانواده امام(ع) ‌حمله کرد، زهیر، همراه با ده تن از یاران امام(ع)، در مقابل آنها مقاومت کردند و آنها را به مواضع خود، بازگرداندند و او، این اشعار ار خطاب به امام حسین(ع) خواند:
«امروز، جدت پیامبر(ع) ‌را دیدار می‌کنیم
و حسن و علی مرتضی را
و جعفر، دارنده دو بال(در بهشت)، ‌جوان مرد دلیر را»

زهیر، پس از نبردی سنگین و قهرمانانه، به دست کثیر بن عبدالله و مهاجر بن اوس، شهید شد. لحظهای که او به زمین افتاد، امام (ع)خطاب به این مجاهد بزرگ، چنین فرمود: خداوند، تو را از [رحمتش] دور نکند ـ ای زهیر ـ و کشندهات را لعنت نماید؛ همانند لعن کسانی که آنها را به بوزینه و خوک، تبدیل کرد!